خانه / کلام و عقیده / ابن تيميه از ديدگاه علما و انديشمندان اهل سنت و جماعت (شافعی مذهب) – قسمت اول گردآوری از: دکتر مسلم حقیقت جو – سنندج

ابن تيميه از ديدگاه علما و انديشمندان اهل سنت و جماعت (شافعی مذهب) – قسمت اول گردآوری از: دکتر مسلم حقیقت جو – سنندج

روش ابن تيميه در برخورد با مسائل اسلامي ثمره‌اي جز جدايي مسلمانان از يکديگر و نفي بسياري از عقايد و آداب اسلامي نداشت، ولي رويارويي صريح دانشمندان اسلامي با وي سبب شد که اين حرکت پس از مدتي کوتاه متوقّف گردد.در طول بيش از چهار قرن بعد از ابن تيميه، اين افکار و آرا چندان رونقي نيافت و بسياري از آنها به فراموشي سپرده شد

       ابن تيميه از پيشوايان انديشه سلفيّه
از جمله کساني که در خنثي شدن تلاش‌هاي عالمان آگاه و متعهّد براي ايجاد وحدت اسلامي نقش به سزايي داشتند، بايد از «سلفيّون» و خلف ايشان «وهابيان» نام برد. ابن تيميه و شاگردان و پيروان مکتب او به بهانه طرح لزوم بازگشت به اسلام سلف، به بيان نظريات و عقايد سخيفي درباره مسائل گوناگون اسلامي ـ به ويژه در باب توحيد و شرک ـ پرداختند که بر اساس اين نظريات، بسياري از افکار و اعمال مسلمانان زير سؤال مي‌رفت و شمار زيادي از يکتاپرستان از جرگه اسلام بيرون رانده مي‌شدند.
ابن تيميه(۶۶۱ ه ق -۷۲۶ ه ق) و پيروان او مدّعي بودند که براساس «اسلام سلف صالح» سخن مي‌گويند و انحرافاتي را که در طول چند قرن پديد آمده، از رهگذر شناخت «سيره سلف صالح» از ميان برمي دارند؛به همين جهت است که دانشمندان دلسوز بايد با تلاش پيگير به نقد و بررسي افکار ابن تيميه پرداخته و بر همه مسلمانان آشکار کنند که ديدگاه‌هاي او نه تنها منطبق بر اسلام راستين نيست، بلکه با سيره سلف صالح نيز سازگاري ندارد.
آري، روش ابن تيميه در برخورد با مسائل اسلامي ثمره‌اي جز جدايي مسلمانان از يکديگر و نفي بسياري از عقايد و آداب اسلامي نداشت، ولي رويارويي صريح دانشمندان اسلامي با وي سبب شد که اين حرکت پس از مدتي کوتاه متوقّف گردد. در ميان شاگردان او تنها «ابن قيم جوزيه» بر تعاليم استاد خود پافشاري داشت و کتاب‌هاي چندي در اين زمينه تأليف نمود. امّا در طول بيش از چهار قرن بعد از ابن تيميه، اين افکار و آرا چندان رونقي نيافت و بسياري از آنها به فراموشي سپرده شد.
وهابيان براي ابن تيميه ارج و اعتبار خاصي قائل بوده و او را شيخ الاسلام خود مي‌دانند و چنان وانمود مي‌کنند که وي در نزد همه فرق اسلامي از جايگاه ويژه‌اي در دفاع از سنت برخوردار است و اين در حالي است که از زمان خود ابن تيميه تا عصر حاضر همواره علماي اهل سنت به نقد انديشه‌هاي وي پرداخته‌اند. اينک به بررسي اظهارنظرهاي آنان مي‌پردازيم:
 
اول: ديدگاه دانشمندان وعلماي شافعي مذهب درباره ابن تيميه
 
۱٫ شيخ علاء الدين علي بن اسمح يعقوب شافعي (م۷۱۰ه‍ .ق)
ابن حجر درباره او مي‌گويد: «شديد الحطّ علي ابن تيمية»(1)؛ «او شديداً بر ابن تيميه حمله مي‌نمود»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ الدرر الکامنة، ج ۳، ص ۲۹٫   
 
 
۲٫ صفي الدين محمّد بن عبدالرحيم ارموي شافعي (م۷۱۵ه‍ .ق)
او که از علماي هند بوده و سپس در دمشق ساکن شده داراي تصنيفات بسياري در علم اصول فقه و کلام است.
 
 
ذهبي درباره او مي‌گويد:
العلامة الأوحد صفي الدين… کان حسن الإعتقاد علي مذهب السلف.(ذیل تاریخ الاسلام،ص۱۳۷)
علاّمه نمونه صفي الدين… او اعتقاد خوبي به مذهب سلف داشت.
تاج الدين سبکي در کتابش «طبقات الشافعية»ج ۵،ص ۹۲مناظره‌اي را از او با ابن تيميه ذکر کرده است.
 
 
۳٫ صدرالدين محمّد بن عمر بن مکّي شافعي (م۷۱۶ه‍ . ق)
او فقيه و مفتي و محدث اهل سنت و مشهور به ابن المرحّل و ابن الوکيل و از امامان بزرگ شافعي به حساب مي‌آيد، تاج الدين سبکي درباره او مي‌گويد:
و له مع ابن تيمية المناظرات الحسنة و بها حصل عليه التعصب من اتباع ابن تيمية…(۱)
او با ابن تيميه مناظرات خوبي داشت و بدين جهت پيروان ابن تيميه بر عليه او تعصب ورزيدند.
ابن کثير که شاگرد ابن تيميه است درباره او مي‌گويد: و کان ينصب العداوة للشيخ تقي الدين ابن تيمية و يناظره في کثير من المحافل و المجالس.
او با شيخ تقي الدين ابن تيميه عداوت داشته و با او در بسياري از محافل و مجالس مناظره مي‌کرد.(البدایه و النهایه،ج ۲،ص ۲۱۴۶)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ طبقات الشافعية، سبکي، ج ۵، ص ۱۴۱ .         
 
 
 
۴٫ نور الدين علي بن يعقوب بکري شافعي (م۷۲۴ه‍ .ق)
او مفتي و امام اهل سنت بوده ابن قاضي شهبه درباره او مي‌گويد:
واشتغل و افتي و درس، و لمّا دخل ابن تيمية إلي مصر قام عليه و انکر مايقوله و آذاه.(۱)او مشغول به علم شده و فتوا و درس مي‌داد، و چون ابن تيميه وارد مصر شد بر ضد او به پا خواست و آنچه را مي‌گفت انکار کرده و او را آزار مي‌داد.
ذهبي درباره او مي‌گويد: الإمام المفتي الزاهد نورالدين علي بن يعقوب بن جبرئيل… وکان ديناً متعففاً، مطرحاً للتجمّل، نهّاء عن المنکر حتّي نفاه السلطان بعد ان همّ بقطع لسانه، وکان قد وثب مرّة علي الشيخ تقي الدين و نال منه.(۲)
امام، مفتي، زاهد نورالدين علي بن يعقوب بن جبرئيل… او ديندار و عفيف بوده و از اهل تجمّل نبود، و بسيار نهي از منکر مي‌کرد تا اينکه سلطان بعد از آنکه قصد بريدن زبانش را کرد او را تبعيد نمود. يک بار بر شيخ تقي الدين (ابن تيميه) حمله کرده و متعرّض او شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ طبقات الشافعية، ج ۳، ص ۱۲۷٫
۲٫ ذيل تاريخ الاسلام، ص ۲۱۶٫           
 
 
۵٫ کمال‌الدين محمّد‌بن‌علي‌بن‌عبدالواحد زملکاني انصاري شافعي (م۷۲۷ه‍ .ق)
او که امام و مفتي و قاضي ‌القضاه در شام بوده و رياست مذهب شافعيه و تدريس و فتوا و مناظره به او رسيده از جمله کساني است که کتابي در ردّ ابن تيميه به نام «العمل المقبول في زيارة الرسول» تأليف نموده است.(۱)
 
 
۶٫ ابوالمحاسن جمال‌الدين يوسف‌ بن ‌ابراهيم محجي شافعي (م۷۳۸ه‍ .ق)
او امام شافعيه و قاضي و فقيه در اين مذهب بوده ذهبي درباره او مي‌گويد:
وکان يبالغ في اذي ابن تيمية وجماعة، ويتمقت ويعجب بنفسه، ولکنّه يحبّ الله ورسوله ويؤذي المبتدعة وفيه ديانة وحسن معتقد.(۲)
او زياد ابن تيميه و جماعه را اذيت مي‌کرد و از او غضبناک مي‌شد و بر رأي خود معجب بود، ولي خدا و رسولش را دوست داشت و بدعت‌گذاران را اذيت مي‌نمود و اهل ديانت و نيکي عقيده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ طبقات الشافعية، ج ۵، ص ۱۰۶٫
۲٫ ذيل تاريخ الاسلام، ص ۳۴۲
 
                     
 
 
 
۷٫ شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبي (م۷۴۸ه‍ .ق)
او درباره ابن تيميه مي‌نويسد:
… وقد تعبت في وزنه وفتشه حتي مللت في سنين متطاولة، فما وجدت أخرّه بين اهل مصر و الشام و مقتته نفوسهم وازدروا به وکذّبوه وکفّروه إلاّ الکبر والعجب وفرط العزام في رئاسة المشيخة و الازدراء بالکبار…(۱)
… من بسيار در بررسي احوال او زحمت کشيدم و درباره او به اين نتيجه رسيدم که علت کنار گذاشتن او بين اهل مصر و شام و تنفّر مردم از او و سرزنش و تکذيب و تکفير او به جهت تکبر و خودخواهي و شدت علاقه به رهبري علما و توهين نسبت به بزرگان بوده است… .
 
او نيز درباره شخصي مي‌گويد:
فان برعت في الأصول وتوابعها من المنطق والحکمة والفلسفة وآراء الأوائل ومحاورات العقول، واعتصمت مع ذلک بالکتاب والسنة واصول السلف، ولفقت بين العقل والنقل، فما أظنّک في ذلک تبلغ رتبة ابن تيمية ولا والله تقاربها، وقد رأيت ما آل امره إليه من الحطّ عليه والهجر والتضليل والتکفير والتکذيب بحق وبباطل…(۲)
اگر تو در اصول و توابع آن از منطق و حکمت و فلسفه و آراي متقدمين و بحث‌هاي عقلي نمونه بوده و در عين حال به قرآن و سنت و اصول پيشينيان تمسک کرده و بين عقل و نقل جمع کرده‌اي، امّا گمان نمي‌کنم که در اين امور به مرتبه ابن تيميه رسيده باشي و نه به خدا که به مرتبه او نزديک نشوي، ولي ديدي که عاقبتش به کجا انجاميد و چگونه پست و خوار و ذليل شد و او را تکفير کرده و به حق و باطل تکذيبش نمودند…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ بيان زغل العلم و الطلب، صص ۱۷ ـ ۱۸٫
۲٫ الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ، ص ۷۸٫   
 
 
 
نصيحت ذهبي به ابن تيميه
شمس الدين محمد بن احمد ذهبي، متوفاي ۷۴۸ه‍ .ق از بزرگان رجالي اهل سنت است. او که قبلا شاگرد ابن تيميه بوده هنگامي که مشاهده مي‌کند استادش درصدد تکفير و تفسيق مسلمانان است، درصدد نصيحت او برآمده و نکاتي را به او تذکر مي‌دهد. اين نصيحت نامه که به نام «النصيحة الذهبية الي ابن تيمية» معروف است جداگانه با تحقيق چاپ شده است. اينک متن آن با ترجمه و تحقيق در اينجا آورده مي‌شود(۱)؛
بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدلله علي ذلّتي، يا ربّ ارحمني و أقلني عثرتي و احفظ علي ايماني، و احزناه علي قلة حزني، وا أسفاه علي السنة و ذهاب اهلها، و اشوقاه إلي اخوان مؤمنين يعاونونني علي البکاء، وا حزناه علي فقد اناس کانوا مصابيح العلم و اهل التقوي و کنوز الخيرات. آه علي وجود درهم حلال و أخ مؤنس.
طوبي لمن شغله عيبه عن عيوب الناس، و تباً لمن شغله عيوب الناس عن عيبه، إلي کم تري القذاة في عين اخيک و تنسي الجذع في عينک؟ إلي کم تمدح نفسک و شقاشقک و عباراتک و تذم العلماء و تتبع عورات الناس مع علمک بنهي الرسول (صلّي الله عليه وآله وسلّم) : (لاتذکروا موتاکم إلاّ بخير؛ فانّهم قدأفضوا إلي ماقدموا)(۲)، بلي اعرف انّک تقول لي لتنصر نفسک، انّما
لوقيعة في هؤلاء الذين ماشمّوا رائحة الإسلام ولا عرفوا ما جاء به محمّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و هو جهاد، بلي والله عرفوا خيراً ممّا إذا عمل به العبد فقد فاز و جهلوا شيئاً کثيراً ممّا لايعنيهم. و: (من حسن اسلام المرء ترکه مالايعنيه).(۳)
يا رجل! بالله عليک کفّ عنّا؛ فانّک محجاجٌ عليم اللسان لاتقرّ و لاتنام، اياکم و الأغلوطات في الدين. کره نبيّک (صلّي الله عليه وآله وسلّم) المسائل وعابها و نهي عن کثرة السؤال و قال: (انّ اخوف ما اخاف علي امّتي کل منافق عليم اللسان).(۴) و کثرة الکلام بغير دليل تقسي القلب إذا کان في الحلال و الحرام فکيف إذا کان في العبارات اليونسية و الفلاسفة و تلک الکفريات التي تعمي القلوب! والله قدصرنا ضحکة في الوجود. فإلي کم تنبش دقائق الکفريات الفلسفية لنردّ عليها بعقولنا. يا رجل! قد بلعت سموم الفلاسفة و مصنفاتهم مرّات، و بکثرة استعمال السموم يُدْمِنُ عليها الجسم و تکمن والله في البدن. و اشوقاه إلي مجلس فيه تلاوة بتدبّر، و خشية بتذکر، و صمت بتفکّر. واهاً لمجلس يذکر فيه الأبرار. فعند ذکر الصالحين تنزل الرحمة، لا عند ذکر الصالحين يُذکرون بالإزدراء و اللعنة. کان سيف الحجاج و لسان ابن حزم شقيقين واخَيْتَهما. بالله خلّونا من ذکر بدعة الخميس و اکل الحبوب، وجدوا في ذکر بدع کنّا نعدها رأساً من الضلال قد صارت هي محض السنة و اساس التوحيد، و من لم يعرفها فهو کافر أو حمار، و من لم يکفّر فهو اکفر من فرعون. و تعد النصاري مثلنا. والله في القلوب شکوک ان سلم لک ايمانک بالشهادتين فانت سعيد.
يا خيبة من اتبعک فانّه مُعرّض للزندقة و الانحلال، و لاسيّما إذا کان قليل العلم و الدين باطوليّاً شهوانياً، لکنّه ينفعک و يجاهد عنک بيده و لسانه و في الباطن عدوّ لک بحاله و قلبه. فهل معظم أتباعک إلاّ قعيد مربوط خفيف العقل، او ناشف صالح عديم الفهم، فان لم تصدقني ففتّشهم وزنهم بالعدل.
يامسلم! اقدم حمار شهوتک لمدح نفسک، إلي کم تصادقها و تعادي الأخيار؟ إلي کم تصدقها و تزدري بالأبرار، إلي کم تعظمها و تصغر العباد، إلي متي تخالِلها و تمقت الزهاد، إلي متي تمدح کلامک بکيفية لاتمدح بها والله احاديث الصحيحين. يا ليت احاديث الصحيحين تسلم منک بل في کل وقت تغيّر عليها بالتضعيف و الإهدار او بالتأويل و الإنکار.
أما آن لک ان ترعوي؟ أما حان لک ان تتوب و تنيب؟ أما انت في عشر السبعين و قد قرب الرحيل. بلي والله ما أذکر انّک تذکر الموت، بل تزدري بمن يذکر الموت، فما اظنّک تقبل علي قولي و لاتُصغي إلي وعظي، بل لک همّة کبيرة في نقض هذه الورقة
بمجلدات و تقطع لي أذناب الکلام، ولاتزال تنتصر حتّي اقول لک و البتة سکتت.
فإذا کان هذا حالک عندي و أنا الشفوق المحبّ الوادّ، فکيف يکون حالک عند اعدائک، و أعدائک والله فيهم صلحاء و عقلاء و فضلاء، کما انّ اوليائک فيهم فجرة و کذبة و جهلة و بطلة و عور و بقر.
قد رضيت منک بأن تسبّني علانية و تنتفع بمقالتي سراً: (رحم الله امراً اهدي إلي عيوبي)، فانّي کثير العيوب، عزيز الذنوب، الويل لي ان أنا لا أتوب، و وافضيحتي من علاّم الغيوب، و دوائي عفوالله و مسامحته و توفيقه و هدايته، و الحمدلله ربّ العالمين، و صلّي الله علي سيّدنا محمّد خاتم النبيين و علي إله و صحبه اجمعين.
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. ستايش مخصوص خداوند است بر ذلّت من، اي پروردگار من! به من رحم کن و لغزشم را بپوشان و ايمان را برايم حفظ کن. واي از کمي حزنم، و تأسف بر سنت و رفتن اهلش. و چه قدر مشتاق برادران مؤمن هستم تا مرا بر گريستن ياري دهند، و چه قدر بر از دست دادن مرداني که چراغ‌هاي علم و اهل تقوا و گنج‌هاي خيرات بوده‌اند محزونم. آه که چه قدر حسرت وجود درهم حلال و برادر همدم مي‌خورم. خوشا به حال کسي که عيب خودش او را از عيوب مردم باز دارد، و بدا به حال کسي که عيوب مردم او را از عيوب خودش باز دارد. تا به کي خاشاک را در چشم برادرت مي‌بيني ولي تنه درخت را در چشم مشاهده نمي‌کني؟       
تا به کي خود و گفتار و عبارات خود را مدح مي‌کني و علما را مذمت مي‌نمايي و به دنبال لغزش‌هاي مردم مي‌باشي در حالي که مي‌داني پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) از اين کار نهي کرده است آن جا که مي‌فرمايد: (مردگان خود را جز به خير ياد نکنيد؛ زيرا آنان به آنچه که پيش فرستاده بودند رسيدند).
آري، مي‌دانم که جواب مرا مي‌دهي تا خودت را ياري کني، که مصيبت در مورد کساني است که بويي از اسلام نبرده و از شريعت محمّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم) اطّلاعي ندارند، در حالي که اين امر جهاد است. آري، به خدا سوگند! مقداري از خير را شناختند که اگر بنده به آن عمل مي‌کرد پيروز مي‌شد ولي نسبت به بسياري از امور که خداوند از آنها نخواسته جاهل شدند. و در حديث است: (از خوبي اسلام انسان اين است که چيزي را که بي‌معناست ترک کند).
اي مرد! تو را به خدا سوگند! دست از ما بردار؛ زيرا تو اهل محاجّه مي‌باشي با زباني گويا که قرار نداشته و آرام ندارد، و بپرهيز از غلط کاري در دين. پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) از ورود در مسائلي کراهت داشت و عيب گرفت و از زياد سؤال کردن نهي کرد و فرمود: (بيشترين خوفم بر امتم از منافقي است که زبان گويا دارد). و زياد حرف زدن بدون دليل قلب را مي‌ميراند اگر در حلال و حرام باشد تا چه رسد به عبارات يونسيه و فلاسفه و اين کفرياتي که قلب را کور مي‌کند.
به خدا سوگند که ما در عالم وجود مضحکه شده‌ايم. پس تا به کي دقايق کفر يا فلسفي را نبش مي‌کني تا با عقولمان آنها را ردّ کنيم.       
اي مرد! تو سمّ‌هاي فلاسفه و مصنفات آنها را چندين مرتبه بلعيده‌اي و با زياد استعمال کردن سمّ، جسم با آن فربه شده و به خدا سوگند که در بدن جاي مي‌گيرد. چه قدر مشتاق مجلسي هستم که در آن قرآن با تدبر و خشيت با تذکر و سکوت، و با تفکر باشد. و چه مقدار مشتاق مجلسي هستم که در آن ذکر نيکان باشد؛ چرا که هنگام ياد صالحان برکت نازل مي‌شود، نه اينکه هنگام ذکر صالحان آنها را با خواري و لعن ياد کنيم. در سابق شمشير حجاج و زبان ابن حزم مثل دو برادر بودند که هر دو را با هم جمع کردي.
به خدا سوگند! ما را از ذکر بدعت خميس و خوردن حبوب رها کن. آنان را در ذکر بدعت‌هايي يافتند که از اصل ضلالت بود، ولي الآن به عنوان سنت اصيل و اساس توحيد مطرح شده که هر کس آن را نشناسد کافر يا الاغ است، و کسي که تکفير نکند از فرعون کافرتر مي‌باشد و مسيحيان مثل ما به حساب مي‌آيند. به خدا سوگند! در قلب‌ها شک‌هايي است که اگر ايمانت با شهادتين براي تو سالم بماند تو به سعادت رسيده‌اي. اي خسران بر کسي که از تو پيروي کرده و در معرض کفر و از هم پاشيدن قرار گرفته است، خصوصاً در صورتي که داراي علم و ايمان اندک با آرزوهاي دراز و شهواني باشد، ولي چنين شخصي تو را نفع مي‌دهد و مي‌تواند از تو با دست و زبانش دفاع کند در حالي که در باطن با حال و قلبش دشمن توست. آيا بيشتر پيروانت افراد زمين‌گير و غيرمستقل و کم‌‌خرد يا افراد صالح بي‌فهم و شعور نيستند؟! اگر مرا تصديق نمي‌کني تفتيش کن و آنها را با ترازوي عدالت وزن نما.              
اي مسلمان! الاغ شهوتت را براي مدح خود پيش انداز، تا به کي با او به صداقت رفتار مي‌کني و با نيکان دشمني مي‌نمايي؟ و تا به کي او را تصديق مي‌کني و به نيکان عيب وارد مي‌نمايي؟! و تا به کي او را تعظيم کرده و بندگان خدا را کوچک مي‌کني، تا به کي با او دوستي مي‌کني ولي با افراد زاهد دشمني مي‌نمايي؟! و تا به کي کلام و گفتار خود را مي‌ستايي به حدي که ـ به خدا سوگند ـ احاديث صحيحين را ستايش نمي‌کني؟! اي کاش احاديث صحيحين از زبان تو در امان مي‌ماند، بلکه در هر وقتي بر آنها با تضعيف کردن و ضربه زدن به آنها و با تأويل و انکار غضب مي‌کني. آيا وقت آن نرسيده که از اين کارها دست برداري؟! آيا وقت آن نشده که توبه کرده و بازگردي؟! آيا تو در دهه هفتاد خود نيستي که وقت رفتنت نزديک است؟! آري به ياد ندارم که تو ياد مرگ کرده باشي، بلکه هرکس که ياد مرگ مي‌کرد تو او را سرزنش مي‌نمودي. گمان نمي‌کنم که حرف مرا بپذيري و به موعظه‌ام گوش فرا دهي؛ زيرا تو همّت بلندي در نقض اين ورقه به چند جلد کتاب داري و مرا از پيگيري سخنانم باز مي‌داري و دائماً از خود دفاع مي‌کني تا به تو بگويم من ديگر ساکت شدم.
اگر وضعيت و حال تو نزد من که برادر و دوست صميمي من هستي اين است چه رسد به حال تو نزد کسي که از دشمنان تو به حساب مي‌آيد. و به خدا سوگند که در ميان دشمنان تو افرادي صالح و عاقل و فاضل وجود دارند، همان‌گونه که در ميان دوستانت افراد فاجر و دروغ‌گو و جاهل و باطل و کور و گاو [نفهم] هستند.
من از تو راضي هستم که مرا در ملأ عام ناسزاگويي ولي از گفتار من در خفا نفع ببري، همان‌گونه که در روايت آمده: (خدا رحمت کند کسي را که عيب‌هايم را به من هديه دهد). من داراي عيوب بسياري هستم، واي بر من اگر توبه نکنم، واي از مفتضح شدنم از جانب خدايي که علم غيب بسيار دارد، دواي من عفو و بخشش و گذشت و توفيق و هدايت خداست. و ستايش مخصوص خدايي است که پروردگار عالميان است و درود خدا بر آقاي ما محمّد خاتم پيامبران و بر آل و تمام صحابه او.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . دعوه شیخ الاسلام ابن تیمیه، ص ۴۸۰-۴۹۳
۲٫ صحيح بخاري، کتاب الجنائز، باب ماينهي من سبّ الأموات و…
۳٫ صحيح ترمذي، کتاب الزهد، باب ۱۱٫
۴٫ مسند احمد، ج ۱، ص ۲۲٫
         
بررسي نسخه خطي نصيحت‌نامه
نسخه خطي اين نصيحت‌نامه در «دارالکتب المصرية» قاهره، با شماره (۱۸۸۲۳ ب) به خط فقيه ابن قاضي شهبة، و به نقل از خط قاضي القضات برهان الدين معروف به ابن جماعه، از خط حافظ ابوسعيد علائي که از خط ذهبي استنساخ کرده موجود است.
ابن قاضي شهبه، فقيه، مورّخ همان ابوبکر بن احمد بن محمّد بن عمر اسدي دمشقي شافعي است که در سال ۷۷۹ه‍ .ق در دمشق متولد شد. او متصدي فتوي و تدريس شده و در شهر خود و نيز بيت المقدس حديث مي‌گفت. او داراي آثاري است از قبيل: «طبقات الفقهاء الشافعية»، «شرح منهاج الطالبين» نووي و….(۱)
و ابن جماعه، همان قاضي القضات، مفسّر، برهان الدين ابراهيم بن عبدالرحيم بن محمّد بن سعدالله بن جماعه است که در مصر، سال ۷۲۵ه‍ .ق متولد شده است. او در سفر به شام ملازم مزّي و ذهبي بوده و از آن دو بسيار نقل کرده است، و سپس رياست علما به او منتقل شده و متولّي قضاوت در مصر و شام مي‌گردد. لذا در ترجمه‌اش او را فقيه محدث مفيد… معرفي کرده‌اند.(۲)
و حافظ ابوسعيد علائي همان فقيه اصولي ابوسعيد صلاح الدين خليل بن کيکلوي علائي دمشقي شافعي است که در سال ۶۹۴ه‍ .ق در دمشق متولد و از بسياري از علما استفاده نموده است. او متولّي تدريس در مدارس مختلف دمشق و قدس مي‌شود، و علم حديث را در شام و مصر و حجاز فرا گرفته و اهل فتوا و تصنيف بوده است.(۳)
از اين نصيحت‌نامه نسخه‌اي ديگر در «دار المکتبة الظاهرية» دمشق با شماره (۱۳۴۷) وجود دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ ر.ک: شذرات الذهب، ج ۷، ص ۲۶۹٫               
۲٫ الدرر الکامنة، ج ۱، ص ۳۸٫
۳٫ همان، ج ۲، صص ۹۰ ـ ۹۲؛ شذرات الذهب، ج ۶، صص ۱۹۰ و ۱۹۱؛ طبقات الشافعية، ج ۶، ص ۱۰۴٫
 
شبهه
برخي مي‌گويند: اين نصيحت نامه از ناحيه ذهبي به ابن تيميه صحت ندارد؛ زيرا ذهبي در کتاب‌هاي خود استادش ابن تيميه را مدح و ستايش کرده است. وانگهي ابن قاضي شبهه از دشمنان او بوده است. لذا شهادت و گواهي او به وجود اين نصيحت‌نامه پذيرفتني نيست.                  
 
پاسخ
اولاً: بعيد به نظر نمي‌رسد که شخصي در ابتداي امر کسي را مدح کند ولي با کارهاي خلافي که از او مشاهده مي‌کند نظرش تغيير کرده و او را در آخر امر سرزنش نمايد. و مورد ذهبي نيز از اين قبيل است.
ثانياً: از ديگر عبارات ذهبي درباره ابن تيميه به دست مي‌آيد که او درباره ابن تيميه تجديد نظر کرده و رأيش برگشته است.
 
ذهبي در رساله «بيان زغل العلم و الطلب» خطاب به شخصي مي‌نويسد:
فان برعتَ في الأصول و توابعها من المنطق و الحکمة و الفلسفة و آراء الأوائل و محاورات العقول و اعتصمتَ مع ذلک بالکتاب و السنة و اصول السلف، و لفقت بين العقل و النقل، فما اظنّک في ذلک تبلغ رتبة ابن تيمية ولا والله تقاربها. و قد رأيت ما آل أمره اليه من الحطّ عليه و الهجر و التضليل و التکفير و التکذيب بحقّ و بباطل. فقد کان قبل ان يدخل في هذه الصناعة منوّراً مضيئاً علي مُحَيّاه سيماء السلف، ثم صار مظلماً مکسوفاً عليه قتمة عند خلائق من الناس، و دجّالا افّاکاً کافراً عند اعدائه…(۱)
اگر تو در اصول و توابع آن از منطق و حکمت و فلسفه و آراي پيشينيان و بحث‌هاي عقلي تخصص پيدا کردي و با اينها به قرآن و سنت و اصل سلف تمسک و اعتماد کردي و بين عقل و نقل تلفيق و جمع نمودي گمان نمي‌کنم که در اين امور به رتبه ابن تيميه برسي يا به علم او نزديک شوي، و تو ديدي که کار او به کجا کشيد و چگونه خوار شد و مطرود گشت و او را به حق و باطل به گمراهي و کفر و دروغ نسبت دادند. او قبل از آنکه در اين کار وارد شود مردي نوراني و روشن بود و سيماي سلف را در چهره داشت، ولي او نزد مردم تاريک و گرفته و بسته شد و نزد دشمنانش دجال و تهمت زننده و کافر شناخته گشت…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ بيان زغل العلم و الطلب، ص ۲۳٫        
 
 
 
حافظ ابن حجر عسقلاني از ذهبي نقل کرده که درباره ابن تيميه گفته است:
و أنا لا اعتقد فيه عصمة، بل أنا مخالف له في مسائل اصلية و فرعية.(۱)
من در حق او اعتقاد به عصمت ندارم، بلکه من مخالف او در مسائلي اصلي و فرعي مي‌باشم.
گويا اين نصيحت در وجود ابن تيميه در اواخر عمرش تأثير گذاشته است.
 
ذهبي در ترجمه اشعري مي‌گويد:
رأيت للأشعري کلمة اعجبتني وهي ثابتة رواها البيهقي، سمعت أبا حازم العبدوي، سمعت زاهر بن احمد السرخسي يقول: لمّا قرب حضور أجل أبي الحسن الأشعري في داري ببغداد، دعاني فأتيته، فقال: أشهد علي انّي لا أکفر أحداً من أهل القبلة؛ لانّ الکل يشيرون إلي معبود واحد، وانّما هذه کلّه اختلاف العبارات.
قلت: وبنحو هذا ادين، وکذا کان شيخنا ابن تيمية في أواخر ايامه يقول: أنا لا اکفّر أحداً من الأمة، ويقول: قال النبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) : (لا يحافظ علي الوضوء إلاّ مؤمن)، فمن لازم الصلوات بوضوء فهو مسلم.(۲)
از ابوالحسن اشعري کلامي را مشاهده کردم که مرا به تعجب واداشت و آن ثابت است و بيهقي آن را روايت کرده که از ابوحازم عبدوي شنيدم که گفت: از زاهر بن احمد سرخسي شنيدم که مي‌گفت: چون هنگام وفات ابوالحسن اشعري در خانه من در بغداد رسيد مرا فراخواند. نزد او رفتم، او گفت: بر من گواهي بده که هيچ يک از اهل قبله را تکفير نمي‌کنم؛ زيرا تمام مسلمانان به يک معبود اشاره دارند گرچه عباراتشان مختلف است.
من مي‌گويم: نظر من هم همين است. و نيز شيخ ما ابن تيميه در اواخر عمرش مي‌گفت: من هرگز فردي از امت را تکفير نمي‌کنم. و مي‌گفت: پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرموده: (شخص مؤمن کسي است که بر نمازش محافظت داشته باشد)؛ پس هر کس ملازم نمازهاي خود با وضو باشد او مسلمان است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ الدرر الکامنة، ج ۱، ص ۱۵۱٫
۲٫ سير اعلام النبلاء، ج ۱۵، ص ۸۸٫
 
 
 8. تقي الدين سبکي شافعي (م۷۵۶ه‍ .ق)
او درباره ابن تيميه مي‌گويد:
اعلم انّه يجوز ويحسن التوسل والإستغاثة والتشفع بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلي ربّه سبحانه وتعالي وجواز ذلک وحُسنه من الأمور المعلومة لکلّ ذي دين، المعروفة من فعل الأنبياء و المرسلين وسير سلف الصالحين والعلماء والعوام من المسلمين، ولم ينکر أحد ذلک من أهل الأديان، ولا سمع به في زمن من الأزمان، حتّي جاء ابن تيمية فتکلّم في ذلک بکلام يُلبس فيه علي الضعفاء الأغمار وابتدع مالم يسبق اليه في سائر الأعصار… وحسبک انّ انکار ابن تيمية للاستغاثة والتوسل قول لم يقله عالم قبله وصار به بين أهل الإسلام مُثلة…(۱)
بدان که جايز است و حسن دارد توسل و استغاثه و طلب شفاعت از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نزد پروردگار سبحان و بلندمرتبه، و جواز و حُسن آن از امور معلوم نزد هر صاحب دين بوده و معروف از فعل انبياء و مرسلين و سيره سلف صالح و علما و عوام از مسلمانان است، هيچ دينداري آن را انکار نکرده و به گوش هيچ کس در هيچ زماني نخورده است، تا آنکه ابن تيميه آمد و در اين باره سخني گفت که مطالب را براي عقول ضعيف و پوشيده مشکل ساخت و بدعتي گذاشت که در هيچ عصري سابقه نداشته است… و بس است تو را که انکار استغاثه و توسل از سوي ابن تيميه گفتاري است که هيچ عالمي قبل از او آن را معتقد نشده است، امري که باعث شد تا بين اهل اسلام تفرقه و شکاف ايجاد شود…
 
او در ردّ ابن تيميه در مسأله زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گويد:
ومن المعلوم انّ الزيارة بقصد التبرک والتعظيم لاتنتهي في التعظيم إلي درجة الربوبية ولا تزيد علي ما نصّ عليه في القرآن والسنة وفعل الصحابة من تعظيمه في حياته وبعد وفاته، فکيف يتخيّل امتناعها.(۲)
پُر واضح است که زيارت به قصد تبرک و تعظيم منتهي به درجه ربوبيت نمي‌شود و زايد بر نصّ قرآن و سنت و فعل صحابه از تعظيم پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) در زمان حيات و بعد از وفات او نمي‌گردد، پس چگونه امتناع آن به خيال ابن تيميه رسيده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ شفاء السقام، تقي الدين سبکي، ص ۱۷۱،چاپ دار جوامع الکلم،مصر
۲٫ شفاء السقام، ص ۱۳۲٫
 
 
 
 
۹٫ صلاح الدين خليل بن أيبک صَفَدي (م۷۶۴ه‍ .ق)
وي در کتاب «اعيان العصر و اعوان النصر»مي‌نويسد:
انفرد ـ ابن تيمية ـ بمسائل غريبة و رجّح فيها اقوالا ضعيفة، عند الجمهور معيبة کاد منها يقع في هوّة…(۱)
ابن تيميه به تنهايي معتقد به مسايل غريبي شده و در آن اقوال ضعيفي را برگزيده است که نزد جمهور علما عيب به حساب مي‌آيد، مسايلي که نزديک بود از آنها در لغزش و گمراهي بيفتد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ اعيان العصر و اعوان النصر، ج ۱، ص ۶۶ .
 
 
۱۰٫ اسعد بن علي بن سليمان يافعي، شافعي (م۷۶۷ه‍ .ق)
او درباره ابن تيميه مي‌گويد:
… وله مسائل غريبة انکر عليه فيها وحبس بسببها مباينة لمذهب أهل السنة، ومن اقبحها نهيه عن زيارة النبي عليه الصلاة والسّلام…(۱)
… او معتقد به مسايلي عجيب و غريب است که علما آنها را انکار کرده و به سبب آنها او را حبس نمودند؛ به جهت آنکه با مذهب اهل سنت مخالفت دارد، و قبيح‌ترين آنها نهي او از زيارت پيامبر عليه الصلاة و السلام مي‌باشد…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ مرآة الجنان، ج ۴، ص ۲۴ .
 
 
 
 
 
۱۱٫ عفيف الدين عبدالله بن اسعد يافعي مکّي شافعي (م۷۶۸ه‍ .ق)
ابن قاضي شهبه درباره او مي‌گويد:
الشيخ الإمام القدوة العارف الفقيه العالم شيخ الحجاز عفيف الدين…(۱)
شيخ، امام، الگو، عارف، فقيه،عالم، شيخ حجاز، عفيف الدين…
 
او نيز درباره يافعي از ابن رافع نقل کرده:
وله کلام في ذم ابن تيمية، ولذلک غمزه بعض من تعصب لابن تيمية من الحنابلة وغيرهم.(۲)
او سخني در مذمت ابن تيميه دارد و لذا برخي از حنابله و ديگران که نسبت به ابن تيميه تعصب دارند بر او حمله کرده‌اند.
————————————————-
۱٫ طبقات الشافعية، ج ۳، ص ۲۴۶٫
۲٫ همان، ص ۲۴۷٫
 
 
 
         
 
 
 
۱۲٫ ابوعبدالله محمّد بن عبدالله ابن بطوطه، شافعي (م۷۷۹ه‍ .ق)
او در کتاب«تحفة النظار في غرائب الأمصار و عجائب الأسفار»
مي‌گويد:
وکان بدمشق من کبار الفقهاء الحنابلة تقي الدين بن تيمية کبير الشام، يتکلم في الفنون؛ إلاّ انّ في عقله شيئاً… وکنت إذ ذاک بدمشق، فحضرته يوم الجمعة وهو يعظ الناس علي منبر الجامع ويذکرهم، فکان من جملة کلامه أن قال: انّ الله ينزل إلي سماء الدنيا کنزولي هذا ونزل درجة من درج المنبر، فعارضه فقيه مالکي يعرف بابن الزهراء و انکر ما تکلم به، فقامت العامة إلي هذا الفقيه وضربوه بالأيدي والنعال ضرباً کثيراً حتّي سقطت عمامته، وظهر علي رأسه شاشية حرير، فانکروا عليه لباسها واحتملوه إلي دار عزالدين بن مسلم قاضي الحنابلة، فأمر بسجنه وعزره بعد ذلک. فانکر فقهاء المالکية والشافعية ما کان من تعزيره…(۱)
در دمشق از بزرگان فقيهان حنبلي شخصي بود به نام تقي الدين بن تيميه، از بزرگان شام که در تمام علوم سخن مي‌گفت جز آنکه عقلش مشکل داشت… من آن موقع در دمشق بودم و روز جمعه نزد او حاضر شدم در حالي که مردم را بر روي منبر مسجد جامع موعظه مي‌کرد و آنها را تذکّر مي‌داد. از جمله کلماتش اين بود که گفت: خداوند به آسمان دنيا فرود آيد آن‌گونه که من مي‌آيم. اين را گفت و از پلّه‌هاي منبر پايين آمد. يکي از فقيهان مالکي به نام ابن الزهراء به مناقشه با او برآمد و آنچه را گفته بود انکار نمود، مردم بر اين فقيه حمله کرده و او را با دست‌ها و کفش‌هايشان بسيار کتک زدند به حدي که عمامه از سرش افتاد و کلاه زير آن که از جنس حرير بود نمايان شد و از او به جهت پوشيدن حرير انکار و اعتراض کردند و او (فقيه مالکي) را به خانه عزالدين بن مسلم قاضي حنابله بردند. او دستور داد تا او را زندان کرده و بعد از آن شلاق بزنند. فقيهان مالکي و شافعي بر او به جهت اين عمل اعتراض کردند…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ تحفة النظار في غرائب الأمصار، ابن بطوطة، ص ۵۲ .   
 
 
 
 
 
 
۱۳٫ تقي الدين ابوبکر بن محمّد حسيني حصني شافعي (م۸۲۹ه‍ .ق)
او درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
انّ ابن تيمية الذي کان يوصف بانّه بحر من العلم، لايستغرب فيه ما قاله بعض الأئمة عنه من انّه زنديق مطلق. وسبب قوله ذلک انّه تتبع کلامه فلم يقف له علي اعتقاد حتّي انّه في مواضع عديدة يکفر فرقة و يضلّلها، وفي آخر يعتقد ما قالته أو بعضه، مع انّ کتبه مشحونة بالتشبيه والتجسيم، والإشارة إلي الازدراء بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) والشيخين وتکفير عبدالله بن عباس و انّه من الملحدين، وجعل عبدالله بن عمر من المجرمين وانّه ضالّ مبتدع…(۱)
ابن تيميه، کسي که به دريايي از علم توصيف مي‌شد، و غريب به نظر نمي‌رسد آنکه برخي از امامان او را به زنديق مطلق ياد کرده‌اند. و سبب اين گفتار درباره ابن تيميه اين است که کلام او پيگيري شده و به اين نتيجه رسيده‌اند که او کسي است که در مواضع بسياري فرقه‌اي را تکفير کرده و به گمراهي نسبت داده است، و به برخي ديگر نسبت‌هاي نارواي ديگري داده است، در حالي که کتاب‌هاي او پر از اعتقاد به تشبيه و تجسيم و اهانت و تنقيص به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ابوبکر و عمر و تکفير عبدالله بن عباس است و اينکه او از کافران است و عبدالله بن عمر را از مجرمان و گمراهان و بدعت‌گزاران معرفي کرده است…             
 
 و نيز درباره ابن تيميه مي‌گويد:
والحاصل انّه واتباعه من الغلاة في التشبيه والتجسيم والازدراء بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) وبغيض الشيخين، وبإنکار الأبدال الذين هم خلفوا الأنبياء، ولهم دواهي أخر لونطقوا بها لأحرقهم الناس في لحظة واحدة…(۲)
حاصل اينکه او و پيروانش از غاليان در تشبيه و تجسيم و اهانت به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و دشمني با ابوبکر و عمر، و انکار شخصيت‌هايي که جانشينان انبيا بوده‌اند، مي‌باشند که داراي انگيزه‌ها و اهداف ديگري هستند، و اگر از اهداف خود سخن بگويند مردم آنان را در يک لحظه به آتش مي‌کشند … .
 
او همچنين در ردّ ابن تيميه مي‌نويسد:
لا أحد من الخلق أعظم برکة منه، ولا أوجب حقاً علينا منه، فالمعني الذي في زيارة قبره لايوجد في غيره، ولا يقوم غيره
مقامه، کما انّ المسجد الحرام لايقوم غيره مقامه، ومن ههنا شرع قصده بخصوصه، ويتعين، بخلاف غيره من القبور.(۳)
هيچ يک از خلايق از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) پربرکت‌تر نبوده و او از همه کس بيشتر بر گردن ما حق دارد. لذا آثاري که در زيارت قبر اوست در غير او يافت نمي‌شود و کسي همانند او نمي‌گردد، همان‌گونه که مسجدي همانند مسجدالحرام نمي‌باشد. بنابراين قصد سفر به سوي آن مشروع شده و متعيّن مي‌باشد به خلاف غير آن از قبرها.
 
 
همچنين مي‌گويد:
فزيارة قبره (صلّي الله عليه وسلّم) مستحبة بعينها؛ لما ثبت فيها من الأدلة الخاصة.(۴)
پس زيارت قبر او به طور خصوص مستحب است به جهت ادله خاصي که در آن مورد ثابت شده است.
 
 
او همچنين مي‌گويد:
أعلم انّه يجوز ويحسن التوسل والإستغاثة والتشفع بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلي ربّه… ولم ينکر أحد ذلک من أهل الأديان ولا سمع به في زمن من الأزمان حتّي جاء ابن تيمية فتکلّم في ذلک بکلام يلبس فيه علي الضعفاء.(۵)
بدان‌که توسل و استغاثه و استشفاع به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) جايز بوده و نيکوست و هيچ‌کس از اهل اديان اين امور را انکار نکرده و انکارآنها را در هيچ زماني نشنيده است تا اينکه ابن تيميه آمد، و درباره آن سخني گفت که امر را بر عقول ضعيف که بر روي آنها غبار نشسته، مشتبه ساخت، و چيزي را بدعت گذاشت که در هيچ عصري بر هيچ‌کس مشتبه نبوده است.
 
وي در جاي ديگر مي‌نويسد:
هذا الرجل ـ يعني ابن تيمية ـ کنت رددت عليه في حياته في انکاره السفر لزيارة المصطفي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و في انکاره وقوع الطلاق إذا حلف به، ثم ظهر لي من حاله مايقتضي انّه ليس ممّن يعتمد عليه في نقل ينفرد به لمسارعته إلي النقل…(۶)
اين مرد را ـ يعني ابن تيميه ـ من در زمان حياتش در مورد انکار سفر به جهت زيارت قبر مصطفي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و انکار وقوع طلاق با قسم ردّ نمودم، آن‌گاه براي من درباره او روشن شد که نمي‌توان در نقل‌هاي او که به تنهايي آورده اعتماد نمود؛ زيرا او کسي است که در نقل مطالب سرعت به خرج داده است…
 
همچنين در کتاب «الدرة المضية» مي‌نويسد:
امّا بعد، فانّه لمّا احدث ابن تيمية ما احدث في اصول العقائد ونقض من دعائم الإسلام والأرکان والمعاقد، بعد ان کان مستتراً بتبعية الکتاب والسنة، مظهراً انّه داع إلي الحق هاد إلي الجنة، فخرج عن الاتّباع إلي الابتداع، و شذّ عن جماعة المسلمين بمخالفة الإجماع…(۷)
اما بعد، چون ابن تيميه در اصول عقايد مطالبي را بدعت گذاشته و از پايه‌هاي اسلام، ارکان و مباني را نقض کرده، بعد از آنکه خود را به عنوان پيرو کتاب و سنت معرفي کرده و اظهار مي‌کرد که دعوت‌کننده به حق و هدايت‌کننده به بهشت است. لذا بدين جهت از پيروي خارج شده و داخل در عنوان بدعت‌گذار گشته و با مخالفت اجماع از جماعت مسلمانان خارج شده است…
 
 
او درباره پيروان ابن تيميه مي‌گويد:
والرأي السخيف الذي أخذ به هؤلاء المبتدئة من التحاقه (صلّي الله عليه وآله وسلّم) بالعدم، حاشاه من ذلک، يلزمه ان يقال: انّه ليس رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) اليوم.(۸)
و رأي ناشايستي که اين افراد مبتدي اخذ کرده که رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) را ملحق به عدم مي‌کنند ـ که رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) از آن منزه است ـ لازمه‌اش آن است که او امروز فرستاده خدا نباشد.
 
وي مي‌گويد:
بيان زندقة من قال: انّ روحه عليه الصلاة و السلام فنيت، وانّ جسده صار تراباً، وبيان زيغ ابن تيمية وحزبه.(۹)
بيان کفر کسي که گفته: روح رسول خدا عليه الصلاة و السلام فاني شده و جسد او خاک گشته است، و بيان گمراهي ابن تيميه و حزب او.
 
 
او همچنين در ردّ ابن تيميه مي‌گويد:
فان هذا شأنه إذا وجد شيئاً لامساس فيه لما ابتدعه قال به وقبله ولم يطعن، وإذا وجد شيئاً علي خلاف بدعته طعن فيه، وان اتفق علي صحته، ولا يذکر شيئاً علي خلاف هواه و ان اتفق علي صحته…(۱۰)
او با اين وضعيتي که دارد، چون چيزي را يابد که با بدعت‌هاي خودش که به آن معتقد شده منافاتي ندارد به آن قائل شده و قبول مي‌نمايد و هرگز بر آن ايراد نمي‌گيرد، ولي هرگاه چيزي بر خلاف بدعتش بيابد در آن طعن مي‌زند گرچه بر صحت آن اتفاق باشد، و نيز چيزي را که بر خلاف هواي نفس او باشد ذکر نمي‌کند گرچه بر صحت آن اتفاق است.
 
او نيز درباره ابن تيميه مي‌گويد:
وهذا شأنه إن وجد شيئاً يوافق هواه وخبث طويته ذکره و وسع الکلام فيه وزخرفه، و ان وجد شيئاً عليه اهمله أو حمله علي محمل يعرف به أهل النقل حمله وتدليسه عند تأمله…(۱۱)
او وضعيتش اين چنين است که هرگاه چيزي را که مطابق هواي نفس و خبث طينتش باشد ذکر کرده و درباره آن قلم‌فرسايي نموده و زينت مي‌دهد، و اگر چيزي را بيابد که بر ضدّ اوست آن را رها کرده يا بر چيزي حمل مي‌کند که اهل نقل با تأمل در آن مي‌فهمند که عوام‌فريبي نموده است…
ــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ دفع شبه من شبه و تمرد، ص ۳۴۳٫
۲٫ دفع شبه من شبه وتمرد، ص ۴۰۱٫
۳٫ شفاء السقام، ص ۸۷ (به نقل از او).
۴٫ شفاء السقام، ص ۸۸٫
۵٫ همان، ص ۱۵۳٫
۶٫ فتاوي السبکي، ج ۲، ص ۲۱۰ (به نقل از او).
۷٫ مقدمه الدرة المضية، سبکي (به نقل از او).
۸٫ دفع شبه من شبه و تمرد، ص ۶۵٫
۹٫ همان، ص ۶۷٫
۱۰٫ همان، ص ۷۴٫
۱۱٫ دفع شبه من شبّه و تمرّد، ص ۱۱۳٫
 
 
 
         
 
 
 
   
 
۱۴٫ نجم الدين عمر بن حجي بن احمد سعدي شافعي (م۸۳۰ه‍ .ق)
او که قاضيالقضاة شافعيه بوده در جواب سؤالي درباره ابن تيميه مي‌گويد:
هذا الرجل المسؤول عنه في الإستفتاء کان عالماً متعبّداً، ولکنّه ضلّ في مسائل عديدة عن الطريق المستقيم و المنهج القويم…(۱)
اين مردي که در اين استفتاء از او سوال شده، شخصي عالم و متعبّد است ولي در مسايل بسياري از راه راست و روش محکم گمراه شده است…
——————————————–
۱٫ الفتاوي السهمية، ص ۴۵٫
 
 
 
۱۵٫ ابن حجر عسقلاني شافعي (ت ۸۵۲ه‍‍ .ق)
او در ترجمه ابن تيميه در کتاب«الدرر الکامنة» مي‌گويد:
ثم نسب أصحابه إلي الغلو فيه واقتضي له ذلک العُجب بنفسه حتّي زهي علي ابناء جنسه واستشعر انّه مجتهد، فصار يرد علي صغير العلماء وکبيرهم، قديمهم وجديدهم، حتّي انتهي إلي عمر فخطاه في شيء، فبلغ ذلک الشيخ ابراهيم الرقي فأنکر عليه فذهب إليه واعتذر واستغفر وقال في حقّ علي اخطأ في سبعة عشر شيئاً… ومنهم من ينسبه إلي النفاق لقوله في علي ما تقدم، ولقوله: انّه کان مخذولا حيثما توجه. وانّه حاول الخلافة مراراً فلم ينلها وانّما قاتل للرياسة لا للديانة، ولقوله: انّه کان يحبّ الرياسة و انّ عثمان کان يحبّ المال…(۱)
اصحابش در شأن ابن تيميه غلو کرده و اين باعث عجب در او شد تا اينکه خود را از ديگران و هم نوعانش بالاتر برد و خيال کرد که مجتهد است. لذا درصدد ردّ بر کوچک و بزرگ، قديم و جديد از علما برآمد، و حتي کارش به جايي رسيد که متعرض عمر شده و نسبت اشتباه در برخي از امور به او داد. پس خبر آن به شيخ ابراهيم رقي رسيد و بر او اعتراض نمود، ولي او به نزدش رفته و عذرخواهي کرد و استغفار نمود. او در حقّ علي مي‌گويد: در هفده مورد اشتباه کرده است… برخي او را به نفاق نسبت داده‌اند به جهت اين مطلبي که در حق علي گفته است و اينکه گفته علي با کارهايش خوار شد، و اينکه او مکرر قصد خلافت کرد ولي به آن نرسيد، و براي رياست جنگيد نه ديانت، و اينکه او رياست را دوست مي‌داشت و عثمان مال را…
 
وي همچنين در کتاب رجالي ديگر خود درباره ابن تيميه مي‌گويد:
لکنّه ردّ في ردّه کثيراً من الأحاديث الجياد التي لم يستحضر حالة التصنيف مظانّها، لانّه کان لاتساعه في الحفظ يتکل علي ما في صدره و الإنسان عامد للنسيان. وکم من مبالغة لتوهين کلام الرافضي ادته احياناً إلي تنقيص علي (عليه السلام) .(۲)
او در ردّيه‌هايش بسياري از احاديث خوب را از آنجا که مصادر آنها را نديده بود رد کرده است؛ زيرا به جهت گستردگي حافظه‌اش بر آنچه در ذهنش بود اعتماد مي‌نمود، ولي انسان در معرض نسيان است. و چه بسيار مواردي را که مبالغه‌اش در توهين کلام رافضي (ابن مطهر حلّي) او را به توهين علي (عليه السلام) کشانده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ الدرر الکامنة، ابن حجر عسقلاني، ج ۱، ص ۱۴۴٫
۲٫ لسان الميزان، ج ۶، ص ۳۱۹٫ 
 
 
 
  
 
۱۶٫ احمد بن عمر بن عثمان خوارزمي دمشقي شافعي (ت ۸۶۸ه‍ .ق)
سخاوي درباره او مي‌گويد:
وکان عالماً صالحاً ديّناً مصرحاً بالحطّ علي الطائفية العربية بل واتباع ابن تيمية بحيث انّه قال مجيباً لمن سأله عن اعتقاده من المخالفين له: اعتقادي زيتونة مبارکة لاغربية ابن عربي، ولا شرقية ابن تيمية…(۱)
او مردي عالم، صالح، و ديندار بوده و در تضعيف طائفيّت عربي اهل صراحت لهجه بود؛ بلکه درباره پيروان ابن تيميه، که در جواب سؤالي در مورد اعتقادش که با او مخالف بوده مي‌گويد: اعتقاد من زيتون مبارکي است که نه غربي است مثل اعتقادات ابن عربي و نه شرقي مثل اعتقادات ابن تيميه…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ الضوء اللامع، ج ۲، ص ۵۴٫
 
 
 
 
۱۷٫ شهاب الدين احمد بن محمّد قسطلاني (ت ۹۲۳ه‍‍ .ق)
وي درباره ابن تيميه مي‌گويد:
وللشيخ تقي الدين بن تيمية هنا کلام شنيع عجيب يتضمّن منع شدّ الرحال للزيارة النبوية المحمّدية، وانّه ليس من القرب بل بضدّ ذلک، و ردّ عليه الشيخ تقي الدين السبکي في (شفاءالسقام) فشفي صدور المؤمنين.(۱)
شيخ تقي الدين ابن تيميه در اينجا کلام زشت و عجيبي دارد که متضمّن منع سفر به جهت زيارت نبويه محمّديه است، و اينکه عمل زيارت موجب قرب به خدا نيست بلکه موجب دوري از خداست. لذا شيخ تقي الدين سبکي در «شفاء السقام» آن را ردّ کرده و دل‌هاي مؤمنين را شفا داده است.
 
 
در «المواهب اللدنية» نقل مي‌کند:
و قد روي انّ مالکاً لمّا سأله أبوجعفر المنصور العباسي: يا أباعبدالله! أأستقبل رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ادعو أم استقبل القبلة وأدعو؟ فقال له مالک: ولم تصرف وجهک عنه وهو وسيلتک و وسيلة ابيک آدم (عليه السلام) إلي الله عزّوجلّ يوم القيامة.(۲)
روايت شده که چون ابوجعفر منصور عباسي از مالک سؤال کرد: اي اباعبدالله ! آيا رو به رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نمايم و دعا کنم، يا رو به قبله دعا نمايم؟ مالک در جواب او گفت: چرا صورتت را از طرف حضرت برمي‌گرداني در حالي که او وسيله تو و وسيله پدرت آدم (عليه السلام) نزد خداي عزّوجلّ در روز قيامت است.
 
او در ردّ ابن تيميه که اين قصّه را درباره مالک بن انس رد کرده مي‌گويد:
و لکن هذا الرجل ـ ابن تيمية ـ ابتدع له مذهباً وهو عدم تعظيم القبور، و انّها انّما تزار للترحم والإعتبار بشرط ان لايُشدّ إليها رحل، فصار کلّ ما خالفه عنده کالصائل لايبالي بما يدفعه، فإذا لم يجد له شبهة واهية يدفعه بها بزعمه، انتقل إلي دعوي انّه کذب علي من نُسب إليه، مجازفة وعدم نصفه، وقد انصف من قال فيه: علمه أکبر من عقله…(۳)
ولي اين مرد ـ يعني ابن تيميه ـ مذهبي را بدعت گذاشته است که همان تعظيم نکردن قبرهاست، و اينکه تنها به جهت ترحّم و عبرت گرفتن بايد زيارت کرد به شرط آنکه به سوي آنها بار سفر بسته نشود. لذا تمام مخالفانش نزد او همانند کسي است که حمله کرده و باکي ندارد که به چه وسيله‌اي او را دفع مي‌کند. و چون ـ به گمان خود ـ شبهه سستي نداشته باشد تا به وسيله آن از خودش دفاع کند بي‌جهت و بدون انصاف به نسبت دادن به دروغ روي آورده است. و لذا منصفانه در حق او گفته‌اند که علمش از عقلش بيشتر است…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ المواهب اللدنية، قسطلاني، ج ۴، ص ۵۷۴٫
۲٫ شرح المواهب اللدنيّة، ج ۱۲، ص ۱۹۴٫
۳٫ همان.
 
 
 
۱۸٫ ابن حجر هيتمي شافعي (ت ۹۷۴ه‍ .ق)
وي درباره ابن تيميه مي‌گويد:
ابن تيمية عبد خذله الله واضلّه واعماه واصمه واذلّه، وبذلک صرح الأئمة الذين بينوا فساد احواله وکذب اقواله… ومن أراد ذلک فعليه بمطالعة کلام الإمام المجتهد المتفق علي امامته وجلالته وبلوغه مرتبة الإجتهاد أبي الحسن السبکي وولده التاج والشيخ الإمام العزّ بن عبدالسلام جماعة وأهل عصرهم وغيرهم من الشافعية والمالکية والحنفية. ولم يقصر اعتراضه علي متأخري الصوفية بل اعترض علي مثل عمر بن خطاب وعلي بن أبي‌طالب (عليه السلام) کما سيأتي. والحاصل ان لايقام لکلامه وزن بل يرمي في کلّ وعر وحزن، ويعتقد فيه انّه مبتدع ضالّ مضلّ جاهل غال، عامله الله بعدله و اجارنا مثل طريقته وعقيدته وفعله… و اخبر عنه بعض السلف انّه ذکر علي بن أبي‌طالب (عليه السلام) في مجلس آخر فقال: انّ علياً اخطأ في اکثر من ثلاثمائة مکان، فياليت شعري من أين يحصل لک الصواب إذا اخطا علي بزعمک…(۱)
ابن تيميه بنده‌اي است که خداوند او را خوار و گمراه و کور و کر و ذليل نموده است، و اين مطلبي است که اماماني که فساد احوال و دروغ اقوالش را بيان کرده‌اند به آن تصريح نموده‌اند… . و کسي که مي‌خواهد از آن اطلاع پيدا کند بر اوست که به کلام امام مجتهد که بر امامت و جلالتش و رسيدن به مرتبه اجتهادش اتفاق شده، يعني ابوالحسن سبکي و فرزندش تاج و شيخ امام عزّ بن عبدالسلام جماعه و اهل عصرشان و غير آنان از علماي شافعي و مالکي و حنفي مراجعه کرده و نوشته‌هاي آنها را مطالعه کند. او کسي بود که اعتراضش را بر متأخرين صوفيه محصور نکرد، بلکه بر امثال عمربن خطاب و علي بن ابي‌طالب (عليه السلام) نيز همان‌گونه که به آن اشاره خواهيم کرد اعتراض نمود. حاصل اينکه کلام او هيچ ارزشي ندارد بلکه با کمال تأسف به دور انداخته مي‌شود. و اعتقاد ما درباره اواين است که او بدعت‌گذار و گمراه و گمراه‌کننده و جاهل و اهل غلو است. خداوند با او به عدالتش رفتار کند و ما را از مثل روش و عقيده و کردارش پناه دهد… از برخي سلف خبر داده شده که نزد او يادي از علي بن ابي‌طالب (عليه السلام) شد، او گفت: سيصد مورد اشتباه کرده است. اي کاش مي‌دانستم که از کجا صواب به دست تو رسيده است اگر به گمان تو علي اشتباه کرده است…
 
او همچنين مي‌نويسد:
و اياک ان تصغي إلي ما کتب ابن تيمية و تلميذه ابن قيم الجوزية وغيرهما مِـ{مَن اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلي عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلي سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلي بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ}. وکيف تجاوز هؤلاء الملحدون الحدود وتعدوا الرسول وخرقوا سياج الشريعة والحقيقة، فظنوا بذلک انّهم علي هدي من ربّهم و ليسوا کذلک.(۲)
بپرهيز از اينکه به نوشته‌هاي ابن تيميه و شاگردش ابن قيم جوزيه و ديگران گوش فرا دهي، کساني که خداي خود را هواي نفسشان قرار داده و آنها را با علمي که دارند گمراه نموده و بر گوش و قلبشان مهر نهاده و بر چشم‌هايشان پرده انداخته است. پس چه کسي او را بعد از خدا هدايت خواهدکرد؟ و چگونه اين ملحدان از حدود تجاوز کرده و از دستورات پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) تعدّي نموده و لباس شريعت و حقيقت را پاره کرده‌اند و با اين کارشان گمان نموده‌اند که در راه هدايت پروردگارند در حالي که چنين نيستند.
 
و نيز مي‌گويد:
ولا يُغتر بانکار ابن تيمية لسنّ زيارته (صلّي الله عليه وسلّم) ؛ فانّه عبد اضلّه الله کما قال العز بن جماعة و اطال في الردّ عليه التقي السبکي في تصنيف مستقل…(۳)
کسي نبايد گول انکار ابن تيميه در مورد سنت بودن زيارت رسول خدا (صلّي الله عليه وسلّم) را بخورد؛ زيرا او بنده‌اي است که خداوند او را گمراه کرده است، همان‌گونه که عز بن جماعه گفته و در ردّ بر او تقي سبکي در کتاب مستقلي اطاله کلام داده است…
 
او در جاي ديگر مي‌گويد:
من خرافات ابن تيمية التي لم يقلها عالم قبله وصار بها بين أهل الإسلام مُثله، انّه انکر الإستغاثة والتوسل به (صلّي الله عليه وآله وسلّم) .(۴)
از جمله خرافات ابن تيميه که هيچ عالمي قبل از او آن را معتقد نشده و به واسطه اعتقاد به آن در بين مسلمانان مورد سرزنش واقع شده اينکه او استغاثه و توسل به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) را انکار نموده است.
 
او در ردّ ابن تيميه در تحريم سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گويد:
وجه شمول الزيارة للسفر انّها تستدعي الإنتقال من مکان الزائر إلي مکان المزور، کلفظ المجيء الذي نصّت عليه الآية الکريمة… وإذا کانت کل زيارة قربة کان کلّ سفر إليها قربة… والقاعدة المتفق عليها انّ وسيلة القربة المتوقفة عليها قربة.(۵)
دليل بر اينکه کلمه زيارت شامل سفر به جهت زيارت نيز مي‌شود اينکه کلمه «زيارت» مستلزم انتقال از مکان زائر به طرف مکان مزور است، مثل لفظ «مجيء» که در آيه کريمه بر آن تصريح نموده است… حال اگر هر زيارتي باعث تقرّب باشد هر سفري به سوي زيارت نيز باعث تقرب خواهد بود… و قاعده‌اي که همه بر آن اتفاق دارند اين است که وسيله براي رسيدن به چيزي که باعث تقرب به خداست، آن نيز موجب تقرّب است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ الفتاوي الحديثية، ابن حجر، ص ۱۴۴٫ 
۲٫ الفتاوي الحديثية، ص ۲۰۳٫ 
۳٫ حاشية الايضاح، ص ۴۴۳٫
۴٫ الجوهر المنظم، ص ۱۴۸٫
۵٫ همان، ص ۲۳٫
 
 
 
۱۹٫ شيخ رضوان عدل بيبرس شافعي (م۱۳۰۳ه‍ .ق)
وي مي‌گويد:
ثمّ ظهر بعد ابن تيمية محمّد بن عبدالوهاب في القرن الثاني عشر، وتبع ابن تيمية وزاد عليه سخفاً وقبحاً، وهو رئيس الطائفة الوهابية قبحهم الله، وتبرأ منه اخوه الشيخ سليمان بن عبدالوهاب وکان من أهل العلم…(۲)
آن‌گاه بعد از ابن تيميه محمّد بن عبدالوهاب در قرن دوازدهم ظهور کرد که بر سخافت و قبح عقايد او افزود، و او رئيس طائفه وهابيه است که خداوند چهره آنان را قبيح گرداند. او کسي است که برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب از او تبرّي جست که مردي از اهل علم بود….
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ السلفية الوهابية، ص ۴۱٫
 
 
 
 
۲۰٫ يوسف بن اسماعيل نبهاني شافعي (م۱۳۵۰ه‍ .ق)
وي مي‌گويد:
إنّي اعتقد في ابن تيمية وتلميذه ابن القيم وابن عبدالهادي انّهم من ائمة الدين وأکابر علماء المسلمين، وقد نفعوا الأمة المحمّدية بعلمهم نفعاً عظيماً و ان اساؤا غاية الاسائة في بدعة منع الزيارة والإستغاثة، واضرّوا بها الإسلام والمسلمين اضراراً عظيمة، واقسم بالله العظيم انّي قبل الإطلاع علي کلامهم في هذا الباب في شئون النبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) لم أکن اعتقد انّ مسلماً يجترئ علي ذلک وانّي منذ أشهر اتفکّر في ذکر عباراتهم فلا اتجاسر علي ذکرها ولو للردّ عليها خوفاً من ان يکون سبباً في زيادة نشرها لشدة فظاعتها…(۱)
بدان‌که من در مورد ابن تيميه و شاگردش ابن قيم و ابن عبدالهادي معتقدم که از امامان دين و بزرگان علماي مسلمانان بوده‌اند
که امت محمّدي را با علم خود نفع عظيمي دادند، گرچه در بدعت منع زيارت و استغاثه نهايت اسائه ادب را نموده، و به اسلام
و مسلمانان ضررهاي بزرگي وارد کرده‌اند. به خداي بزرگ قسم ياد مي‌کنم که قبل از اطلاع پيدا کردن از کلام آنان در اين باب
 
در شئون رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) ، گمان نمي‌کردم که مسلماني چنين جرأتي داشته باشد، و در مدت چند ماه در ذکر عبارات آنها تفکّر مي‌کردم و جرأت بر نقل آنها را نداشتم، گرچه براي ردّ کردن بر آنها؛ چون مي‌ترسيدم سبب زيادي نشر آنها به جهت شدت افتضاح آنها شوم…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ شواهد الحق، يوسف نبهاني، ص ۶۲٫   
 
 
 
 
۲۱٫ شيخ سلامة قضاعي عزامي شافعي (م۱۳۷۶ه‍ .ق)
او در ردّ ابن تيميه مي‌گويد:
والعجب انّک تري امام المدافعين عن بيضة أهل التشبيه وشيخ إسلام أهل التجسيم ممّن سبقه من الکرامية وجهلة المحدثين الذين يحفظون وليس لهم فقه فيما يحفظون، أحمد بن عبدالحليم المعروف بابن تيمية، يرمي إمام الحرمين وحجة الإسلام الغزالي بانّهما أشد کفراً من اليهود والنصاري…(۱)
عجيب اينکه تو امام مدافعان از حيثيت اهل تشبيه و شيخ اسلام اهل تجسيم از کراميه سابق و محدثان جاهل را مشاهده مي‌کني که حفظ حديث مي‌کنند در حالي که در آن چه حفظ مي‌نمايند فهم و تأمل ندارند. او که احمد بن عبدالحليم معروف به ابن تيميه است، امام الحرمين و حجت الاسلام غزالي را متهم مي‌سازد که کفرشان از يهود و نصارا شديدتر است…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ فرقان القرآن، سلامه قضاعي، ص ۶۱٫
 
 
 
۲۲٫ نجم الدين محمّد امين کردي شافعي (م۱۴۰۰ه‍ .ق)
وي مي‌گويد:
فقد نجمت في القرون الماضية بين أهل الإسلام بدع يهودية من القول بالتشبيه والتجسيم والجهة والمکان في حق الله تعالي، ممّا عملته أيدي أعداء الإسلام تنفيذاً لحقدهم عليه، ودخلت الغفلة علي بعض أهل الإسلام…حتّي إذا کانت أوائل القرن الثامن أخذت هذه البدع تنتعش إلي أخوات لها لاتقل عنها خطراً علي يد رجل يدعي أحمد بن عبدالحليم بن تيمية الحراني، فقام العلماء من أهل السنة والجماعة في دفعها حتّي لم يبق في عصره من يناصره إلاّ من کان له غرض أو في قلبه مرض…(۱)
در قرن‌هاي پيشين بين اهل اسلام بدعت‌هايي يهودي از قبيل قول به تشبيه و تجسيم و اعتقاد به جهت و مکان در حق خداي متعال وجود داشته که از ساخته و پرداخته‌هاي دشمنان اسلام بوده است، تا کينه خود را بر ضدّ اسلام محکم سازند، در حالي که برخي از اهل اسلام از آنها غافل بوده‌اند…
تا اوايل قرن هشتم که اين بدعت‌ها به صورت ديگري شبيه آنها صورت به خود گرفت که خطر آنها کمتر از کارهاي يهود نبوده است. اين کارها به دست فردي به نام احمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّاني انجام گرفت، که علماي اهل سنت و جماعت در مقابل آنها قيام کردند، به طوري که در عصر او کسي باقي نماند تا او را ياري و نصرت کند مگر کسي که داراي غرض بوده و يا در قلبش مرض بوده است…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ مقدمه کتاب فرقان القرآن، ص ۲٫
 
 
 
 
۲۳٫ حسن بن علي سقاف شافعي
او درباره برخورد تند ابن تيميه با حضرت زهرا(رض) مي‌گويد:
بعض ذلک ذکره في منهاج سنته (۲/۱۶۹) و ذکره بطريقة ملتوية عرجاء، وتظاهر في بعض تلک الجمل بمدحها و انّها(ها) سيدة نساء العالمين، وليس وراء قوله (عامله الله بمايستحق) إلاّ الطعن والذمّ!! وليس له مخرج عندنا من هذه الورطة، ولا نقبل الدفاع عنه، وتأويل بعض کلماته هناک بأي وجه!! فهو ناصبي خبيث و مجسّم بغيض؛ شاء المخالفون أم أبوا.(۱)
برخي از اين مطالب را در «منهاج السنة ج ۲، ص ۱۶۹» آورده و با طريق پيچيده و متزلزل آن را ذکر کرده و در برخي از آن جمله‌ها، حضرت را مدح نموده و اينکه او بهترين زنان عالم است، ولي هدف او از اين کلمات جز طعن و مذمت حضرت نيست. خداوند با او به آنچه مستحق است معامله کند. و براي او نزد ما راهي براي خروج از اين گرفتارش نيست و هرگز دفاع از او و تأويل برخي از کلماتش را به هيچ وجه نمي‌پذيريم؛ پس او شخصي ناصبي و خبيث است که خداوند را جسم دانسته و عداوت دارد، مخالفان اين مطلب بخواهند يا نخواهند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ مجموع رسائل السقاف، ج ۲، ص ۷۳۷٫ 
 
 
 
 
 
 
۲۴٫ طارق بن محمّد بن عبدالرحمان جباوي سعدي شافعي
او که از علماي شهر صيداي لبنان است چهار کتاب در ردّ ابن تيميه تأليف کرده که يکي از آنها «کشف المين في شرح الحراني لحديث ابن حصين» است. او در مقدمه آن کتاب مي‌گويد:
فهذا کتاب اسميته (کشف المين) أي الکذب بيّنت فيه بهتان ابن تيمية الحراني وافترائه علي العقل والنقل… وذلک بعد اطلاعي المفصّل علي کتبه کمجموع الفتاوي، و درء التعارض، ومنهاج السنة، والصفديّة وغيرها ممّا نقلنا بعض نصوصه فيها علي قدم نوع العالم في کتاب (کشف الزلل) الذي فصّلنا فيه مذهبه ورددنا عليه…(۱)
اين کتاب را به اسم (کشف المين) يعني دروغ ناميدم و در آن تهمت ابن تيميه حرّاني و نسبت‌هاي ناروايش را به عقل و نقل بيان کردم… و اين بعد از اطلاع مفصل من از کتاب‌هاي او همچون (مجموع الفتاوي) و (درء التعارض) و (منهاج السنة) و (الصفدية) و ديگر کتاب‌هاي اوست که برخي از نصوص آن را نقل کرديم و از آن جمله اعتقاد به قديم بودن نوع عالم در کتاب (کشف الزلل) است که در آن به طور مفصّل مذهبش را تفصيل داده و آن را ردّ نموده‌ايم…
 
وي همچنين درباره ابن تيميه مي‌گويد:
فاسأل الله تعالي کشف بصيرة اتباعه فضلا عن المغبونين والمغترين به إلي الحق، ليعرفوا مکانة هذا المبتدع علي التحقيق، وانّه ليس إلاّ مارق زنديق، ليس فيما انفرد فيه إلاّ بدعة الضلالة وفُرقة الجماعة.(۲)
از خداوند متعال مي‌خواهم که چشم بصيرت به پيروان او دهد و آنان را به حق هدايت کند، تا چه رسد به کساني که مغبون شده و گول حرف‌هاي او را خوردند، تا جايگاه اين بدعت‌گذار را به خوبي بدانند و اينکه او جز فردي خارج شده از دين و کافر نيست، و در اعتقادات منفرد و شاذّش تنها بدعت‌گذار و گمراه بوده و از جماعت مفارقت کرده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ مقدمه کتاب “کشف المين” طارق سعدي.
۲٫ خاتمه کتاب “کشف المين”.
 
 
 
 
 
 
 
  
۲۵٫ محمود سعيد ممدوح شافعي
او که از محدثان معاصر اهل سنت است، درباره تضعيف ابن تيميه نسبت به روايات زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌نويسد:
وهذا خطأ منه و تسرع. وخصومات ابن تيمية اوقعته في مثل هذه العبارات. وقد کتبت جزءاً في الأحاديث التي ينکرها في فضائل آل البيت (عليهم السلام) ، وهي ثابتة في ردّه علي الرافضي، وقد بلغ بابن تيمية الشطط في فضائل آل البيت إلي ان ضعف حديث «الموالاة» وهو متواتر. وقال عن حديث (أنت ولي کل مؤمن) کذب، (الردّ علي الرافضي ۴/۱۰۴) وهو علي شرط مسلم، وأخرجه امامه أحمد بن حنبل في مسنده (۴/۴۳۷) و الطيالسي (۸۲۹) و الترمذي (۵/۲۶۹)، و صحّحه ابن حبان (۶۹۲۹) والحاکم (۳/۱۱۰).
 
وقال عن حديث ابن عمر (ما کنّا نعرف المنافقين علي عهد رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلاّ ببغضهم علياً). قال (۳/ ۲۲۸): هذا الحديث لايستريب أهل المعرفة بالحديث انّه موضوع مکذوب.
وهو حديث صحيح. ففي صحيح مسلم (۷۸) وغيره: انّه لعهد النبي الأمي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلاّ يحبّني إلاّ مؤمن ولا يبغضني إلاّ منافق.
وأخرج امامه أحمد بن حنبل في الفضائل (۹۷۹) باسناد علي شرط البخاري عن أبي‌سعيد الخدري، قال: انّما کنّا نعرف منافقي الأنصار ببغضهم علياً.
وفي مسند البزار (زوائده ۳/۱۶۹) باسناد حسن عن جابر قال: ما کنّا نعرف منافقينا معشر الأنصار إلاّ ببغضهم لعلي.
وقال رجل لسلمان: ما اشدّ حبک لعلي؟ قال: سمعت نبي الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) يقول: (من احبّه فقد احبّني). قال ابن تيمية (۳/۹): کذب.
قلت: بل صحيح لغيره، فله طريق حسن في المستدرک (۳/۱۳۰)، وآخر في المعجم الکبير للطبراني (۲۳/۳۸۰/۹۰۱) عن ام سلمة، قال عنه الهيثمي في المجمع (۹/۱۳۲): و اسناده حسن.
وحديث: (يا علي! حربي حربک وسلمي سلمک) قال ابن تيمية (۲/۳۰۰): (هذا کذب موضوع علي رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ليس في شيء من کتب الحديث المعروفة، ولا روي باسناد معروف).
قلت: هذه جرأة وأخرجه امامه أحمد في فضائل الصحابة (۱۳۵۰)، وأخرجه الحاکم (۳/۱۴۹) من طريق الإمام احمد، وله شاهد حسن أخرجه الترمذي (۵/۶۹۹)، والحاکم (۳/۱۴۹) والطبراني (۳/۱۴۹).
حديث (إنّ الله أوحي إلي انّه يحبّ أربعة من أصحابي وأمرني بحبّهم. فقيل: من هم يا رسول الله؟ قال: علي سيّدهم، وسلمان، والمقداد، وأبوذر).
قال ابن تيمية (۳/۱۷۳): ضعيف بل موضوع، وليس له اسناد يقوم به.
قلت: أخرجه امامه أحمد بن حنبل في المسند (۵/۳۵۱)، والترمذي (۳۷۱۸)، و ابن ماجه (۱۴۹). وحسّنه الترمذي، وله شاهد…(۱)
و اين خطايي است از او و سرعت‌داشتن در تضعيف احاديث، و دشمني‌هاي ابن تيميه او را در مثل اين‌گونه عبارات انداخته است، و من کتاب مستقلي را درباره احاديث فضايل اهل بيت (عليهم السلام) که ابن تيميه آنها را انکار کرده نوشته‌ام، احاديثي که همگي ثابت‌اند ولي او در مخالفت با رافضي ـ علامه حلّي ـ آنها را رد کرده است. و کار ابن تيميه به جايي رسيده که حرف‌هاي نامربوطي درباره فضايل آل بيت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) زده است، به حدّي که حديث «موالات» متواتر را تضعيف کرده است. و درباره حديث (انت ولي کل مؤمن) در کتاب (الردّ علي الرافضي ۴/۱۰۴) گفته: دروغ است در حالي که شرط صحت نزد مسلم را دارد، و امام او احمد بن حنبل آن را در مسندش (۴/۴۳۷) و طيالسي (۸۲۹) و ترمذي (۵/۲۶۹) نقل کرده، و ابن حبان (۶۹۲۹) و حاکم (۳/۱۱۰) آن را تصحيح نموده‌اند.
و درباره حديث ابن عمر (ما منافقان در عصر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) را تنها با بغض علي مي‌شناختيم) گفته: در اين حديث اهل معرفت به حديث شک نکرده‌اند که جعلي و دروغ است (۳/۲۲۸)، در حالي که حديثي است صحيح؛ زيرا در صحيح مسلم (۷۸) و ديگر کتاب‌ها آمده است که حضرت علي (عليه السلام) فرمود: (اين همان عهد پيامبر امّي است که دوست ندارد مرا مگر مؤمن، و دشمن ندارد مرا مگر منافق).
و نيز امامش احمد بن حنبل در (الفضائل ۹۷۹) با سندي که شرط بخاري را دارد از ابوسعيد خدري نقل کرده که گفت: (ما منافقان انصار را با بغض علي مي‌شناختيم).
و در مسند بزار (زوائدش ۳/۱۶۹) با اسناد حسن از جابر نقل کرده که گفت: (ما منافقان جماعت انصار را تنها با بغضشان نسبت به علي مي‌شناختيم).
و مردي به سلمان گفت: چه چيز باعث شده که تا اين اندازه علي را دوست داري؟ او گفت: از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) شنيدم که فرمود: (هر کس او را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته است).
 
 ابن تيميه مي‌گويد: اين حديث دروغ است ۳/۹٫
من مي‌گويم: بلکه اين حديث به جهت شواهد و متابعات آن صحيح مي‌باشد و براي آن طريق خوبي در مستدرک (۳/۱۳۰) است، و طريق ديگري در (المعجم الکبير) طبراني (۲۳/۳۸۰/۹۰۱) از ام سلمه مي‌باشد که هيثمي در مجمع الزوائد (۹/۱۳۲) با سند حسن آورده است.پ
و حديث (اي علي! جنگ با من، جنگ با تو و صلح با من، صلح با تو است) را ابن تيميه کذب دانسته که به دروغ به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نسبت داده شده و در هيچ يک از کتاب‌هاي معروف و نه به اسناد معروفي روايت شده. (۲/۳۰۰).
من مي‌گويم: اين جرأتي است از او، در حالي که امامش احمد در (فضائل الصحابة) (۱۳۵۰) و حاکم (۳/۱۴۹) از طريق امام احمد تخريج کرده‌اند، و نيز شاهد خوبي دارد که ترمذي (۵/۶۹۹) و حاکم (۳/۱۴۹) و طبراني (۳/۱۴۹) براي آن نقل کرده‌اند. حديث: (همانا خداوند به من وحي نمود که او چهار نفر از اصحابم را دوست دارد و مرا مأمور به محبت آنها کرده است. به حضرت گفته شد: آنان کيانند اي رسول خدا؟ حضرت فرمود: علي که سرور آنان است، و سلمان و مقداد و ابوذر). ابن تيميه (۳/۱۷۳) درباره آن مي‌گويد: ضعيف بلکه جعلي است، و سندي که به آن قيام پيدا کند ندارد.
من مي‌گويم: اين حديث را امام احمد بن حنبل در مسند (۵/۳۵۱) و ترمذي (۳۷۱۸) و ابن ماجه (۱۴۹) نقل کرده و ترمذي آن را حسن شمرده و براي آن شاهدي است…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ رفع المنارة لتخريج احاديث التوسل و الزيارة، ممدوح، ص ۲۰ ـ ۲۱٫
 
 منابع و مآخذ:
* قرآن کريم.
۱٫ ادلة أهل السنة والجماعة، يوسف الرفاعي، چاپ پنجم، کويت، مکتبة دار القرآن الکريم، ۱۴۱۰ه‍ .ق.
۲٫ الاشفاق في حکم الطلاق، محمد زاهد کوثري، بيروت، دار الکتب العلمية، ۱۴۲۵ه‍ . ق.
۳٫ البدر الطالع، محمد بن علي شوکاني، چاپ اول، بيروت، دار الکتب العلمية، ۱۴۱۸ه‍ .ق
۴٫ البرهان الجلي، احمد غماري، چاپ اول، مصر، مطبعة السعادة، ۱۳۸۹ه‍ . ق.
۵٫ تحفة النظار في غرائب الامصار وعجائب الاسفار، چاپ مصر، ۱۳۵۷ه‍ .ق.
۶٫ تحفة النظار في غرائب الامصار، ابن بطوطه، چاپ اول، الشرکة العالمية للکتاب، ۱۹۹۱م.
۷٫ تصحيح المفاهيم العقدية، عيسي حميري، چاپ اول، مصر، دار السلام، ۱۴۱۹ه‍ .ق.
۸٫ تطهير الفؤاد، محمد بخيت مطيعي، چاپ ترکيه، ۱۳۹۷ه‍ .ق.
۹٫ الدرر الکامنة، ابن حجر عسقلاني، بيروت، دار الحبل، ۱۴۱۴ه‍ .ق.
۱۰٫ذيل التاريخ الاسلام، ذهبي، چاپ اول، بيروت، دار الکتب العربي، ۱۴۲۴ه‍ .ق.
۱۱٫ رفع الاصر عن قضاة مصر، ابن حجر، چاپ اول، مصر، مکتبة الخانجي، ۱۴۱۸ه‍ .ق.
۱۲٫ سعادة الدارين في الرد علي الفريقين، ابراهيم سمنودي، چاپ اول، موريتاني، مکتبة الامام مالک، ۱۴۲۶ه‍ .ق.
۱۳٫ سلسلة الاحاديث الصحيحة، ناصر الدين الباني، رياض، مکتبة المعارف، ۱۴۱۵ه‍ .ق.
۱۴٫ السلفية (مرحلة زمنية)، بوطي، چاپ اول، بيروت، دار الفکر المعاصر، ۱۴۰۸٫
۱۵٫ سميري الصالحين، عبدالله غماري، چاپ اول، مصر، مکتبة القاهرة، ۱۳۸۸ه‍ .ق.
۱۶٫ سيف الابرار المسلول علي الفجار، چاپ استانبول، ۱۹۸۶م.
۱۷٫ شرح الشفاء، ملا علي قاري، چاپ اول، بيروت، دار الکتاب العلمية، ۱۴۲۱ه‍ .ق.
۱۸٫ شرح المواهب اللدنية، زرقاني، چاپ اول، بيروت دار الکتب العلمية، ۱۴۱۷ه‍ .ق.
۱۹٫ شفاء السقام، تقي الدين سبکي، مصر، دار جوامع الکلم.
۲۰٫ شواهد الحق، يوسف نبهاني، مصر، المکتبة التوفيقية.
۲۱٫ طبقات الشافعية، سبکي، چاپ اول، دار الکتب العلمية، ۱۴۲۰ه‍ .ق.
۲۲٫ غاية التبجيل، محمود سعيد بن ممدوح، چاپ اول، امارات، مکتبة الفقهية، ۱۴۲۵ه‍ .ق.
۲۳٫ فرقان القرآن، سلامة قضاعي، بيروت، دار احياء التراث العربي.
۲۴٫ فضل الذاکرين والرد علي المنکرين، چاپ سوريه، ۱۳۹۱ه‍ .ق.
۲۵٫ فقه السيرة النبوية، بوطي، بيروت، دار الفکر المعاصر، ۱۴۲۳ه‍ .ق.
۲۶٫قرائة في کتب العقائد، حسن بن فرحان مالکي، چاپ اول، اردن، مرکز الدراسات، ۱۴۲۱ه‍ .ق.
۲۷٫ کلمة هادلة في الزيارة وشدالرحال، عمر عبدالله کامل، چاپ اول، دار المصطفي، ۱۴۲۶ه‍ .ق.
۲۸٫ لسان الميزان، چاپ سوم، بيروت، موسسة الأعلمي، ۱۴۰۶ه‍ .ق.
۲۹٫ مرآة الجنان، حيدرآباد دکن، ۱۳۳۹ه‍ .ق.
۳۰٫ المواهب اللدنية، قسطلاني، چاپ دوم، بيروت، المکتب الإسلامي، ۱۴۲۵ه‍ .ق.
۳۱٫ النجوم الزاهرة، ابن تعري، مصر، وزارة الثقافة.
۳۲٫ نقد الرسالة التدمرية، سعيد فودة، چاپ اول، دار الرازي، ۱۴۲۵ه‍ .ق.
۳۳٫نقض قواعد التشبيه، عمر عبدالله کامل، چاپ اول، دار المصطفي، ۱۴۲۶ه‍
 
 
 
 
 
 
 
 
 

شناسه خبر : 19885

این خبر رو هم ببینید

نگاهی به زندگی محمد بن عبدالوهاب، بنیانگذار وهابیت

وهابیت از فرقه های نوپای جهان اسلام است. این مسلک که در زادگاه اسلام، یعنی …

خانه / کلام و عقیده / ابن تيميه از ديدگاه علما و انديشمندان اهل سنت و جماعت (شافعی مذهب) – قسمت اول گردآوری از: دکتر مسلم حقیقت جو – سنندج

ابن تيميه از ديدگاه علما و انديشمندان اهل سنت و جماعت (شافعی مذهب) – قسمت اول گردآوری از: دکتر مسلم حقیقت جو – سنندج

روش ابن تيميه در برخورد با مسائل اسلامي ثمره‌اي جز جدايي مسلمانان از يکديگر و نفي بسياري از عقايد و آداب اسلامي نداشت، ولي رويارويي صريح دانشمندان اسلامي با وي سبب شد که اين حرکت پس از مدتي کوتاه متوقّف گردد.در طول بيش از چهار قرن بعد از ابن تيميه، اين افکار و آرا چندان رونقي نيافت و بسياري از آنها به فراموشي سپرده شد

ابن تيميه از پيشوايان انديشه سلفيّه
از جمله کساني که در خنثي شدن تلاش‌هاي عالمان آگاه و متعهّد براي ايجاد وحدت اسلامي نقش به سزايي داشتند، بايد از «سلفيّون» و خلف ايشان «وهابيان» نام برد. ابن تيميه و شاگردان و پيروان مکتب او به بهانه طرح لزوم بازگشت به اسلام سلف، به بيان نظريات و عقايد سخيفي درباره مسائل گوناگون اسلامي ـ به ويژه در باب توحيد و شرک ـ پرداختند که بر اساس اين نظريات، بسياري از افکار و اعمال مسلمانان زير سؤال مي‌رفت و شمار زيادي از يکتاپرستان از جرگه اسلام بيرون رانده مي‌شدند.
 
ابن تيميه(۶۶۱ ه ق -۷۲۶ ه ق) و پيروان او مدّعي بودند که براساس «اسلام سلف صالح» سخن مي‌گويند و انحرافاتي را که در طول چند قرن پديد آمده، از رهگذر شناخت «سيره سلف صالح» از ميان برمي دارند؛
 
به همين جهت است که دانشمندان دلسوز بايد با تلاش پيگير به نقد و بررسي افکار ابن تيميه پرداخته و بر همه مسلمانان آشکار کنند که ديدگاه‌هاي او نه تنها منطبق بر اسلام راستين نيست، بلکه با سيره سلف صالح نيز سازگاري ندارد.
 
آري، روش ابن تيميه در برخورد با مسائل اسلامي ثمره‌اي جز جدايي مسلمانان از يکديگر و نفي بسياري از عقايد و آداب اسلامي نداشت، ولي رويارويي صريح دانشمندان اسلامي با وي سبب شد که اين حرکت پس از مدتي کوتاه متوقّف گردد. در ميان شاگردان او تنها «ابن قيم جوزيه» بر تعاليم استاد خود پافشاري داشت و کتاب‌هاي چندي در اين زمينه تأليف نمود. امّا در طول بيش از چهار قرن بعد از ابن تيميه، اين افکار و آرا چندان رونقي نيافت و بسياري از آنها به فراموشي سپرده شد.
 
وهابيان براي ابن تيميه ارج و اعتبار خاصي قائل بوده و او را شيخ الاسلام خود مي‌دانند و چنان وانمود مي‌کنند که وي در نزد همه فرق اسلامي از جايگاه ويژه‌اي در دفاع از سنت برخوردار است و اين در حالي است که از زمان خود ابن تيميه تا عصر حاضر همواره علماي اهل سنت به نقد انديشه‌هاي وي پرداخته‌اند. اينک به بررسي اظهارنظرهاي آنان مي‌پردازيم:
 
 
 
اول: ديدگاه دانشمندان وعلماي شافعي مذهب درباره ابن تيميه
 
 
 
۱٫ شيخ علاء الدين علي بن اسمح يعقوب شافعي (م۷۱۰ه‍ .ق)
 
ابن حجر درباره او مي‌گويد: «شديد الحطّ علي ابن تيمية»(1)؛ «او شديداً بر ابن تيميه حمله مي‌نمود»
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ الدرر الکامنة، ج ۳، ص ۲۹٫
 
          
 
          
 
 
 
۲٫ صفي الدين محمّد بن عبدالرحيم ارموي شافعي (م۷۱۵ه‍ .ق)
 
او که از علماي هند بوده و سپس در دمشق ساکن شده داراي تصنيفات بسياري در علم اصول فقه و کلام است.
 
 
 
ذهبي درباره او مي‌گويد:
 
العلامة الأوحد صفي الدين… کان حسن الإعتقاد علي مذهب السلف.(ذیل تاریخ الاسلام،ص۱۳۷)
 
علاّمه نمونه صفي الدين… او اعتقاد خوبي به مذهب سلف داشت.
 
تاج الدين سبکي در کتابش «طبقات الشافعية»ج ۵،ص ۹۲مناظره‌اي را از او با ابن تيميه ذکر کرده است.
 
 
 
۳٫ صدرالدين محمّد بن عمر بن مکّي شافعي (م۷۱۶ه‍ . ق)
 
او فقيه و مفتي و محدث اهل سنت و مشهور به ابن المرحّل و ابن الوکيل و از امامان بزرگ شافعي به حساب مي‌آيد، تاج الدين سبکي درباره او مي‌گويد:
 
و له مع ابن تيمية المناظرات الحسنة و بها حصل عليه التعصب من اتباع ابن تيمية…(۱)
 
او با ابن تيميه مناظرات خوبي داشت و بدين جهت پيروان ابن تيميه بر عليه او تعصب ورزيدند.
 
ابن کثير که شاگرد ابن تيميه است درباره او مي‌گويد: و کان ينصب العداوة للشيخ تقي الدين ابن تيمية و يناظره في کثير من المحافل و المجالس.
 
او با شيخ تقي الدين ابن تيميه عداوت داشته و با او در بسياري از محافل و مجالس مناظره مي‌کرد.(البدایه و النهایه،ج ۲،ص ۲۱۴۶)
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ طبقات الشافعية، سبکي، ج ۵، ص ۱۴۱ .
 
          
 
۴٫ نور الدين علي بن يعقوب بکري شافعي (م۷۲۴ه‍ .ق)
 
او مفتي و امام اهل سنت بوده ابن قاضي شهبه درباره او مي‌گويد:
 
واشتغل و افتي و درس، و لمّا دخل ابن تيمية إلي مصر قام عليه و انکر مايقوله و آذاه.(۱)
 
او مشغول به علم شده و فتوا و درس مي‌داد، و چون ابن تيميه وارد مصر شد بر ضد او به پا خواست و آنچه را مي‌گفت انکار کرده و او را آزار مي‌داد.
 
ذهبي درباره او مي‌گويد: الإمام المفتي الزاهد نورالدين علي بن يعقوب بن جبرئيل… وکان ديناً متعففاً، مطرحاً للتجمّل، نهّاء عن المنکر حتّي نفاه السلطان بعد ان همّ بقطع لسانه، وکان قد وثب مرّة علي الشيخ تقي الدين و نال منه.(۲)
 
امام، مفتي، زاهد نورالدين علي بن يعقوب بن جبرئيل… او ديندار و عفيف بوده و از اهل تجمّل نبود، و بسيار نهي از منکر مي‌کرد تا اينکه سلطان بعد از آنکه قصد بريدن زبانش را کرد او را تبعيد نمود. يک بار بر شيخ تقي الدين (ابن تيميه) حمله کرده و متعرّض او شد.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ طبقات الشافعية، ج ۳، ص ۱۲۷٫
 
۲٫ ذيل تاريخ الاسلام، ص ۲۱۶٫
 
                      
 
۵٫ کمال‌الدين محمّد‌بن‌علي‌بن‌عبدالواحد زملکاني انصاري شافعي (م۷۲۷ه‍ .ق)
 
او که امام و مفتي و قاضي ‌القضاه در شام بوده و رياست مذهب شافعيه و تدريس و فتوا و مناظره به او رسيده از جمله کساني است که کتابي در ردّ ابن تيميه به نام «العمل المقبول في زيارة الرسول» تأليف نموده است.(۱)
 
 
 
۶٫ ابوالمحاسن جمال‌الدين يوسف‌ بن ‌ابراهيم محجي شافعي (م۷۳۸ه‍ .ق)
 
او امام شافعيه و قاضي و فقيه در اين مذهب بوده ذهبي درباره او مي‌گويد:
 
وکان يبالغ في اذي ابن تيمية وجماعة، ويتمقت ويعجب بنفسه، ولکنّه يحبّ الله ورسوله ويؤذي المبتدعة وفيه ديانة وحسن معتقد.(۲)
 
او زياد ابن تيميه و جماعه را اذيت مي‌کرد و از او غضبناک مي‌شد و بر رأي خود معجب بود، ولي خدا و رسولش را دوست داشت و بدعت‌گذاران را اذيت مي‌نمود و اهل ديانت و نيکي عقيده بود.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ طبقات الشافعية، ج ۵، ص ۱۰۶٫
 
۲٫ ذيل تاريخ الاسلام، ص ۳۴۲
 
                      
 
 
 
۷٫ شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبي (م۷۴۸ه‍ .ق)
 
او درباره ابن تيميه مي‌نويسد:
 
… وقد تعبت في وزنه وفتشه حتي مللت في سنين متطاولة، فما وجدت أخرّه بين اهل مصر و الشام و مقتته نفوسهم وازدروا به وکذّبوه وکفّروه إلاّ الکبر والعجب وفرط العزام في رئاسة المشيخة و الازدراء بالکبار…(۱)
 
… من بسيار در بررسي احوال او زحمت کشيدم و درباره او به اين نتيجه رسيدم که علت کنار گذاشتن او بين اهل مصر و شام و تنفّر مردم از او و سرزنش و تکذيب و تکفير او به جهت تکبر و خودخواهي و شدت علاقه به رهبري علما و توهين نسبت به بزرگان بوده است… .
 
او نيز درباره شخصي مي‌گويد:
 
فان برعت في الأصول وتوابعها من المنطق والحکمة والفلسفة وآراء الأوائل ومحاورات العقول، واعتصمت مع ذلک بالکتاب والسنة واصول السلف، ولفقت بين العقل والنقل، فما أظنّک في ذلک تبلغ رتبة ابن تيمية ولا والله تقاربها، وقد رأيت ما آل امره إليه من الحطّ عليه والهجر والتضليل والتکفير والتکذيب بحق وبباطل…(۲)
 
اگر تو در اصول و توابع آن از منطق و حکمت و فلسفه و آراي متقدمين و بحث‌هاي عقلي نمونه بوده و در عين حال به قرآن و سنت و اصول پيشينيان تمسک کرده و بين عقل و نقل جمع کرده‌اي، امّا گمان نمي‌کنم که در اين امور به مرتبه ابن تيميه رسيده باشي و نه به خدا که به مرتبه او نزديک نشوي، ولي ديدي که عاقبتش به کجا انجاميد و چگونه پست و خوار و ذليل شد و او را تکفير کرده و به حق و باطل تکذيبش نمودند…
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ بيان زغل العلم و الطلب، صص ۱۷ ـ ۱۸٫
 
۲٫ الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ، ص ۷۸٫
 
          
 
 
 
نصيحت ذهبي به ابن تيميه
 
شمس الدين محمد بن احمد ذهبي، متوفاي ۷۴۸ه‍ .ق از بزرگان رجالي اهل سنت است. او که قبلا شاگرد ابن تيميه بوده هنگامي که مشاهده مي‌کند استادش درصدد تکفير و تفسيق مسلمانان است، درصدد نصيحت او برآمده و نکاتي را به او تذکر مي‌دهد. اين نصيحت نامه که به نام «النصيحة الذهبية الي ابن تيمية» معروف است جداگانه با تحقيق چاپ شده است. اينک متن آن با ترجمه و تحقيق در اينجا آورده مي‌شود(۱)؛
 
بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدلله علي ذلّتي، يا ربّ ارحمني و أقلني عثرتي و احفظ علي ايماني، و احزناه علي قلة حزني، وا أسفاه علي السنة و ذهاب اهلها، و اشوقاه إلي اخوان مؤمنين يعاونونني علي البکاء، وا حزناه علي فقد اناس کانوا مصابيح العلم و اهل التقوي و کنوز الخيرات. آه علي وجود درهم حلال و أخ مؤنس.
 
طوبي لمن شغله عيبه عن عيوب الناس، و تباً لمن شغله عيوب الناس عن عيبه، إلي کم تري القذاة في عين اخيک و تنسي الجذع في عينک؟ إلي کم تمدح نفسک و شقاشقک و عباراتک و تذم العلماء و تتبع عورات الناس مع علمک بنهي الرسول (صلّي الله عليه وآله وسلّم) : (لاتذکروا موتاکم إلاّ بخير؛ فانّهم قدأفضوا إلي ماقدموا)(۲)، بلي اعرف انّک تقول لي لتنصر نفسک، انّما الوقيعة في هؤلاء الذين ماشمّوا رائحة الإسلام ولا عرفوا ما جاء به محمّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و هو جهاد، بلي والله عرفوا خيراً ممّا إذا عمل به العبد فقد فاز و جهلوا شيئاً کثيراً ممّا لايعنيهم. و: (من حسن اسلام المرء ترکه مالايعنيه).(۳)
 
يا رجل! بالله عليک کفّ عنّا؛ فانّک محجاجٌ عليم اللسان لاتقرّ و لاتنام، اياکم و الأغلوطات في الدين. کره نبيّک (صلّي الله عليه وآله وسلّم) المسائل وعابها و نهي عن کثرة السؤال و قال: (انّ اخوف ما اخاف علي امّتي کل منافق عليم اللسان).(۴) و کثرة الکلام بغير دليل تقسي القلب إذا کان في الحلال و الحرام فکيف إذا کان في العبارات اليونسية و الفلاسفة و تلک الکفريات التي تعمي القلوب! والله قدصرنا ضحکة في الوجود. فإلي کم تنبش دقائق الکفريات الفلسفية لنردّ عليها بعقولنا. يا رجل! قد بلعت سموم الفلاسفة و مصنفاتهم مرّات، و بکثرة استعمال السموم يُدْمِنُ عليها الجسم و تکمن والله في البدن. و اشوقاه إلي مجلس فيه تلاوة بتدبّر، و خشية بتذکر، و صمت بتفکّر. واهاً لمجلس يذکر فيه الأبرار. فعند ذکر الصالحين تنزل الرحمة، لا عند ذکر الصالحين يُذکرون بالإزدراء و اللعنة. کان سيف الحجاج و لسان ابن حزم شقيقين واخَيْتَهما. بالله خلّونا من ذکر بدعة الخميس و اکل الحبوب، وجدوا في ذکر بدع کنّا نعدها رأساً من الضلال قد صارت هي محض السنة و اساس التوحيد، و من لم يعرفها فهو کافر أو حمار، و من لم يکفّر فهو اکفر من فرعون. و تعد النصاري مثلنا. والله في القلوب شکوک ان سلم لک ايمانک بالشهادتين فانت سعيد.
 
يا خيبة من اتبعک فانّه مُعرّض للزندقة و الانحلال، و لاسيّما إذا کان قليل العلم و الدين باطوليّاً شهوانياً، لکنّه ينفعک و يجاهد عنک بيده و لسانه و في الباطن عدوّ لک بحاله و قلبه. فهل معظم أتباعک إلاّ قعيد مربوط خفيف العقل، او ناشف صالح عديم الفهم، فان لم تصدقني ففتّشهم وزنهم بالعدل.
 
يامسلم! اقدم حمار شهوتک لمدح نفسک، إلي کم تصادقها و تعادي الأخيار؟ إلي کم تصدقها و تزدري بالأبرار، إلي کم تعظمها و تصغر العباد، إلي متي تخالِلها و تمقت الزهاد، إلي متي تمدح کلامک بکيفية لاتمدح بها والله احاديث الصحيحين. يا ليت احاديث الصحيحين تسلم منک بل في کل وقت تغيّر عليها بالتضعيف و الإهدار او بالتأويل و الإنکار.
 
أما آن لک ان ترعوي؟ أما حان لک ان تتوب و تنيب؟ أما انت في عشر السبعين و قد قرب الرحيل. بلي والله ما أذکر انّک تذکر الموت، بل تزدري بمن يذکر الموت، فما اظنّک تقبل علي قولي و لاتُصغي إلي وعظي، بل لک همّة کبيرة في نقض هذه الورقة
 
بمجلدات و تقطع لي أذناب الکلام، ولاتزال تنتصر حتّي اقول لک و البتة سکتت.
 
فإذا کان هذا حالک عندي و أنا الشفوق المحبّ الوادّ، فکيف يکون حالک عند اعدائک، و أعدائک والله فيهم صلحاء و عقلاء و فضلاء، کما انّ اوليائک فيهم فجرة و کذبة و جهلة و بطلة و عور و بقر.
 
قد رضيت منک بأن تسبّني علانية و تنتفع بمقالتي سراً: (رحم الله امراً اهدي إلي عيوبي)، فانّي کثير العيوب، عزيز الذنوب، الويل لي ان أنا لا أتوب، و وافضيحتي من علاّم الغيوب، و دوائي عفوالله و مسامحته و توفيقه و هدايته، و الحمدلله ربّ العالمين، و صلّي الله علي سيّدنا محمّد خاتم النبيين و علي إله و صحبه اجمعين.
 
 
 
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. ستايش مخصوص خداوند است بر ذلّت من، اي پروردگار من! به من رحم کن و لغزشم را بپوشان و ايمان را برايم حفظ کن. واي از کمي حزنم، و تأسف بر سنت و رفتن اهلش. و چه قدر مشتاق برادران مؤمن هستم تا مرا بر گريستن ياري دهند، و چه قدر بر از دست دادن مرداني که چراغ‌هاي علم و اهل تقوا و گنج‌هاي خيرات بوده‌اند محزونم. آه که چه قدر حسرت وجود درهم حلال و برادر همدم مي‌خورم. خوشا به حال کسي که عيب خودش او را از عيوب مردم باز دارد، و بدا به حال کسي که عيوب مردم او را از عيوب خودش باز دارد. تا به کي خاشاک را در چشم برادرت مي‌بيني ولي تنه درخت را در چشم مشاهده نمي‌کني؟                     
 
تا به کي خود و گفتار و عبارات خود را مدح مي‌کني و علما را مذمت مي‌نمايي و به دنبال لغزش‌هاي مردم مي‌باشي در حالي که مي‌داني پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) از اين کار نهي کرده است آن جا که مي‌فرمايد: (مردگان خود را جز به خير ياد نکنيد؛ زيرا آنان به آنچه که پيش فرستاده بودند رسيدند).
 
آري، مي‌دانم که جواب مرا مي‌دهي تا خودت را ياري کني، که مصيبت در مورد کساني است که بويي از اسلام نبرده و از شريعت محمّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم) اطّلاعي ندارند، در حالي که اين امر جهاد است. آري، به خدا سوگند! مقداري از خير را شناختند که اگر بنده به آن عمل مي‌کرد پيروز مي‌شد ولي نسبت به بسياري از امور که خداوند از آنها نخواسته جاهل شدند. و در حديث است: (از خوبي اسلام انسان اين است که چيزي را که بي‌معناست ترک کند).
 
اي مرد! تو را به خدا سوگند! دست از ما بردار؛ زيرا تو اهل محاجّه مي‌باشي با زباني گويا که قرار نداشته و آرام ندارد، و بپرهيز از غلط کاري در دين. پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) از ورود در مسائلي کراهت داشت و عيب گرفت و از زياد سؤال کردن نهي کرد و فرمود: (بيشترين خوفم بر امتم از منافقي است که زبان گويا دارد). و زياد حرف زدن بدون دليل قلب را مي‌ميراند اگر در حلال و حرام باشد تا چه رسد به عبارات يونسيه و فلاسفه و اين کفرياتي که قلب را کور مي‌کند.
 
به خدا سوگند که ما در عالم وجود مضحکه شده‌ايم. پس تا به کي دقايق کفر يا فلسفي را نبش مي‌کني تا با عقولمان آنها را ردّ کنيم.           
 
اي مرد! تو سمّ‌هاي فلاسفه و مصنفات آنها را چندين مرتبه بلعيده‌اي و با زياد استعمال کردن سمّ، جسم با آن فربه شده و به خدا سوگند که در بدن جاي مي‌گيرد. چه قدر مشتاق مجلسي هستم که در آن قرآن با تدبر و خشيت با تذکر و سکوت، و با تفکر باشد. و چه مقدار مشتاق مجلسي هستم که در آن ذکر نيکان باشد؛ چرا که هنگام ياد صالحان برکت نازل مي‌شود، نه اينکه هنگام ذکر صالحان آنها را با خواري و لعن ياد کنيم. در سابق شمشير حجاج و زبان ابن حزم مثل دو برادر بودند که هر دو را با هم جمع کردي.
 
به خدا سوگند! ما را از ذکر بدعت خميس و خوردن حبوب رها کن. آنان را در ذکر بدعت‌هايي يافتند که از اصل ضلالت بود، ولي الآن به عنوان سنت اصيل و اساس توحيد مطرح شده که هر کس آن را نشناسد کافر يا الاغ است، و کسي که تکفير نکند از فرعون کافرتر مي‌باشد و مسيحيان مثل ما به حساب مي‌آيند. به خدا سوگند! در قلب‌ها شک‌هايي است که اگر ايمانت با شهادتين براي تو سالم بماند تو به سعادت رسيده‌اي. اي خسران بر کسي که از تو پيروي کرده و در معرض کفر و از هم پاشيدن قرار گرفته است، خصوصاً در صورتي که داراي علم و ايمان اندک با آرزوهاي دراز و شهواني باشد، ولي چنين شخصي تو را نفع مي‌دهد و مي‌تواند از تو با دست و زبانش دفاع کند در حالي که در باطن با حال و قلبش دشمن توست. آيا بيشتر پيروانت افراد زمين‌گير و غيرمستقل و کم‌‌خرد يا افراد صالح بي‌فهم و شعور نيستند؟! اگر مرا تصديق نمي‌کني تفتيش کن و آنها را با ترازوي عدالت وزن نما.                     
 
اي مسلمان! الاغ شهوتت را براي مدح خود پيش انداز، تا به کي با او به صداقت رفتار مي‌کني و با نيکان دشمني مي‌نمايي؟ و تا به کي او را تصديق مي‌کني و به نيکان عيب وارد مي‌نمايي؟! و تا به کي او را تعظيم کرده و بندگان خدا را کوچک مي‌کني، تا به کي با او دوستي مي‌کني ولي با افراد زاهد دشمني مي‌نمايي؟! و تا به کي کلام و گفتار خود را مي‌ستايي به حدي که ـ به خدا سوگند ـ احاديث صحيحين را ستايش نمي‌کني؟! اي کاش احاديث صحيحين از زبان تو در امان مي‌ماند، بلکه در هر وقتي بر آنها با تضعيف کردن و ضربه زدن به آنها و با تأويل و انکار غضب مي‌کني. آيا وقت آن نرسيده که از اين کارها دست برداري؟! آيا وقت آن نشده که توبه کرده و بازگردي؟! آيا تو در دهه هفتاد خود نيستي که وقت رفتنت نزديک است؟! آري به ياد ندارم که تو ياد مرگ کرده باشي، بلکه هرکس که ياد مرگ مي‌کرد تو او را سرزنش مي‌نمودي. گمان نمي‌کنم که حرف مرا بپذيري و به موعظه‌ام گوش فرا دهي؛ زيرا تو همّت بلندي در نقض اين ورقه به چند جلد کتاب داري و مرا از پيگيري سخنانم باز مي‌داري و دائماً از خود دفاع مي‌کني تا به تو بگويم من ديگر ساکت شدم.
 
 
 
اگر وضعيت و حال تو نزد من که برادر و دوست صميمي من هستي اين است چه رسد به حال تو نزد کسي که از دشمنان تو به حساب مي‌آيد. و به خدا سوگند که در ميان دشمنان تو افرادي صالح و عاقل و فاضل وجود دارند، همان‌گونه که در ميان دوستانت افراد فاجر و دروغ‌گو و جاهل و باطل و کور و گاو [نفهم] هستند. 
 
من از تو راضي هستم که مرا در ملأ عام ناسزاگويي ولي از گفتار من در خفا نفع ببري، همان‌گونه که در روايت آمده: (خدا رحمت کند کسي را که عيب‌هايم را به من هديه دهد). من داراي عيوب بسياري هستم، واي بر من اگر توبه نکنم، واي از مفتضح شدنم از جانب خدايي که علم غيب بسيار دارد، دواي من عفو و بخشش و گذشت و توفيق و هدايت خداست. و ستايش مخصوص خدايي است که پروردگار عالميان است و درود خدا بر آقاي ما محمّد خاتم پيامبران و بر آل و تمام صحابه او.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱ . دعوه شیخ الاسلام ابن تیمیه، ص ۴۸۰-۴۹۳
 
۲٫ صحيح بخاري، کتاب الجنائز، باب ماينهي من سبّ الأموات و…
 
۳٫ صحيح ترمذي، کتاب الزهد، باب ۱۱٫
 
۴٫ مسند احمد، ج ۱، ص ۲۲٫
 
          
 
 
 
بررسي نسخه خطي نصيحت‌نامه
 
نسخه خطي اين نصيحت‌نامه در «دارالکتب المصرية» قاهره، با شماره (۱۸۸۲۳ ب) به خط فقيه ابن قاضي شهبة، و به نقل از خط قاضي القضات برهان الدين معروف به ابن جماعه، از خط حافظ ابوسعيد علائي که از خط ذهبي استنساخ کرده موجود است.
 
ابن قاضي شهبه، فقيه، مورّخ همان ابوبکر بن احمد بن محمّد بن عمر اسدي دمشقي شافعي است که در سال ۷۷۹ه‍ .ق در دمشق متولد شد. او متصدي فتوي و تدريس شده و در شهر خود و نيز بيت المقدس حديث مي‌گفت. او داراي آثاري است از قبيل: «طبقات الفقهاء الشافعية»، «شرح منهاج الطالبين» نووي و….(۱)
 
و ابن جماعه، همان قاضي القضات، مفسّر، برهان الدين ابراهيم بن عبدالرحيم بن محمّد بن سعدالله بن جماعه است که در مصر، سال ۷۲۵ه‍ .ق متولد شده است. او در سفر به شام ملازم مزّي و ذهبي بوده و از آن دو بسيار نقل کرده است، و سپس رياست علما به او منتقل شده و متولّي قضاوت در مصر و شام مي‌گردد. لذا در ترجمه‌اش او را فقيه محدث مفيد… معرفي کرده‌اند.(۲)
 
و حافظ ابوسعيد علائي همان فقيه اصولي ابوسعيد صلاح الدين خليل بن کيکلوي علائي دمشقي شافعي است که در سال ۶۹۴ه‍ .ق در دمشق متولد و از بسياري از علما استفاده نموده است. او متولّي تدريس در مدارس مختلف دمشق و قدس مي‌شود، و علم حديث را در شام و مصر و حجاز فرا گرفته و اهل فتوا و تصنيف بوده است.(۳)
 
از اين نصيحت‌نامه نسخه‌اي ديگر در «دار المکتبة الظاهرية» دمشق با شماره (۱۳۴۷) وجود دارد.
 
 
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ ر.ک: شذرات الذهب، ج ۷، ص ۲۶۹٫                    
 
۲٫ الدرر الکامنة، ج ۱، ص ۳۸٫
 
۳٫ همان، ج ۲، صص ۹۰ ـ ۹۲؛ شذرات الذهب، ج ۶، صص ۱۹۰ و ۱۹۱؛ طبقات الشافعية، ج ۶، ص ۱۰۴٫
 
 
 
شبهه
 
برخي مي‌گويند: اين نصيحت نامه از ناحيه ذهبي به ابن تيميه صحت ندارد؛ زيرا ذهبي در کتاب‌هاي خود استادش ابن تيميه را مدح و ستايش کرده است. وانگهي ابن قاضي شبهه از دشمنان او بوده است. لذا شهادت و گواهي او به وجود اين نصيحت‌نامه پذيرفتني نيست.
 
                      
 
پاسخ
 
اولاً: بعيد به نظر نمي‌رسد که شخصي در ابتداي امر کسي را مدح کند ولي با کارهاي خلافي که از او مشاهده مي‌کند نظرش تغيير کرده و او را در آخر امر سرزنش نمايد. و مورد ذهبي نيز از اين قبيل است.
 
ثانياً: از ديگر عبارات ذهبي درباره ابن تيميه به دست مي‌آيد که او درباره ابن تيميه تجديد نظر کرده و رأيش برگشته است.
 
ذهبي در رساله «بيان زغل العلم و الطلب» خطاب به شخصي مي‌نويسد:
 
فان برعتَ في الأصول و توابعها من المنطق و الحکمة و الفلسفة و آراء الأوائل و محاورات العقول و اعتصمتَ مع ذلک بالکتاب و السنة و اصول السلف، و لفقت بين العقل و النقل، فما اظنّک في ذلک تبلغ رتبة ابن تيمية ولا والله تقاربها. و قد رأيت ما آل أمره اليه من الحطّ عليه و الهجر و التضليل و التکفير و التکذيب بحقّ و بباطل. فقد کان قبل ان يدخل في هذه الصناعة منوّراً مضيئاً علي مُحَيّاه سيماء السلف، ثم صار مظلماً مکسوفاً عليه قتمة عند خلائق من الناس، و دجّالا افّاکاً کافراً عند اعدائه…(۱)
 
اگر تو در اصول و توابع آن از منطق و حکمت و فلسفه و آراي پيشينيان و بحث‌هاي عقلي تخصص پيدا کردي و با اينها به قرآن و سنت و اصل سلف تمسک و اعتماد کردي و بين عقل و نقل تلفيق و جمع نمودي گمان نمي‌کنم که در اين امور به رتبه ابن تيميه برسي يا به علم او نزديک شوي، و تو ديدي که کار او به کجا کشيد و چگونه خوار شد و مطرود گشت و او را به حق و باطل به گمراهي و کفر و دروغ نسبت دادند. او قبل از آنکه در اين کار وارد شود مردي نوراني و روشن بود و سيماي سلف را در چهره داشت، ولي او نزد مردم تاريک و گرفته و بسته شد و نزد دشمنانش دجال و تهمت زننده و کافر شناخته گشت…
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ بيان زغل العلم و الطلب، ص ۲۳٫
 
          
 
          
 
حافظ ابن حجر عسقلاني از ذهبي نقل کرده که درباره ابن تيميه گفته است:
 
و أنا لا اعتقد فيه عصمة، بل أنا مخالف له في مسائل اصلية و فرعية.(۱)
 
من در حق او اعتقاد به عصمت ندارم، بلکه من مخالف او در مسائلي اصلي و فرعي مي‌باشم.
 
گويا اين نصيحت در وجود ابن تيميه در اواخر عمرش تأثير گذاشته است:
 
ذهبي در ترجمه اشعري مي‌گويد:
 
رأيت للأشعري کلمة اعجبتني وهي ثابتة رواها البيهقي، سمعت أبا حازم العبدوي، سمعت زاهر بن احمد السرخسي يقول: لمّا قرب حضور أجل أبي الحسن الأشعري في داري ببغداد، دعاني فأتيته، فقال: أشهد علي انّي لا أکفر أحداً من أهل القبلة؛ لانّ الکل يشيرون إلي معبود واحد، وانّما هذه کلّه اختلاف العبارات.
 
قلت: وبنحو هذا ادين، وکذا کان شيخنا ابن تيمية في أواخر ايامه يقول: أنا لا اکفّر أحداً من الأمة، ويقول: قال النبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) : (لا يحافظ علي الوضوء إلاّ مؤمن)، فمن لازم الصلوات بوضوء فهو مسلم.(۲)
 
 
 
از ابوالحسن اشعري کلامي را مشاهده کردم که مرا به تعجب واداشت و آن ثابت است و بيهقي آن را روايت کرده که از ابوحازم عبدوي شنيدم که گفت: از زاهر بن احمد سرخسي شنيدم که مي‌گفت: چون هنگام وفات ابوالحسن اشعري در خانه من در بغداد رسيد مرا فراخواند. نزد او رفتم، او گفت: بر من گواهي بده که هيچ يک از اهل قبله را تکفير نمي‌کنم؛ زيرا تمام مسلمانان به يک معبود اشاره دارند گرچه عباراتشان مختلف است.
 
من مي‌گويم: نظر من هم همين است. و نيز شيخ ما ابن تيميه در اواخر عمرش مي‌گفت: من هرگز فردي از امت را تکفير نمي‌کنم. و مي‌گفت: پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرموده: (شخص مؤمن کسي است که بر نمازش محافظت داشته باشد)؛ پس هر کس ملازم نمازهاي خود با وضو باشد او مسلمان است.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ الدرر الکامنة، ج ۱، ص ۱۵۱٫
 
۲٫ سير اعلام النبلاء، ج ۱۵، ص ۸۸٫
 
          
 
 
 
۸٫ تقي الدين سبکي شافعي (م۷۵۶ه‍ .ق)
 
او درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
اعلم انّه يجوز ويحسن التوسل والإستغاثة والتشفع بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلي ربّه سبحانه وتعالي وجواز ذلک وحُسنه من الأمور المعلومة لکلّ ذي دين، المعروفة من فعل الأنبياء و المرسلين وسير سلف الصالحين والعلماء والعوام من المسلمين، ولم ينکر أحد ذلک من أهل الأديان، ولا سمع به في زمن من الأزمان، حتّي جاء ابن تيمية فتکلّم في ذلک بکلام يُلبس فيه علي الضعفاء الأغمار وابتدع مالم يسبق اليه في سائر الأعصار… وحسبک انّ انکار ابن تيمية للاستغاثة والتوسل قول لم يقله عالم قبله وصار به بين أهل الإسلام مُثلة…(۱)
 
بدان که جايز است و حسن دارد توسل و استغاثه و طلب شفاعت از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نزد پروردگار سبحان و بلندمرتبه، و جواز و حُسن آن از امور معلوم نزد هر صاحب دين بوده و معروف از فعل انبياء و مرسلين و سيره سلف صالح و علما و عوام از مسلمانان است، هيچ دينداري آن را انکار نکرده و به گوش هيچ کس در هيچ زماني نخورده است، تا آنکه ابن تيميه آمد و در اين باره سخني گفت که مطالب را براي عقول ضعيف و پوشيده مشکل ساخت و بدعتي گذاشت که در هيچ عصري سابقه نداشته است… و بس است تو را که انکار استغاثه و توسل از سوي ابن تيميه گفتاري است که هيچ عالمي قبل از او آن را معتقد نشده است، امري که باعث شد تا بين اهل اسلام تفرقه و شکاف ايجاد شود…
 
 
 
او در ردّ ابن تيميه در مسأله زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گويد:
 
ومن المعلوم انّ الزيارة بقصد التبرک والتعظيم لاتنتهي في التعظيم إلي درجة الربوبية ولا تزيد علي ما نصّ عليه في القرآن والسنة وفعل الصحابة من تعظيمه في حياته وبعد وفاته، فکيف يتخيّل امتناعها.(۲)
 
پُر واضح است که زيارت به قصد تبرک و تعظيم منتهي به درجه ربوبيت نمي‌شود و زايد بر نصّ قرآن و سنت و فعل صحابه از تعظيم پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) در زمان حيات و بعد از وفات او نمي‌گردد، پس چگونه امتناع آن به خيال ابن تيميه رسيده است.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ شفاء السقام، تقي الدين سبکي، ص ۱۷۱،چاپ دار جوامع الکلم،مصر
 
۲٫ شفاء السقام، ص ۱۳۲٫
 
          
 
 
 
۹٫ صلاح الدين خليل بن أيبک صَفَدي (م۷۶۴ه‍ .ق)
 
وي در کتاب «اعيان العصر و اعوان النصر»مي‌نويسد:
 
انفرد ـ ابن تيمية ـ بمسائل غريبة و رجّح فيها اقوالا ضعيفة، عند الجمهور معيبة کاد منها يقع في هوّة…(۱)
 
ابن تيميه به تنهايي معتقد به مسايل غريبي شده و در آن اقوال ضعيفي را برگزيده است که نزد جمهور علما عيب به حساب مي‌آيد، مسايلي که نزديک بود از آنها در لغزش و گمراهي بيفتد.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ اعيان العصر و اعوان النصر، ج ۱، ص ۶۶ .
 
 
 
 
 
۱۰٫ اسعد بن علي بن سليمان يافعي، شافعي (م۷۶۷ه‍ .ق)
 
او درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
… وله مسائل غريبة انکر عليه فيها وحبس بسببها مباينة لمذهب أهل السنة، ومن اقبحها نهيه عن زيارة النبي عليه الصلاة والسّلام…(۱)
 
… او معتقد به مسايلي عجيب و غريب است که علما آنها را انکار کرده و به سبب آنها او را حبس نمودند؛ به جهت آنکه با مذهب اهل سنت مخالفت دارد، و قبيح‌ترين آنها نهي او از زيارت پيامبر عليه الصلاة و السلام مي‌باشد…
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ مرآة الجنان، ج ۴، ص ۲۴ .
 
 
 
 
 
۱۱٫ عفيف الدين عبدالله بن اسعد يافعي مکّي شافعي (م۷۶۸ه‍ .ق)
 
ابن قاضي شهبه درباره او مي‌گويد:
 
الشيخ الإمام القدوة العارف الفقيه العالم شيخ الحجاز عفيف الدين…(۱)
 
شيخ، امام، الگو، عارف، فقيه،عالم، شيخ حجاز، عفيف الدين…
 
او نيز درباره يافعي از ابن رافع نقل کرده:
 
وله کلام في ذم ابن تيمية، ولذلک غمزه بعض من تعصب لابن تيمية من الحنابلة وغيرهم.(۲)
 
او سخني در مذمت ابن تيميه دارد و لذا برخي از حنابله و ديگران که نسبت به ابن تيميه تعصب دارند بر او حمله کرده‌اند.
 
————————————————-
 
۱٫ طبقات الشافعية، ج ۳، ص ۲۴۶٫
 
 
 
۲٫ همان، ص ۲۴۷٫
 
          
 
 
 
۱۲٫ ابوعبدالله محمّد بن عبدالله ابن بطوطه، شافعي (م۷۷۹ه‍ .ق)
 
او در کتاب«تحفة النظار في غرائب الأمصار و عجائب الأسفار»     
 
مي‌گويد:
 
وکان بدمشق من کبار الفقهاء الحنابلة تقي الدين بن تيمية کبير الشام، يتکلم في الفنون؛ إلاّ انّ في عقله شيئاً… وکنت إذ ذاک بدمشق، فحضرته يوم الجمعة وهو يعظ الناس علي منبر الجامع ويذکرهم، فکان من جملة کلامه أن قال: انّ الله ينزل إلي سماء الدنيا کنزولي هذا ونزل درجة من درج المنبر، فعارضه فقيه مالکي يعرف بابن الزهراء و انکر ما تکلم به، فقامت العامة إلي هذا الفقيه وضربوه بالأيدي والنعال ضرباً کثيراً حتّي سقطت عمامته، وظهر علي رأسه شاشية حرير، فانکروا عليه لباسها واحتملوه إلي دار عزالدين بن مسلم قاضي الحنابلة، فأمر بسجنه وعزره بعد ذلک. فانکر فقهاء المالکية والشافعية ما کان من تعزيره…(۱)
 
در دمشق از بزرگان فقيهان حنبلي شخصي بود به نام تقي الدين بن تيميه، از بزرگان شام که در تمام علوم سخن مي‌گفت جز آنکه عقلش مشکل داشت… من آن موقع در دمشق بودم و روز جمعه نزد او حاضر شدم در حالي که مردم را بر روي منبر مسجد جامع موعظه مي‌کرد و آنها را تذکّر مي‌داد. از جمله کلماتش اين بود که گفت: خداوند به آسمان دنيا فرود آيد آن‌گونه که من مي‌آيم. اين را گفت و از پلّه‌هاي منبر پايين آمد. يکي از فقيهان مالکي به نام ابن الزهراء به مناقشه با او برآمد و آنچه را گفته بود انکار نمود، مردم بر اين فقيه حمله کرده و او را با دست‌ها و کفش‌هايشان بسيار کتک زدند به حدي که عمامه از سرش افتاد و کلاه زير آن که از جنس حرير بود نمايان شد و از او به جهت پوشيدن حرير انکار و اعتراض کردند و او (فقيه مالکي) را به خانه عزالدين بن مسلم قاضي حنابله بردند. او دستور داد تا او را زندان کرده و بعد از آن شلاق بزنند. فقيهان مالکي و شافعي بر او به جهت اين عمل اعتراض کردند…
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ تحفة النظار في غرائب الأمصار، ابن بطوطة، ص ۵۲ .
 
          
 
          
 
 
 
۱۳٫ تقي الدين ابوبکر بن محمّد حسيني حصني شافعي (م۸۲۹ه‍ .ق)
 
او درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
انّ ابن تيمية الذي کان يوصف بانّه بحر من العلم، لايستغرب فيه ما قاله بعض الأئمة عنه من انّه زنديق مطلق. وسبب قوله ذلک انّه تتبع کلامه فلم يقف له علي اعتقاد حتّي انّه في مواضع عديدة يکفر فرقة و يضلّلها، وفي آخر يعتقد ما قالته أو بعضه، مع انّ کتبه مشحونة بالتشبيه والتجسيم، والإشارة إلي الازدراء بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) والشيخين وتکفير عبدالله بن عباس و انّه من الملحدين، وجعل عبدالله بن عمر من المجرمين وانّه ضالّ مبتدع…(۱)
 
ابن تيميه، کسي که به دريايي از علم توصيف مي‌شد، و غريب به نظر نمي‌رسد آنکه برخي از امامان او را به زنديق مطلق ياد کرده‌اند. و سبب اين گفتار درباره ابن تيميه اين است که کلام او پيگيري شده و به اين نتيجه رسيده‌اند که او کسي است که در مواضع بسياري فرقه‌اي را تکفير کرده و به گمراهي نسبت داده است، و به برخي ديگر نسبت‌هاي نارواي ديگري داده است، در حالي که کتاب‌هاي او پر از اعتقاد به تشبيه و تجسيم و اهانت و تنقيص به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ابوبکر و عمر و تکفير عبدالله بن عباس است و اينکه او از کافران است و عبدالله بن عمر را از مجرمان و گمراهان و بدعت‌گزاران معرفي کرده است…                  
 
و نيز درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
والحاصل انّه واتباعه من الغلاة في التشبيه والتجسيم والازدراء بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) وبغيض الشيخين، وبإنکار الأبدال الذين هم خلفوا الأنبياء، ولهم دواهي أخر لونطقوا بها لأحرقهم الناس في لحظة واحدة…(۲)
 
حاصل اينکه او و پيروانش از غاليان در تشبيه و تجسيم و اهانت به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و دشمني با ابوبکر و عمر، و انکار شخصيت‌هايي که جانشينان انبيا بوده‌اند، مي‌باشند که داراي انگيزه‌ها و اهداف ديگري هستند، و اگر از اهداف خود سخن بگويند مردم آنان را در يک لحظه به آتش مي‌کشند … .
 
او همچنين در ردّ ابن تيميه مي‌نويسد:
 
لا أحد من الخلق أعظم برکة منه، ولا أوجب حقاً علينا منه، فالمعني الذي في زيارة قبره لايوجد في غيره، ولا يقوم غيره
 
مقامه، کما انّ المسجد الحرام لايقوم غيره مقامه، ومن ههنا شرع قصده بخصوصه، ويتعين، بخلاف غيره من القبور.(۳)
 
هيچ يک از خلايق از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) پربرکت‌تر نبوده و او از همه کس بيشتر بر گردن ما حق دارد. لذا آثاري که در زيارت قبر اوست در غير او يافت نمي‌شود و کسي همانند او نمي‌گردد، همان‌گونه که مسجدي همانند مسجدالحرام نمي‌باشد. بنابراين قصد سفر به سوي آن مشروع شده و متعيّن مي‌باشد به خلاف غير آن از قبرها.
 
 
 
همچنين مي‌گويد:
 
فزيارة قبره (صلّي الله عليه وسلّم) مستحبة بعينها؛ لما ثبت فيها من الأدلة الخاصة.(۴)
 
پس زيارت قبر او به طور خصوص مستحب است به جهت ادله خاصي که در آن مورد ثابت شده است.
 
 
 
او همچنين مي‌گويد:
 
أعلم انّه يجوز ويحسن التوسل والإستغاثة والتشفع بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلي ربّه… ولم ينکر أحد ذلک من أهل الأديان ولا سمع به في زمن من الأزمان حتّي جاء ابن تيمية فتکلّم في ذلک بکلام يلبس فيه علي الضعفاء.(۵)
 
بدان‌که توسل و استغاثه و استشفاع به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) جايز بوده و نيکوست و هيچ‌کس از اهل اديان اين امور را انکار نکرده و انکارآنها را در هيچ زماني نشنيده است تا اينکه ابن تيميه آمد، و درباره آن سخني گفت که امر را بر عقول ضعيف که بر روي آنها غبار نشسته، مشتبه ساخت، و چيزي را بدعت گذاشت که در هيچ عصري بر هيچ‌کس مشتبه نبوده است.
 
 
 
وي در جاي ديگر مي‌نويسد:
 
هذا الرجل ـ يعني ابن تيمية ـ کنت رددت عليه في حياته في انکاره السفر لزيارة المصطفي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و في انکاره وقوع الطلاق إذا حلف به، ثم ظهر لي من حاله مايقتضي انّه ليس ممّن يعتمد عليه في نقل ينفرد به لمسارعته إلي النقل…(۶)
 
اين مرد را ـ يعني ابن تيميه ـ من در زمان حياتش در مورد انکار سفر به جهت زيارت قبر مصطفي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و انکار وقوع طلاق با قسم ردّ نمودم، آن‌گاه براي من درباره او روشن شد که نمي‌توان در نقل‌هاي او که به تنهايي آورده اعتماد نمود؛ زيرا او کسي است که در نقل مطالب سرعت به خرج داده است…
 
 
 
همچنين در کتاب «الدرة المضية» مي‌نويسد:
 
امّا بعد، فانّه لمّا احدث ابن تيمية ما احدث في اصول العقائد ونقض من دعائم الإسلام والأرکان والمعاقد، بعد ان کان مستتراً بتبعية الکتاب والسنة، مظهراً انّه داع إلي الحق هاد إلي الجنة، فخرج عن الاتّباع إلي الابتداع، و شذّ عن جماعة المسلمين بمخالفة الإجماع…(۷)
 
اما بعد، چون ابن تيميه در اصول عقايد مطالبي را بدعت گذاشته و از پايه‌هاي اسلام، ارکان و مباني را نقض کرده، بعد از آنکه خود را به عنوان پيرو کتاب و سنت معرفي کرده و اظهار مي‌کرد که دعوت‌کننده به حق و هدايت‌کننده به بهشت است. لذا بدين جهت از پيروي خارج شده و داخل در عنوان بدعت‌گذار گشته و با مخالفت اجماع از جماعت مسلمانان خارج شده است…
 
 
 
او درباره پيروان ابن تيميه مي‌گويد:
 
والرأي السخيف الذي أخذ به هؤلاء المبتدئة من التحاقه (صلّي الله عليه وآله وسلّم) بالعدم، حاشاه من ذلک، يلزمه ان يقال: انّه ليس رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) اليوم.(۸)
 
و رأي ناشايستي که اين افراد مبتدي اخذ کرده که رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) را ملحق به عدم مي‌کنند ـ که رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) از آن منزه است ـ لازمه‌اش آن است که او امروز فرستاده خدا نباشد.
 
 
 
وي مي‌گويد:
 
بيان زندقة من قال: انّ روحه عليه الصلاة و السلام فنيت، وانّ جسده صار تراباً، وبيان زيغ ابن تيمية وحزبه.(۹)
 
بيان کفر کسي که گفته: روح رسول خدا عليه الصلاة و السلام فاني شده و جسد او خاک گشته است، و بيان گمراهي ابن تيميه و حزب او.
 
 
 
او همچنين در ردّ ابن تيميه مي‌گويد:
 
فان هذا شأنه إذا وجد شيئاً لامساس فيه لما ابتدعه قال به وقبله ولم يطعن، وإذا وجد شيئاً علي خلاف بدعته طعن فيه، وان اتفق علي صحته، ولا يذکر شيئاً علي خلاف هواه و ان اتفق علي صحته…(۱۰)
 
او با اين وضعيتي که دارد، چون چيزي را يابد که با بدعت‌هاي خودش که به آن معتقد شده منافاتي ندارد به آن قائل شده و قبول مي‌نمايد و هرگز بر آن ايراد نمي‌گيرد، ولي هرگاه چيزي بر خلاف بدعتش بيابد در آن طعن مي‌زند گرچه بر صحت آن اتفاق باشد، و نيز چيزي را که بر خلاف هواي نفس او باشد ذکر نمي‌کند گرچه بر صحت آن اتفاق است.
 
 
 
او نيز درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
وهذا شأنه إن وجد شيئاً يوافق هواه وخبث طويته ذکره و وسع الکلام فيه وزخرفه، و ان وجد شيئاً عليه اهمله أو حمله علي محمل يعرف به أهل النقل حمله وتدليسه عند تأمله…(۱۱)
 
او وضعيتش اين چنين است که هرگاه چيزي را که مطابق هواي نفس و خبث طينتش باشد ذکر کرده و درباره آن قلم‌فرسايي نموده و زينت مي‌دهد، و اگر چيزي را بيابد که بر ضدّ اوست آن را رها کرده يا بر چيزي حمل مي‌کند که اهل نقل با تأمل در آن مي‌فهمند که عوام‌فريبي نموده است…
 
ــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ دفع شبه من شبه و تمرد، ص ۳۴۳٫
 
۲٫ دفع شبه من شبه وتمرد، ص ۴۰۱٫
 
۳٫ شفاء السقام، ص ۸۷ (به نقل از او).
 
۴٫ شفاء السقام، ص ۸۸٫
 
۵٫ همان، ص ۱۵۳٫
 
۶٫ فتاوي السبکي، ج ۲، ص ۲۱۰ (به نقل از او).
 
۷٫ مقدمه الدرة المضية، سبکي (به نقل از او).
 
۸٫ دفع شبه من شبه و تمرد، ص ۶۵٫
 
۹٫ همان، ص ۶۷٫
 
۱۰٫ همان، ص ۷۴٫
 
۱۱٫ دفع شبه من شبّه و تمرّد، ص ۱۱۳٫
 
          
 
          
 
 
 
۱۴٫ نجم الدين عمر بن حجي بن احمد سعدي شافعي (م۸۳۰ه‍ .ق)
 
او که قاضيالقضاة شافعيه بوده در جواب سؤالي درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
هذا الرجل المسؤول عنه في الإستفتاء کان عالماً متعبّداً، ولکنّه ضلّ في مسائل عديدة عن الطريق المستقيم و المنهج القويم…(۱)
 
اين مردي که در اين استفتاء از او سوال شده، شخصي عالم و متعبّد است ولي در مسايل بسياري از راه راست و روش محکم گمراه شده است…
 
——————————————–
 
۱٫ الفتاوي السهمية، ص ۴۵٫
 
 
 
 
 
۱۵٫ ابن حجر عسقلاني شافعي (ت ۸۵۲ه‍‍ .ق)
 
او در ترجمه ابن تيميه در کتاب«الدرر الکامنة» مي‌گويد:
 
ثم نسب أصحابه إلي الغلو فيه واقتضي له ذلک العُجب بنفسه حتّي زهي علي ابناء جنسه واستشعر انّه مجتهد، فصار يرد علي صغير العلماء وکبيرهم، قديمهم وجديدهم، حتّي انتهي إلي عمر فخطاه في شيء، فبلغ ذلک الشيخ ابراهيم الرقي فأنکر عليه فذهب إليه واعتذر واستغفر وقال في حقّ علي اخطأ في سبعة عشر شيئاً… ومنهم من ينسبه إلي النفاق لقوله في علي ما تقدم، ولقوله: انّه کان مخذولا حيثما توجه. وانّه حاول الخلافة مراراً فلم ينلها وانّما قاتل للرياسة لا للديانة، ولقوله: انّه کان يحبّ الرياسة و انّ عثمان کان يحبّ المال…(۱)
 
 
 
اصحابش در شأن ابن تيميه غلو کرده و اين باعث عجب در او شد تا اينکه خود را از ديگران و هم نوعانش بالاتر برد و خيال کرد که مجتهد است. لذا درصدد ردّ بر کوچک و بزرگ، قديم و جديد از علما برآمد، و حتي کارش به جايي رسيد که متعرض عمر شده و نسبت اشتباه در برخي از امور به او داد. پس خبر آن به شيخ ابراهيم رقي رسيد و بر او اعتراض نمود، ولي او به نزدش رفته و عذرخواهي کرد و استغفار نمود. او در حقّ علي مي‌گويد: در هفده مورد اشتباه کرده است… برخي او را به نفاق نسبت داده‌اند به جهت اين مطلبي که در حق علي گفته است و اينکه گفته علي با کارهايش خوار شد، و اينکه او مکرر قصد خلافت کرد ولي به آن نرسيد، و براي رياست جنگيد نه ديانت، و اينکه او رياست را دوست مي‌داشت و عثمان مال را…
 
 
 
وي همچنين در کتاب رجالي ديگر خود درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
لکنّه ردّ في ردّه کثيراً من الأحاديث الجياد التي لم يستحضر حالة التصنيف مظانّها، لانّه کان لاتساعه في الحفظ يتکل علي ما في صدره و الإنسان عامد للنسيان. وکم من مبالغة لتوهين کلام الرافضي ادته احياناً إلي تنقيص علي (عليه السلام) .(۲)
 
او در ردّيه‌هايش بسياري از احاديث خوب را از آنجا که مصادر آنها را نديده بود رد کرده است؛ زيرا به جهت گستردگي حافظه‌اش بر آنچه در ذهنش بود اعتماد مي‌نمود، ولي انسان در معرض نسيان است. و چه بسيار مواردي را که مبالغه‌اش در توهين کلام رافضي (ابن مطهر حلّي) او را به توهين علي (عليه السلام) کشانده است.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ الدرر الکامنة، ابن حجر عسقلاني، ج ۱، ص ۱۴۴٫
 
۲٫ لسان الميزان، ج ۶، ص ۳۱۹٫
 
          
 
 
 
۱۶٫ احمد بن عمر بن عثمان خوارزمي دمشقي شافعي (ت ۸۶۸ه‍ .ق)
 
سخاوي درباره او مي‌گويد:
 
وکان عالماً صالحاً ديّناً مصرحاً بالحطّ علي الطائفية العربية بل واتباع ابن تيمية بحيث انّه قال مجيباً لمن سأله عن اعتقاده من المخالفين له: اعتقادي زيتونة مبارکة لاغربية ابن عربي، ولا شرقية ابن تيمية…(۱)
 
 
 
او مردي عالم، صالح، و ديندار بوده و در تضعيف طائفيّت عربي اهل صراحت لهجه بود؛ بلکه درباره پيروان ابن تيميه، که در جواب سؤالي در مورد اعتقادش که با او مخالف بوده مي‌گويد: اعتقاد من زيتون مبارکي است که نه غربي است مثل اعتقادات ابن عربي و نه شرقي مثل اعتقادات ابن تيميه…
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ الضوء اللامع، ج ۲، ص ۵۴٫
 
 
 
 
 
۱۷٫ شهاب الدين احمد بن محمّد قسطلاني (ت ۹۲۳ه‍‍ .ق)
 
وي درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
وللشيخ تقي الدين بن تيمية هنا کلام شنيع عجيب يتضمّن منع شدّ الرحال للزيارة النبوية المحمّدية، وانّه ليس من القرب بل بضدّ ذلک، و ردّ عليه الشيخ تقي الدين السبکي في (شفاءالسقام) فشفي صدور المؤمنين.(۱)
 
شيخ تقي الدين ابن تيميه در اينجا کلام زشت و عجيبي دارد که متضمّن منع سفر به جهت زيارت نبويه محمّديه است، و اينکه عمل زيارت موجب قرب به خدا نيست بلکه موجب دوري از خداست. لذا شيخ تقي الدين سبکي در «شفاء السقام» آن را ردّ کرده و دل‌هاي مؤمنين را شفا داده است.
 
 
 
در «المواهب اللدنية» نقل مي‌کند:
 
و قد روي انّ مالکاً لمّا سأله أبوجعفر المنصور العباسي: يا أباعبدالله! أأستقبل رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ادعو أم استقبل القبلة وأدعو؟ فقال له مالک: ولم تصرف وجهک عنه وهو وسيلتک و وسيلة ابيک آدم (عليه السلام) إلي الله عزّوجلّ يوم القيامة.(۲)
 
روايت شده که چون ابوجعفر منصور عباسي از مالک سؤال کرد: اي اباعبدالله ! آيا رو به رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نمايم و دعا کنم، يا رو به قبله دعا نمايم؟ مالک در جواب او گفت: چرا صورتت را از طرف حضرت برمي‌گرداني در حالي که او وسيله تو و وسيله پدرت آدم (عليه السلام) نزد خداي عزّوجلّ در روز قيامت است.
 
 
 
او در ردّ ابن تيميه که اين قصّه را درباره مالک بن انس رد کرده مي‌گويد:
 
و لکن هذا الرجل ـ ابن تيمية ـ ابتدع له مذهباً وهو عدم تعظيم القبور، و انّها انّما تزار للترحم والإعتبار بشرط ان لايُشدّ إليها رحل، فصار کلّ ما خالفه عنده کالصائل لايبالي بما يدفعه، فإذا لم يجد له شبهة واهية يدفعه بها بزعمه، انتقل إلي دعوي انّه کذب علي من نُسب إليه، مجازفة وعدم نصفه، وقد انصف من قال فيه: علمه أکبر من عقله…(۳)
 
ولي اين مرد ـ يعني ابن تيميه ـ مذهبي را بدعت گذاشته است که همان تعظيم نکردن قبرهاست، و اينکه تنها به جهت ترحّم و عبرت گرفتن بايد زيارت کرد به شرط آنکه به سوي آنها بار سفر بسته نشود. لذا تمام مخالفانش نزد او همانند کسي است که حمله کرده و باکي ندارد که به چه وسيله‌اي او را دفع مي‌کند. و چون ـ به گمان خود ـ شبهه سستي نداشته باشد تا به وسيله آن از خودش دفاع کند بي‌جهت و بدون انصاف به نسبت دادن به دروغ روي آورده است. و لذا منصفانه در حق او گفته‌اند که علمش از عقلش بيشتر است…
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ المواهب اللدنية، قسطلاني، ج ۴، ص ۵۷۴٫
 
۲٫ شرح المواهب اللدنيّة، ج ۱۲، ص ۱۹۴٫      
 
۳٫ همان.
 
 
 
 
 
۱۸٫ ابن حجر هيتمي شافعي (ت ۹۷۴ه‍ .ق)
 
وي درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
ابن تيمية عبد خذله الله واضلّه واعماه واصمه واذلّه، وبذلک صرح الأئمة الذين بينوا فساد احواله وکذب اقواله… ومن أراد ذلک فعليه بمطالعة کلام الإمام المجتهد المتفق علي امامته وجلالته وبلوغه مرتبة الإجتهاد أبي الحسن السبکي وولده التاج والشيخ الإمام العزّ بن عبدالسلام جماعة وأهل عصرهم وغيرهم من الشافعية والمالکية والحنفية. ولم يقصر اعتراضه علي متأخري الصوفية بل اعترض علي مثل عمر بن خطاب وعلي بن أبي‌طالب (عليه السلام) کما سيأتي. والحاصل ان لايقام لکلامه وزن بل يرمي في کلّ وعر وحزن، ويعتقد فيه انّه مبتدع ضالّ مضلّ جاهل غال، عامله الله بعدله و اجارنا مثل طريقته وعقيدته وفعله… و اخبر عنه بعض السلف انّه ذکر علي بن أبي‌طالب (عليه السلام) في مجلس آخر فقال: انّ علياً اخطأ في اکثر من ثلاثمائة مکان، فياليت شعري من أين يحصل لک الصواب إذا اخطا علي بزعمک…(۱)
 
ابن تيميه بنده‌اي است که خداوند او را خوار و گمراه و کور و کر و ذليل نموده است، و اين مطلبي است که اماماني که فساد احوال و دروغ اقوالش را بيان کرده‌اند به آن تصريح نموده‌اند… . و کسي که مي‌خواهد از آن اطلاع پيدا کند بر اوست که به کلام امام مجتهد که بر امامت و جلالتش و رسيدن به مرتبه اجتهادش اتفاق شده، يعني ابوالحسن سبکي و فرزندش تاج و شيخ امام عزّ بن عبدالسلام جماعه و اهل عصرشان و غير آنان از علماي شافعي و مالکي و حنفي مراجعه کرده و نوشته‌هاي آنها را مطالعه کند. او کسي بود که اعتراضش را بر متأخرين صوفيه محصور نکرد، بلکه بر امثال عمربن خطاب و علي بن ابي‌طالب (عليه السلام) نيز همان‌گونه که به آن اشاره خواهيم کرد اعتراض نمود. حاصل اينکه کلام او هيچ ارزشي ندارد بلکه با کمال تأسف به دور انداخته مي‌شود. و اعتقاد ما درباره اواين است که او بدعت‌گذار و گمراه و گمراه‌کننده و جاهل و اهل غلو است. خداوند با او به عدالتش رفتار کند و ما را از مثل روش و عقيده و کردارش پناه دهد… از برخي سلف خبر داده شده که نزد او يادي از علي بن ابي‌طالب (عليه السلام) شد، او گفت: سيصد مورد اشتباه کرده است. اي کاش مي‌دانستم که از کجا صواب به دست تو رسيده است اگر به گمان تو علي اشتباه کرده است…
 
 
 
 
 
او همچنين مي‌نويسد:
 
و اياک ان تصغي إلي ما کتب ابن تيمية و تلميذه ابن قيم الجوزية وغيرهما مِـ{مَن اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلي عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلي سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلي بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ}. وکيف تجاوز هؤلاء الملحدون الحدود وتعدوا الرسول وخرقوا سياج الشريعة والحقيقة، فظنوا بذلک انّهم علي هدي من ربّهم و ليسوا کذلک.(۲)
 
بپرهيز از اينکه به نوشته‌هاي ابن تيميه و شاگردش ابن قيم جوزيه و ديگران گوش فرا دهي، کساني که خداي خود را هواي نفسشان قرار داده و آنها را با علمي که دارند گمراه نموده و بر گوش و قلبشان مهر نهاده و بر چشم‌هايشان پرده انداخته است. پس چه کسي او را بعد از خدا هدايت خواهدکرد؟ و چگونه اين ملحدان از حدود تجاوز کرده و از دستورات پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) تعدّي نموده و لباس شريعت و حقيقت را پاره کرده‌اند و با اين کارشان گمان نموده‌اند که در راه هدايت پروردگارند در حالي که چنين نيستند.
 
 
 
 
 
و نيز مي‌گويد:
 
ولا يُغتر بانکار ابن تيمية لسنّ زيارته (صلّي الله عليه وسلّم) ؛ فانّه عبد اضلّه الله کما قال العز بن جماعة و اطال في الردّ عليه التقي السبکي في تصنيف مستقل…(۳)
 
کسي نبايد گول انکار ابن تيميه در مورد سنت بودن زيارت رسول خدا (صلّي الله عليه وسلّم) را بخورد؛ زيرا او بنده‌اي است که خداوند او را گمراه کرده است، همان‌گونه که عز بن جماعه گفته و در ردّ بر او تقي سبکي در کتاب مستقلي اطاله کلام داده است…
 
 
 
او در جاي ديگر مي‌گويد:
 
من خرافات ابن تيمية التي لم يقلها عالم قبله وصار بها بين أهل الإسلام مُثله، انّه انکر الإستغاثة والتوسل به (صلّي الله عليه وآله وسلّم) .(۴)
 
از جمله خرافات ابن تيميه که هيچ عالمي قبل از او آن را معتقد نشده و به واسطه اعتقاد به آن در بين مسلمانان مورد سرزنش واقع شده اينکه او استغاثه و توسل به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) را انکار نموده است.
 
 
 
او در ردّ ابن تيميه در تحريم سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گويد:
 
وجه شمول الزيارة للسفر انّها تستدعي الإنتقال من مکان الزائر إلي مکان المزور، کلفظ المجيء الذي نصّت عليه الآية الکريمة… وإذا کانت کل زيارة قربة کان کلّ سفر إليها قربة… والقاعدة المتفق عليها انّ وسيلة القربة المتوقفة عليها قربة.(۵)
 
دليل بر اينکه کلمه زيارت شامل سفر به جهت زيارت نيز مي‌شود اينکه کلمه «زيارت» مستلزم انتقال از مکان زائر به طرف مکان مزور است، مثل لفظ «مجيء» که در آيه کريمه بر آن تصريح نموده است… حال اگر هر زيارتي باعث تقرّب باشد هر سفري به سوي زيارت نيز باعث تقرب خواهد بود… و قاعده‌اي که همه بر آن اتفاق دارند اين است که وسيله براي رسيدن به چيزي که باعث تقرب به خداست، آن نيز موجب تقرّب است.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ الفتاوي الحديثية، ابن حجر، ص ۱۴۴٫        
 
۲٫ الفتاوي الحديثية، ص ۲۰۳٫         
 
۳٫ حاشية الايضاح، ص ۴۴۳٫
 
۴٫ الجوهر المنظم، ص ۱۴۸٫
 
۵٫ همان، ص ۲۳٫
 
          
 
 
 
 
 
۱۹٫ شيخ رضوان عدل بيبرس شافعي (م۱۳۰۳ه‍ .ق)
 
وي مي‌گويد:
 
ثمّ ظهر بعد ابن تيمية محمّد بن عبدالوهاب في القرن الثاني عشر، وتبع ابن تيمية وزاد عليه سخفاً وقبحاً، وهو رئيس الطائفة الوهابية قبحهم الله، وتبرأ منه اخوه الشيخ سليمان بن عبدالوهاب وکان من أهل العلم…(۲)
 
آن‌گاه بعد از ابن تيميه محمّد بن عبدالوهاب در قرن دوازدهم ظهور کرد که بر سخافت و قبح عقايد او افزود، و او رئيس طائفه وهابيه است که خداوند چهره آنان را قبيح گرداند. او کسي است که برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب از او تبرّي جست که مردي از اهل علم بود…
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ السلفية الوهابية، ص ۴۱٫
 
          
 
          
 
 
 
۲۰٫ يوسف بن اسماعيل نبهاني شافعي (م۱۳۵۰ه‍ .ق)
 
 
 
وي مي‌گويد:
 
إنّي اعتقد في ابن تيمية وتلميذه ابن القيم وابن عبدالهادي انّهم من ائمة الدين وأکابر علماء المسلمين، وقد نفعوا الأمة المحمّدية بعلمهم نفعاً عظيماً و ان اساؤا غاية الاسائة في بدعة منع الزيارة والإستغاثة، واضرّوا بها الإسلام والمسلمين اضراراً عظيمة، واقسم بالله العظيم انّي قبل الإطلاع علي کلامهم في هذا الباب في شئون النبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) لم أکن اعتقد انّ مسلماً يجترئ علي ذلک وانّي منذ أشهر اتفکّر في ذکر عباراتهم فلا اتجاسر علي ذکرها ولو للردّ عليها خوفاً من ان يکون سبباً في زيادة نشرها لشدة فظاعتها…(۱)
 
بدان‌که من در مورد ابن تيميه و شاگردش ابن قيم و ابن عبدالهادي معتقدم که از امامان دين و بزرگان علماي مسلمانان بوده‌اند
 
که امت محمّدي را با علم خود نفع عظيمي دادند، گرچه در بدعت منع زيارت و استغاثه نهايت اسائه ادب را نموده، و به اسلام
 
و مسلمانان ضررهاي بزرگي وارد کرده‌اند. به خداي بزرگ قسم ياد مي‌کنم که قبل از اطلاع پيدا کردن از کلام آنان در اين باب
 
در شئون رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) ، گمان نمي‌کردم که مسلماني چنين جرأتي داشته باشد، و در مدت چند ماه در ذکر عبارات آنها تفکّر مي‌کردم و جرأت بر نقل آنها را نداشتم، گرچه براي ردّ کردن بر آنها؛ چون مي‌ترسيدم سبب زيادي نشر آنها به جهت شدت افتضاح آنها شوم…
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ شواهد الحق، يوسف نبهاني، ص ۶۲٫
 
          
 
 
 
۲۱٫ شيخ سلامة قضاعي عزامي شافعي (م۱۳۷۶ه‍ .ق)
 
او در ردّ ابن تيميه مي‌گويد:
 
والعجب انّک تري امام المدافعين عن بيضة أهل التشبيه وشيخ إسلام أهل التجسيم ممّن سبقه من الکرامية وجهلة المحدثين الذين يحفظون وليس لهم فقه فيما يحفظون، أحمد بن عبدالحليم المعروف بابن تيمية، يرمي إمام الحرمين وحجة الإسلام الغزالي بانّهما أشد کفراً من اليهود والنصاري…(۱)
 
عجيب اينکه تو امام مدافعان از حيثيت اهل تشبيه و شيخ اسلام اهل تجسيم از کراميه سابق و محدثان جاهل را مشاهده مي‌کني که حفظ حديث مي‌کنند در حالي که در آن چه حفظ مي‌نمايند فهم و تأمل ندارند. او که احمد بن عبدالحليم معروف به ابن تيميه است، امام الحرمين و حجت الاسلام غزالي را متهم مي‌سازد که کفرشان از يهود و نصارا شديدتر است…
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ فرقان القرآن، سلامه قضاعي، ص ۶۱٫
 
 
 
 
 
۲۲٫ نجم الدين محمّد امين کردي شافعي (م۱۴۰۰ه‍ .ق)
 
وي مي‌گويد:
 
فقد نجمت في القرون الماضية بين أهل الإسلام بدع يهودية من القول بالتشبيه والتجسيم والجهة والمکان في حق الله تعالي، ممّا عملته أيدي أعداء الإسلام تنفيذاً لحقدهم عليه، ودخلت الغفلة علي بعض أهل الإسلام…حتّي إذا کانت أوائل القرن الثامن أخذت هذه البدع تنتعش إلي أخوات لها لاتقل عنها خطراً علي يد رجل يدعي أحمد بن عبدالحليم بن تيمية الحراني، فقام العلماء من أهل السنة والجماعة في دفعها حتّي لم يبق في عصره من يناصره إلاّ من کان له غرض أو في قلبه مرض…(۱)
 
در قرن‌هاي پيشين بين اهل اسلام بدعت‌هايي يهودي از قبيل قول به تشبيه و تجسيم و اعتقاد به جهت و مکان در حق خداي متعال وجود داشته که از ساخته و پرداخته‌هاي دشمنان اسلام بوده است، تا کينه خود را بر ضدّ اسلام محکم سازند، در حالي که برخي از اهل اسلام از آنها غافل بوده‌اند…
 
تا اوايل قرن هشتم که اين بدعت‌ها به صورت ديگري شبيه آنها صورت به خود گرفت که خطر آنها کمتر از کارهاي يهود نبوده است. اين کارها به دست فردي به نام احمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّاني انجام گرفت، که علماي اهل سنت و جماعت در مقابل آنها قيام کردند، به طوري که در عصر او کسي باقي نماند تا او را ياري و نصرت کند مگر کسي که داراي غرض بوده و يا در قلبش مرض بوده است…
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ مقدمه کتاب فرقان القرآن، ص ۲٫
 
          
 
 
 
          
 
 
 
۲۳٫ حسن بن علي سقاف شافعي
 
او درباره برخورد تند ابن تيميه با حضرت زهرا(رض) مي‌گويد:
 
بعض ذلک ذکره في منهاج سنته (۲/۱۶۹) و ذکره بطريقة ملتوية عرجاء، وتظاهر في بعض تلک الجمل بمدحها و انّها(ها) سيدة نساء العالمين، وليس وراء قوله (عامله الله بمايستحق) إلاّ الطعن والذمّ!! وليس له مخرج عندنا من هذه الورطة، ولا نقبل الدفاع عنه، وتأويل بعض کلماته هناک بأي وجه!! فهو ناصبي خبيث و مجسّم بغيض؛ شاء المخالفون أم أبوا.(۱)
 
برخي از اين مطالب را در «منهاج السنة ج ۲، ص ۱۶۹» آورده و با طريق پيچيده و متزلزل آن را ذکر کرده و در برخي از آن جمله‌ها، حضرت را مدح نموده و اينکه او بهترين زنان عالم است، ولي هدف او از اين کلمات جز طعن و مذمت حضرت نيست. خداوند با او به آنچه مستحق است معامله کند. و براي او نزد ما راهي براي خروج از اين گرفتارش نيست و هرگز دفاع از او و تأويل برخي از کلماتش را به هيچ وجه نمي‌پذيريم؛ پس او شخصي ناصبي و خبيث است که خداوند را جسم دانسته و عداوت دارد، مخالفان اين مطلب بخواهند يا نخواهند.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ مجموع رسائل السقاف، ج ۲، ص ۷۳۷٫
 
          
 
          
 
 
 
۲۴٫ طارق بن محمّد بن عبدالرحمان جباوي سعدي شافعي
 
او که از علماي شهر صيداي لبنان است چهار کتاب در ردّ ابن تيميه تأليف کرده که يکي از آنها «کشف المين في شرح الحراني لحديث ابن حصين» است. او در مقدمه آن کتاب مي‌گويد:
 
فهذا کتاب اسميته (کشف المين) أي الکذب بيّنت فيه بهتان ابن تيمية الحراني وافترائه علي العقل والنقل… وذلک بعد اطلاعي المفصّل علي کتبه کمجموع الفتاوي، و درء التعارض، ومنهاج السنة، والصفديّة وغيرها ممّا نقلنا بعض نصوصه فيها علي قدم نوع العالم في کتاب (کشف الزلل) الذي فصّلنا فيه مذهبه ورددنا عليه…(۱)
 
اين کتاب را به اسم (کشف المين) يعني دروغ ناميدم و در آن تهمت ابن تيميه حرّاني و نسبت‌هاي ناروايش را به عقل و نقل بيان کردم… و اين بعد از اطلاع مفصل من از کتاب‌هاي او همچون (مجموع الفتاوي) و (درء التعارض) و (منهاج السنة) و (الصفدية) و ديگر کتاب‌هاي اوست که برخي از نصوص آن را نقل کرديم و از آن جمله اعتقاد به قديم بودن نوع عالم در کتاب (کشف الزلل) است که در آن به طور مفصّل مذهبش را تفصيل داده و آن را ردّ نموده‌ايم…
 
 
 
وي همچنين درباره ابن تيميه مي‌گويد:
 
فاسأل الله تعالي کشف بصيرة اتباعه فضلا عن المغبونين والمغترين به إلي الحق، ليعرفوا مکانة هذا المبتدع علي التحقيق، وانّه ليس إلاّ مارق زنديق، ليس فيما انفرد فيه إلاّ بدعة الضلالة وفُرقة الجماعة.(۲)
 
از خداوند متعال مي‌خواهم که چشم بصيرت به پيروان او دهد و آنان را به حق هدايت کند، تا چه رسد به کساني که مغبون شده و گول حرف‌هاي او را خوردند، تا جايگاه اين بدعت‌گذار را به خوبي بدانند و اينکه او جز فردي خارج شده از دين و کافر نيست، و در اعتقادات منفرد و شاذّش تنها بدعت‌گذار و گمراه بوده و از جماعت مفارقت کرده است.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ مقدمه کتاب “کشف المين” طارق سعدي.
 
۲٫ خاتمه کتاب “کشف المين”.
 
 
 
          
 
 
 
۲۵٫ محمود سعيد ممدوح شافعي
 
او که از محدثان معاصر اهل سنت است، درباره تضعيف ابن تيميه نسبت به روايات زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌نويسد:
 
وهذا خطأ منه و تسرع. وخصومات ابن تيمية اوقعته في مثل هذه العبارات. وقد کتبت جزءاً في الأحاديث التي ينکرها في فضائل آل البيت (عليهم السلام) ، وهي ثابتة في ردّه علي الرافضي، وقد بلغ بابن تيمية الشطط في فضائل آل البيت إلي ان ضعف حديث «الموالاة» وهو متواتر. وقال عن حديث (أنت ولي کل مؤمن) کذب، (الردّ علي الرافضي ۴/۱۰۴) وهو علي شرط مسلم، وأخرجه امامه أحمد بن حنبل في مسنده (۴/۴۳۷) و الطيالسي (۸۲۹) و الترمذي (۵/۲۶۹)، و صحّحه ابن حبان (۶۹۲۹) والحاکم (۳/۱۱۰).
 
 
 
وقال عن حديث ابن عمر (ما کنّا نعرف المنافقين علي عهد رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلاّ ببغضهم علياً). قال (۳/ ۲۲۸): هذا الحديث لايستريب أهل المعرفة بالحديث انّه موضوع مکذوب.
 
وهو حديث صحيح. ففي صحيح مسلم (۷۸) وغيره: انّه لعهد النبي الأمي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلاّ يحبّني إلاّ مؤمن ولا يبغضني إلاّ منافق.
 
وأخرج امامه أحمد بن حنبل في الفضائل (۹۷۹) باسناد علي شرط البخاري عن أبي‌سعيد الخدري، قال: انّما کنّا نعرف منافقي الأنصار ببغضهم علياً.
 
 
 
وفي مسند البزار (زوائده ۳/۱۶۹) باسناد حسن عن جابر قال: ما کنّا نعرف منافقينا معشر الأنصار إلاّ ببغضهم لعلي.
 
وقال رجل لسلمان: ما اشدّ حبک لعلي؟ قال: سمعت نبي الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) يقول: (من احبّه فقد احبّني). قال ابن تيمية (۳/۹): کذب.
 
قلت: بل صحيح لغيره، فله طريق حسن في المستدرک (۳/۱۳۰)، وآخر في المعجم الکبير للطبراني (۲۳/۳۸۰/۹۰۱) عن ام سلمة، قال عنه الهيثمي في المجمع (۹/۱۳۲): و اسناده حسن.
 
وحديث: (يا علي! حربي حربک وسلمي سلمک) قال ابن تيمية (۲/۳۰۰): (هذا کذب موضوع علي رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ليس في شيء من کتب الحديث المعروفة، ولا روي باسناد معروف).
 
قلت: هذه جرأة وأخرجه امامه أحمد في فضائل الصحابة (۱۳۵۰)، وأخرجه الحاکم (۳/۱۴۹) من طريق الإمام احمد، وله شاهد حسن أخرجه الترمذي (۵/۶۹۹)، والحاکم (۳/۱۴۹) والطبراني (۳/۱۴۹).
 
حديث (إنّ الله أوحي إلي انّه يحبّ أربعة من أصحابي وأمرني بحبّهم. فقيل: من هم يا رسول الله؟ قال: علي سيّدهم، وسلمان، والمقداد، وأبوذر).
 
 
 
قال ابن تيمية (۳/۱۷۳): ضعيف بل موضوع، وليس له اسناد يقوم به.
 
قلت: أخرجه امامه أحمد بن حنبل في المسند (۵/۳۵۱)، والترمذي (۳۷۱۸)، و ابن ماجه (۱۴۹). وحسّنه الترمذي، وله شاهد…(۱)
 
و اين خطايي است از او و سرعت‌داشتن در تضعيف احاديث، و دشمني‌هاي ابن تيميه او را در مثل اين‌گونه عبارات انداخته است، و من کتاب مستقلي را درباره احاديث فضايل اهل بيت (عليهم السلام) که ابن تيميه آنها را انکار کرده نوشته‌ام، احاديثي که همگي ثابت‌اند ولي او در مخالفت با رافضي ـ علامه حلّي ـ آنها را رد کرده است. و کار ابن تيميه به جايي رسيده که حرف‌هاي نامربوطي درباره فضايل آل بيت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) زده است، به حدّي که حديث «موالات» متواتر را تضعيف کرده است. و درباره حديث (انت ولي کل مؤمن) در کتاب (الردّ علي الرافضي ۴/۱۰۴) گفته: دروغ است در حالي که شرط صحت نزد مسلم را دارد، و امام او احمد بن حنبل آن را در مسندش (۴/۴۳۷) و طيالسي (۸۲۹) و ترمذي (۵/۲۶۹) نقل کرده، و ابن حبان (۶۹۲۹) و حاکم (۳/۱۱۰) آن را تصحيح نموده‌اند.
 
و درباره حديث ابن عمر (ما منافقان در عصر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) را تنها با بغض علي مي‌شناختيم) گفته: در اين حديث اهل معرفت به حديث شک نکرده‌اند که جعلي و دروغ است (۳/۲۲۸)، در حالي که حديثي است صحيح؛ زيرا در صحيح مسلم (۷۸) و ديگر کتاب‌ها آمده است که حضرت علي (عليه السلام) فرمود: (اين همان عهد پيامبر امّي است که دوست ندارد مرا مگر مؤمن، و دشمن ندارد مرا مگر منافق).
 
و نيز امامش احمد بن حنبل در (الفضائل ۹۷۹) با سندي که شرط بخاري را دارد از ابوسعيد خدري نقل کرده که گفت: (ما منافقان انصار را با بغض علي مي‌شناختيم).
 
و در مسند بزار (زوائدش ۳/۱۶۹) با اسناد حسن از جابر نقل کرده که گفت: (ما منافقان جماعت انصار را تنها با بغضشان نسبت به علي مي‌شناختيم).
 
و مردي به سلمان گفت: چه چيز باعث شده که تا اين اندازه علي را دوست داري؟ او گفت: از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) شنيدم که فرمود: (هر کس او را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته است).
 
 
 
ابن تيميه مي‌گويد: اين حديث دروغ است ۳/۹٫
 
 
 
من مي‌گويم: بلکه اين حديث به جهت شواهد و متابعات آن صحيح مي‌باشد و براي آن طريق خوبي در مستدرک (۳/۱۳۰) است، و طريق ديگري در (المعجم الکبير) طبراني (۲۳/۳۸۰/۹۰۱) از ام سلمه مي‌باشد که هيثمي در مجمع الزوائد (۹/۱۳۲) با سند حسن آورده است.
 
و حديث (اي علي! جنگ با من، جنگ با تو و صلح با من، صلح با تو است) را ابن تيميه کذب دانسته که به دروغ به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نسبت داده شده و در هيچ يک از کتاب‌هاي معروف و نه به اسناد معروفي روايت شده. (۲/۳۰۰).
 
من مي‌گويم: اين جرأتي است از او، در حالي که امامش احمد در (فضائل الصحابة) (۱۳۵۰) و حاکم (۳/۱۴۹) از طريق امام احمد تخريج کرده‌اند، و نيز شاهد خوبي دارد که ترمذي (۵/۶۹۹) و حاکم (۳/۱۴۹) و طبراني (۳/۱۴۹) براي آن نقل کرده‌اند. حديث: (همانا خداوند به من وحي نمود که او چهار نفر از اصحابم را دوست دارد و مرا مأمور به محبت آنها کرده است. به حضرت گفته شد: آنان کيانند اي رسول خدا؟ حضرت فرمود: علي که سرور آنان است، و سلمان و مقداد و ابوذر). ابن تيميه (۳/۱۷۳) درباره آن مي‌گويد: ضعيف بلکه جعلي است، و سندي که به آن قيام پيدا کند ندارد.
 
 
 
من مي‌گويم: اين حديث را امام احمد بن حنبل در مسند (۵/۳۵۱) و ترمذي (۳۷۱۸) و ابن ماجه (۱۴۹) نقل کرده و ترمذي آن را حسن شمرده و براي آن شاهدي است…
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 
 
۱٫ رفع المنارة لتخريج احاديث التوسل و الزيارة، ممدوح، ص ۲۰ ـ ۲۱٫
 
منابع و مآخذ:
* قرآن کريم.
 
۱٫ ادلة أهل السنة والجماعة، يوسف الرفاعي، چاپ پنجم، کويت، مکتبة دار القرآن الکريم، ۱۴۱۰ه‍ .ق.
 
۲٫ الاشفاق في حکم الطلاق، محمد زاهد کوثري، بيروت، دار الکتب العلمية، ۱۴۲۵ه‍ . ق.
 
۳٫ البدر الطالع، محمد بن علي شوکاني، چاپ اول، بيروت، دار الکتب العلمية، ۱۴۱۸ه‍ .ق
 
۴٫ البرهان الجلي، احمد غماري، چاپ اول، مصر، مطبعة السعادة، ۱۳۸۹ه‍ . ق.
 
۵٫ تحفة النظار في غرائب الامصار وعجائب الاسفار، چاپ مصر، ۱۳۵۷ه‍ .ق.
 
۶٫ تحفة النظار في غرائب الامصار، ابن بطوطه، چاپ اول، الشرکة العالمية للکتاب، ۱۹۹۱م.
 
۷٫ تصحيح المفاهيم العقدية، عيسي حميري، چاپ اول، مصر، دار السلام، ۱۴۱۹ه‍ .ق.
 
۸٫ تطهير الفؤاد، محمد بخيت مطيعي، چاپ ترکيه، ۱۳۹۷ه‍ .ق.
 
۹٫ الدرر الکامنة، ابن حجر عسقلاني، بيروت، دار الحبل، ۱۴۱۴ه‍ .ق.         
 
۱۰٫ذيل التاريخ الاسلام، ذهبي، چاپ اول، بيروت، دار الکتب العربي، ۱۴۲۴ه‍ .ق.
 
۱۱٫ رفع الاصر عن قضاة مصر، ابن حجر، چاپ اول، مصر، مکتبة الخانجي، ۱۴۱۸ه‍ .ق.
 
۱۲٫ سعادة الدارين في الرد علي الفريقين، ابراهيم سمنودي، چاپ اول، موريتاني، مکتبة الامام مالک، ۱۴۲۶ه‍ .ق.
 
۱۳٫ سلسلة الاحاديث الصحيحة، ناصر الدين الباني، رياض، مکتبة المعارف، ۱۴۱۵ه‍ .ق.
 
۱۴٫ السلفية (مرحلة زمنية)، بوطي، چاپ اول، بيروت، دار الفکر المعاصر، ۱۴۰۸٫
 
۱۵٫ سميري الصالحين، عبدالله غماري، چاپ اول، مصر، مکتبة القاهرة، ۱۳۸۸ه‍ .ق.
 
۱۶٫ سيف الابرار المسلول علي الفجار، چاپ استانبول، ۱۹۸۶م.
 
۱۷٫ شرح الشفاء، ملا علي قاري، چاپ اول، بيروت، دار الکتاب العلمية، ۱۴۲۱ه‍ .ق.
 
۱۸٫ شرح المواهب اللدنية، زرقاني، چاپ اول، بيروت دار الکتب العلمية، ۱۴۱۷ه‍ .ق.
 
۱۹٫ شفاء السقام، تقي الدين سبکي، مصر، دار جوامع الکلم.
 
۲۰٫ شواهد الحق، يوسف نبهاني، مصر، المکتبة التوفيقية.
 
۲۱٫ طبقات الشافعية، سبکي، چاپ اول، دار الکتب العلمية، ۱۴۲۰ه‍ .ق.
 
۲۲٫ غاية التبجيل، محمود سعيد بن ممدوح، چاپ اول، امارات، مکتبة الفقهية، ۱۴۲۵ه‍ .ق.
 
۲۳٫ فرقان القرآن، سلامة قضاعي، بيروت، دار احياء التراث العربي.
 
۲۴٫ فضل الذاکرين والرد علي المنکرين، چاپ سوريه، ۱۳۹۱ه‍ .ق.
 
۲۵٫ فقه السيرة النبوية، بوطي، بيروت، دار الفکر المعاصر، ۱۴۲۳ه‍ .ق.      
 
 
 
۲۶٫قرائة في کتب العقائد، حسن بن فرحان مالکي، چاپ اول، اردن، مرکز الدراسات، ۱۴۲۱ه‍ .ق.
 
۲۷٫ کلمة هادلة في الزيارة وشدالرحال، عمر عبدالله کامل، چاپ اول، دار المصطفي، ۱۴۲۶ه‍ .ق.
 
۲۸٫ لسان الميزان، چاپ سوم، بيروت، موسسة الأعلمي، ۱۴۰۶ه‍ .ق.
 
۲۹٫ مرآة الجنان، حيدرآباد دکن، ۱۳۳۹ه‍ .ق.
 
۳۰٫ المواهب اللدنية، قسطلاني، چاپ دوم، بيروت، المکتب الإسلامي، ۱۴۲۵ه‍ .ق.
 
۳۱٫ النجوم الزاهرة، ابن تعري، مصر، وزارة الثقافة.
 
۳۲٫ نقد الرسالة التدمرية، سعيد فودة، چاپ اول، دار الرازي، ۱۴۲۵ه‍ .ق.
 
۳۳٫نقض قواعد التشبيه، عمر عبدالله کامل، چاپ اول، دار المصطفي، ۱۴۲۶ه‍
 
 

شناسه خبر : 19889

این خبر رو هم ببینید

نگاهی به زندگی محمد بن عبدالوهاب، بنیانگذار وهابیت

وهابیت از فرقه های نوپای جهان اسلام است. این مسلک که در زادگاه اسلام، یعنی …

خانه / کلام و عقیده / ابن تيميه از ديدگاه علما و انديشمندان اهل سنت و جماعت (شافعی مذهب) – قسمت اولگردآوری از: دکتر مسلم حقیقت جو – سنندج

ابن تيميه از ديدگاه علما و انديشمندان اهل سنت و جماعت (شافعی مذهب) – قسمت اولگردآوری از: دکتر مسلم حقیقت جو – سنندج

روش ابن تيميه در برخورد با مسائل اسلامي ثمره‌اي جز جدايي مسلمانان از يکديگر و نفي بسياري از عقايد و آداب اسلامي نداشت، ولي رويارويي صريح دانشمندان اسلامي با وي سبب شد که اين حرکت پس از مدتي کوتاه متوقّف گردد.در طول بيش از چهار قرن بعد از ابن تيميه، اين افکار و آرا چندان رونقي نيافت و بسياري از آنها به فراموشي سپرده شد

ابن تيميه از پيشوايان انديشه سلفيّه
از جمله کساني که در خنثي شدن تلاش‌هاي عالمان آگاه و متعهّد براي ايجاد وحدت اسلامي نقش به سزايي داشتند، بايد از «سلفيّون» و خلف ايشان «وهابيان» نام برد. ابن تيميه و شاگردان و پيروان مکتب او به بهانه طرح لزوم بازگشت به اسلام سلف، به بيان نظريات و عقايد سخيفي درباره مسائل گوناگون اسلامي ـ به ويژه در باب توحيد و شرک ـ پرداختند که بر اساس اين نظريات، بسياري از افکار و اعمال مسلمانان زير سؤال مي‌رفت و شمار زيادي از يکتاپرستان از جرگه اسلام بيرون رانده مي‌شدند.
ابن تيميه(۶۶۱ ه ق -۷۲۶ ه ق) و پيروان او مدّعي بودند که براساس «اسلام سلف صالح» سخن مي‌گويند و انحرافاتي را که در طول چند قرن پديد آمده، از رهگذر شناخت «سيره سلف صالح» از ميان برمي دارند؛
به همين جهت است که دانشمندان دلسوز بايد با تلاش پيگير به نقد و بررسي افکار ابن تيميه پرداخته و بر همه مسلمانان آشکار کنند که ديدگاه‌هاي او نه تنها منطبق بر اسلام راستين نيست، بلکه با سيره سلف صالح نيز سازگاري ندارد.
آري، روش ابن تيميه در برخورد با مسائل اسلامي ثمره‌اي جز جدايي مسلمانان از يکديگر و نفي بسياري از عقايد و آداب اسلامي نداشت، ولي رويارويي صريح دانشمندان اسلامي با وي سبب شد که اين حرکت پس از مدتي کوتاه متوقّف گردد. در ميان شاگردان او تنها «ابن قيم جوزيه» بر تعاليم استاد خود پافشاري داشت و کتاب‌هاي چندي در اين زمينه تأليف نمود. امّا در طول بيش از چهار قرن بعد از ابن تيميه، اين افکار و آرا چندان رونقي نيافت و بسياري از آنها به فراموشي سپرده شد.
وهابيان براي ابن تيميه ارج و اعتبار خاصي قائل بوده و او را شيخ الاسلام خود مي‌دانند و چنان وانمود مي‌کنند که وي در نزد همه فرق اسلامي از جايگاه ويژه‌اي در دفاع از سنت برخوردار است و اين در حالي است که از زمان خود ابن تيميه تا عصر حاضر همواره علماي اهل سنت به نقد انديشه‌هاي وي پرداخته‌اند. اينک به بررسي اظهارنظرهاي آنان مي‌پردازيم:
 
اول: ديدگاه دانشمندان وعلماي شافعي مذهب درباره ابن تيميه
 
۱٫ شيخ علاء الدين علي بن اسمح يعقوب شافعي (م۷۱۰ه‍ .ق)
ابن حجر درباره او مي‌گويد: «شديد الحطّ علي ابن تيمية»(1)؛ «او شديداً بر ابن تيميه حمله مي‌نمود»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ الدرر الکامنة، ج ۳، ص ۲۹٫
           
           
 
۲٫ صفي الدين محمّد بن عبدالرحيم ارموي شافعي (م۷۱۵ه‍ .ق)
او که از علماي هند بوده و سپس در دمشق ساکن شده داراي تصنيفات بسياري در علم اصول فقه و کلام است.
 
ذهبي درباره او مي‌گويد:
العلامة الأوحد صفي الدين… کان حسن الإعتقاد علي مذهب السلف.(ذیل تاریخ الاسلام،ص۱۳۷)
علاّمه نمونه صفي الدين… او اعتقاد خوبي به مذهب سلف داشت.
تاج الدين سبکي در کتابش «طبقات الشافعية»ج ۵،ص ۹۲مناظره‌اي را از او با ابن تيميه ذکر کرده است.
 
۳٫ صدرالدين محمّد بن عمر بن مکّي شافعي (م۷۱۶ه‍ . ق)
او فقيه و مفتي و محدث اهل سنت و مشهور به ابن المرحّل و ابن الوکيل و از امامان بزرگ شافعي به حساب مي‌آيد، تاج الدين سبکي درباره او مي‌گويد:
و له مع ابن تيمية المناظرات الحسنة و بها حصل عليه التعصب من اتباع ابن تيمية…(۱)
او با ابن تيميه مناظرات خوبي داشت و بدين جهت پيروان ابن تيميه بر عليه او تعصب ورزيدند.
ابن کثير که شاگرد ابن تيميه است درباره او مي‌گويد: و کان ينصب العداوة للشيخ تقي الدين ابن تيمية و يناظره في کثير من المحافل و المجالس.
او با شيخ تقي الدين ابن تيميه عداوت داشته و با او در بسياري از محافل و مجالس مناظره مي‌کرد.(البدایه و النهایه،ج ۲،ص ۲۱۴۶)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ طبقات الشافعية، سبکي، ج ۵، ص ۱۴۱ .
           
۴٫ نور الدين علي بن يعقوب بکري شافعي (م۷۲۴ه‍ .ق)
او مفتي و امام اهل سنت بوده ابن قاضي شهبه درباره او مي‌گويد:
واشتغل و افتي و درس، و لمّا دخل ابن تيمية إلي مصر قام عليه و انکر مايقوله و آذاه.(۱)
او مشغول به علم شده و فتوا و درس مي‌داد، و چون ابن تيميه وارد مصر شد بر ضد او به پا خواست و آنچه را مي‌گفت انکار کرده و او را آزار مي‌داد.
ذهبي درباره او مي‌گويد: الإمام المفتي الزاهد نورالدين علي بن يعقوب بن جبرئيل… وکان ديناً متعففاً، مطرحاً للتجمّل، نهّاء عن المنکر حتّي نفاه السلطان بعد ان همّ بقطع لسانه، وکان قد وثب مرّة علي الشيخ تقي الدين و نال منه.(۲)
امام، مفتي، زاهد نورالدين علي بن يعقوب بن جبرئيل… او ديندار و عفيف بوده و از اهل تجمّل نبود، و بسيار نهي از منکر مي‌کرد تا اينکه سلطان بعد از آنکه قصد بريدن زبانش را کرد او را تبعيد نمود. يک بار بر شيخ تقي الدين (ابن تيميه) حمله کرده و متعرّض او شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ طبقات الشافعية، ج ۳، ص ۱۲۷٫
۲٫ ذيل تاريخ الاسلام، ص ۲۱۶٫
                       
۵٫ کمال‌الدين محمّد‌بن‌علي‌بن‌عبدالواحد زملکاني انصاري شافعي (م۷۲۷ه‍ .ق)
او که امام و مفتي و قاضي ‌القضاه در شام بوده و رياست مذهب شافعيه و تدريس و فتوا و مناظره به او رسيده از جمله کساني است که کتابي در ردّ ابن تيميه به نام «العمل المقبول في زيارة الرسول» تأليف نموده است.(۱)
 
۶٫ ابوالمحاسن جمال‌الدين يوسف‌ بن ‌ابراهيم محجي شافعي (م۷۳۸ه‍ .ق)
او امام شافعيه و قاضي و فقيه در اين مذهب بوده ذهبي درباره او مي‌گويد:
وکان يبالغ في اذي ابن تيمية وجماعة، ويتمقت ويعجب بنفسه، ولکنّه يحبّ الله ورسوله ويؤذي المبتدعة وفيه ديانة وحسن معتقد.(۲)
او زياد ابن تيميه و جماعه را اذيت مي‌کرد و از او غضبناک مي‌شد و بر رأي خود معجب بود، ولي خدا و رسولش را دوست داشت و بدعت‌گذاران را اذيت مي‌نمود و اهل ديانت و نيکي عقيده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ طبقات الشافعية، ج ۵، ص ۱۰۶٫
۲٫ ذيل تاريخ الاسلام، ص ۳۴۲
                       
 
۷٫ شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبي (م۷۴۸ه‍ .ق)
او درباره ابن تيميه مي‌نويسد:
… وقد تعبت في وزنه وفتشه حتي مللت في سنين متطاولة، فما وجدت أخرّه بين اهل مصر و الشام و مقتته نفوسهم وازدروا به وکذّبوه وکفّروه إلاّ الکبر والعجب وفرط العزام في رئاسة المشيخة و الازدراء بالکبار…(۱)
… من بسيار در بررسي احوال او زحمت کشيدم و درباره او به اين نتيجه رسيدم که علت کنار گذاشتن او بين اهل مصر و شام و تنفّر مردم از او و سرزنش و تکذيب و تکفير او به جهت تکبر و خودخواهي و شدت علاقه به رهبري علما و توهين نسبت به بزرگان بوده است… .
او نيز درباره شخصي مي‌گويد:
فان برعت في الأصول وتوابعها من المنطق والحکمة والفلسفة وآراء الأوائل ومحاورات العقول، واعتصمت مع ذلک بالکتاب والسنة واصول السلف، ولفقت بين العقل والنقل، فما أظنّک في ذلک تبلغ رتبة ابن تيمية ولا والله تقاربها، وقد رأيت ما آل امره إليه من الحطّ عليه والهجر والتضليل والتکفير والتکذيب بحق وبباطل…(۲)
اگر تو در اصول و توابع آن از منطق و حکمت و فلسفه و آراي متقدمين و بحث‌هاي عقلي نمونه بوده و در عين حال به قرآن و سنت و اصول پيشينيان تمسک کرده و بين عقل و نقل جمع کرده‌اي، امّا گمان نمي‌کنم که در اين امور به مرتبه ابن تيميه رسيده باشي و نه به خدا که به مرتبه او نزديک نشوي، ولي ديدي که عاقبتش به کجا انجاميد و چگونه پست و خوار و ذليل شد و او را تکفير کرده و به حق و باطل تکذيبش نمودند…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ بيان زغل العلم و الطلب، صص ۱۷ ـ ۱۸٫
۲٫ الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ، ص ۷۸٫
           
 
نصيحت ذهبي به ابن تيميه
شمس الدين محمد بن احمد ذهبي، متوفاي ۷۴۸ه‍ .ق از بزرگان رجالي اهل سنت است. او که قبلا شاگرد ابن تيميه بوده هنگامي که مشاهده مي‌کند استادش درصدد تکفير و تفسيق مسلمانان است، درصدد نصيحت او برآمده و نکاتي را به او تذکر مي‌دهد. اين نصيحت نامه که به نام «النصيحة الذهبية الي ابن تيمية» معروف است جداگانه با تحقيق چاپ شده است. اينک متن آن با ترجمه و تحقيق در اينجا آورده مي‌شود(۱)؛
بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدلله علي ذلّتي، يا ربّ ارحمني و أقلني عثرتي و احفظ علي ايماني، و احزناه علي قلة حزني، وا أسفاه علي السنة و ذهاب اهلها، و اشوقاه إلي اخوان مؤمنين يعاونونني علي البکاء، وا حزناه علي فقد اناس کانوا مصابيح العلم و اهل التقوي و کنوز الخيرات. آه علي وجود درهم حلال و أخ مؤنس.
طوبي لمن شغله عيبه عن عيوب الناس، و تباً لمن شغله عيوب الناس عن عيبه، إلي کم تري القذاة في عين اخيک و تنسي الجذع في عينک؟ إلي کم تمدح نفسک و شقاشقک و عباراتک و تذم العلماء و تتبع عورات الناس مع علمک بنهي الرسول (صلّي الله عليه وآله وسلّم) : (لاتذکروا موتاکم إلاّ بخير؛ فانّهم قدأفضوا إلي ماقدموا)(۲)، بلي اعرف انّک تقول لي لتنصر نفسک، انّما الوقيعة في هؤلاء الذين ماشمّوا رائحة الإسلام ولا عرفوا ما جاء به محمّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و هو جهاد، بلي والله عرفوا خيراً ممّا إذا عمل به العبد فقد فاز و جهلوا شيئاً کثيراً ممّا لايعنيهم. و: (من حسن اسلام المرء ترکه مالايعنيه).(۳)
يا رجل! بالله عليک کفّ عنّا؛ فانّک محجاجٌ عليم اللسان لاتقرّ و لاتنام، اياکم و الأغلوطات في الدين. کره نبيّک (صلّي الله عليه وآله وسلّم) المسائل وعابها و نهي عن کثرة السؤال و قال: (انّ اخوف ما اخاف علي امّتي کل منافق عليم اللسان).(۴) و کثرة الکلام بغير دليل تقسي القلب إذا کان في الحلال و الحرام فکيف إذا کان في العبارات اليونسية و الفلاسفة و تلک الکفريات التي تعمي القلوب! والله قدصرنا ضحکة في الوجود. فإلي کم تنبش دقائق الکفريات الفلسفية لنردّ عليها بعقولنا. يا رجل! قد بلعت سموم الفلاسفة و مصنفاتهم مرّات، و بکثرة استعمال السموم يُدْمِنُ عليها الجسم و تکمن والله في البدن. و اشوقاه إلي مجلس فيه تلاوة بتدبّر، و خشية بتذکر، و صمت بتفکّر. واهاً لمجلس يذکر فيه الأبرار. فعند ذکر الصالحين تنزل الرحمة، لا عند ذکر الصالحين يُذکرون بالإزدراء و اللعنة. کان سيف الحجاج و لسان ابن حزم شقيقين واخَيْتَهما. بالله خلّونا من ذکر بدعة الخميس و اکل الحبوب، وجدوا في ذکر بدع کنّا نعدها رأساً من الضلال قد صارت هي محض السنة و اساس التوحيد، و من لم يعرفها فهو کافر أو حمار، و من لم يکفّر فهو اکفر من فرعون. و تعد النصاري مثلنا. والله في القلوب شکوک ان سلم لک ايمانک بالشهادتين فانت سعيد.
يا خيبة من اتبعک فانّه مُعرّض للزندقة و الانحلال، و لاسيّما إذا کان قليل العلم و الدين باطوليّاً شهوانياً، لکنّه ينفعک و يجاهد عنک بيده و لسانه و في الباطن عدوّ لک بحاله و قلبه. فهل معظم أتباعک إلاّ قعيد مربوط خفيف العقل، او ناشف صالح عديم الفهم، فان لم تصدقني ففتّشهم وزنهم بالعدل.
يامسلم! اقدم حمار شهوتک لمدح نفسک، إلي کم تصادقها و تعادي الأخيار؟ إلي کم تصدقها و تزدري بالأبرار، إلي کم تعظمها و تصغر العباد، إلي متي تخالِلها و تمقت الزهاد، إلي متي تمدح کلامک بکيفية لاتمدح بها والله احاديث الصحيحين. يا ليت احاديث الصحيحين تسلم منک بل في کل وقت تغيّر عليها بالتضعيف و الإهدار او بالتأويل و الإنکار.
أما آن لک ان ترعوي؟ أما حان لک ان تتوب و تنيب؟ أما انت في عشر السبعين و قد قرب الرحيل. بلي والله ما أذکر انّک تذکر الموت، بل تزدري بمن يذکر الموت، فما اظنّک تقبل علي قولي و لاتُصغي إلي وعظي، بل لک همّة کبيرة في نقض هذه الورقة
بمجلدات و تقطع لي أذناب الکلام، ولاتزال تنتصر حتّي اقول لک و البتة سکتت.
فإذا کان هذا حالک عندي و أنا الشفوق المحبّ الوادّ، فکيف يکون حالک عند اعدائک، و أعدائک والله فيهم صلحاء و عقلاء و فضلاء، کما انّ اوليائک فيهم فجرة و کذبة و جهلة و بطلة و عور و بقر.
قد رضيت منک بأن تسبّني علانية و تنتفع بمقالتي سراً: (رحم الله امراً اهدي إلي عيوبي)، فانّي کثير العيوب، عزيز الذنوب، الويل لي ان أنا لا أتوب، و وافضيحتي من علاّم الغيوب، و دوائي عفوالله و مسامحته و توفيقه و هدايته، و الحمدلله ربّ العالمين، و صلّي الله علي سيّدنا محمّد خاتم النبيين و علي إله و صحبه اجمعين.
 
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. ستايش مخصوص خداوند است بر ذلّت من، اي پروردگار من! به من رحم کن و لغزشم را بپوشان و ايمان را برايم حفظ کن. واي از کمي حزنم، و تأسف بر سنت و رفتن اهلش. و چه قدر مشتاق برادران مؤمن هستم تا مرا بر گريستن ياري دهند، و چه قدر بر از دست دادن مرداني که چراغ‌هاي علم و اهل تقوا و گنج‌هاي خيرات بوده‌اند محزونم. آه که چه قدر حسرت وجود درهم حلال و برادر همدم مي‌خورم. خوشا به حال کسي که عيب خودش او را از عيوب مردم باز دارد، و بدا به حال کسي که عيوب مردم او را از عيوب خودش باز دارد. تا به کي خاشاک را در چشم برادرت مي‌بيني ولي تنه درخت را در چشم مشاهده نمي‌کني؟                      
تا به کي خود و گفتار و عبارات خود را مدح مي‌کني و علما را مذمت مي‌نمايي و به دنبال لغزش‌هاي مردم مي‌باشي در حالي که مي‌داني پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) از اين کار نهي کرده است آن جا که مي‌فرمايد: (مردگان خود را جز به خير ياد نکنيد؛ زيرا آنان به آنچه که پيش فرستاده بودند رسيدند).
آري، مي‌دانم که جواب مرا مي‌دهي تا خودت را ياري کني، که مصيبت در مورد کساني است که بويي از اسلام نبرده و از شريعت محمّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم) اطّلاعي ندارند، در حالي که اين امر جهاد است. آري، به خدا سوگند! مقداري از خير را شناختند که اگر بنده به آن عمل مي‌کرد پيروز مي‌شد ولي نسبت به بسياري از امور که خداوند از آنها نخواسته جاهل شدند. و در حديث است: (از خوبي اسلام انسان اين است که چيزي را که بي‌معناست ترک کند).
اي مرد! تو را به خدا سوگند! دست از ما بردار؛ زيرا تو اهل محاجّه مي‌باشي با زباني گويا که قرار نداشته و آرام ندارد، و بپرهيز از غلط کاري در دين. پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) از ورود در مسائلي کراهت داشت و عيب گرفت و از زياد سؤال کردن نهي کرد و فرمود: (بيشترين خوفم بر امتم از منافقي است که زبان گويا دارد). و زياد حرف زدن بدون دليل قلب را مي‌ميراند اگر در حلال و حرام باشد تا چه رسد به عبارات يونسيه و فلاسفه و اين کفرياتي که قلب را کور مي‌کند.
به خدا سوگند که ما در عالم وجود مضحکه شده‌ايم. پس تا به کي دقايق کفر يا فلسفي را نبش مي‌کني تا با عقولمان آنها را ردّ کنيم.            
اي مرد! تو سمّ‌هاي فلاسفه و مصنفات آنها را چندين مرتبه بلعيده‌اي و با زياد استعمال کردن سمّ، جسم با آن فربه شده و به خدا سوگند که در بدن جاي مي‌گيرد. چه قدر مشتاق مجلسي هستم که در آن قرآن با تدبر و خشيت با تذکر و سکوت، و با تفکر باشد. و چه مقدار مشتاق مجلسي هستم که در آن ذکر نيکان باشد؛ چرا که هنگام ياد صالحان برکت نازل مي‌شود، نه اينکه هنگام ذکر صالحان آنها را با خواري و لعن ياد کنيم. در سابق شمشير حجاج و زبان ابن حزم مثل دو برادر بودند که هر دو را با هم جمع کردي.
به خدا سوگند! ما را از ذکر بدعت خميس و خوردن حبوب رها کن. آنان را در ذکر بدعت‌هايي يافتند که از اصل ضلالت بود، ولي الآن به عنوان سنت اصيل و اساس توحيد مطرح شده که هر کس آن را نشناسد کافر يا الاغ است، و کسي که تکفير نکند از فرعون کافرتر مي‌باشد و مسيحيان مثل ما به حساب مي‌آيند. به خدا سوگند! در قلب‌ها شک‌هايي است که اگر ايمانت با شهادتين براي تو سالم بماند تو به سعادت رسيده‌اي. اي خسران بر کسي که از تو پيروي کرده و در معرض کفر و از هم پاشيدن قرار گرفته است، خصوصاً در صورتي که داراي علم و ايمان اندک با آرزوهاي دراز و شهواني باشد، ولي چنين شخصي تو را نفع مي‌دهد و مي‌تواند از تو با دست و زبانش دفاع کند در حالي که در باطن با حال و قلبش دشمن توست. آيا بيشتر پيروانت افراد زمين‌گير و غيرمستقل و کم‌‌خرد يا افراد صالح بي‌فهم و شعور نيستند؟! اگر مرا تصديق نمي‌کني تفتيش کن و آنها را با ترازوي عدالت وزن نما.                      
اي مسلمان! الاغ شهوتت را براي مدح خود پيش انداز، تا به کي با او به صداقت رفتار مي‌کني و با نيکان دشمني مي‌نمايي؟ و تا به کي او را تصديق مي‌کني و به نيکان عيب وارد مي‌نمايي؟! و تا به کي او را تعظيم کرده و بندگان خدا را کوچک مي‌کني، تا به کي با او دوستي مي‌کني ولي با افراد زاهد دشمني مي‌نمايي؟! و تا به کي کلام و گفتار خود را مي‌ستايي به حدي که ـ به خدا سوگند ـ احاديث صحيحين را ستايش نمي‌کني؟! اي کاش احاديث صحيحين از زبان تو در امان مي‌ماند، بلکه در هر وقتي بر آنها با تضعيف کردن و ضربه زدن به آنها و با تأويل و انکار غضب مي‌کني. آيا وقت آن نرسيده که از اين کارها دست برداري؟! آيا وقت آن نشده که توبه کرده و بازگردي؟! آيا تو در دهه هفتاد خود نيستي که وقت رفتنت نزديک است؟! آري به ياد ندارم که تو ياد مرگ کرده باشي، بلکه هرکس که ياد مرگ مي‌کرد تو او را سرزنش مي‌نمودي. گمان نمي‌کنم که حرف مرا بپذيري و به موعظه‌ام گوش فرا دهي؛ زيرا تو همّت بلندي در نقض اين ورقه به چند جلد کتاب داري و مرا از پيگيري سخنانم باز مي‌داري و دائماً از خود دفاع مي‌کني تا به تو بگويم من ديگر ساکت شدم.
 
اگر وضعيت و حال تو نزد من که برادر و دوست صميمي من هستي اين است چه رسد به حال تو نزد کسي که از دشمنان تو به حساب مي‌آيد. و به خدا سوگند که در ميان دشمنان تو افرادي صالح و عاقل و فاضل وجود دارند، همان‌گونه که در ميان دوستانت افراد فاجر و دروغ‌گو و جاهل و باطل و کور و گاو [نفهم] هستند.  
من از تو راضي هستم که مرا در ملأ عام ناسزاگويي ولي از گفتار من در خفا نفع ببري، همان‌گونه که در روايت آمده: (خدا رحمت کند کسي را که عيب‌هايم را به من هديه دهد). من داراي عيوب بسياري هستم، واي بر من اگر توبه نکنم، واي از مفتضح شدنم از جانب خدايي که علم غيب بسيار دارد، دواي من عفو و بخشش و گذشت و توفيق و هدايت خداست. و ستايش مخصوص خدايي است که پروردگار عالميان است و درود خدا بر آقاي ما محمّد خاتم پيامبران و بر آل و تمام صحابه او.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . دعوه شیخ الاسلام ابن تیمیه، ص ۴۸۰-۴۹۳
۲٫ صحيح بخاري، کتاب الجنائز، باب ماينهي من سبّ الأموات و…
۳٫ صحيح ترمذي، کتاب الزهد، باب ۱۱٫
۴٫ مسند احمد، ج ۱، ص ۲۲٫
           
 
بررسي نسخه خطي نصيحت‌نامه
نسخه خطي اين نصيحت‌نامه در «دارالکتب المصرية» قاهره، با شماره (۱۸۸۲۳ ب) به خط فقيه ابن قاضي شهبة، و به نقل از خط قاضي القضات برهان الدين معروف به ابن جماعه، از خط حافظ ابوسعيد علائي که از خط ذهبي استنساخ کرده موجود است.
ابن قاضي شهبه، فقيه، مورّخ همان ابوبکر بن احمد بن محمّد بن عمر اسدي دمشقي شافعي است که در سال ۷۷۹ه‍ .ق در دمشق متولد شد. او متصدي فتوي و تدريس شده و در شهر خود و نيز بيت المقدس حديث مي‌گفت. او داراي آثاري است از قبيل: «طبقات الفقهاء الشافعية»، «شرح منهاج الطالبين» نووي و….(۱)
و ابن جماعه، همان قاضي القضات، مفسّر، برهان الدين ابراهيم بن عبدالرحيم بن محمّد بن سعدالله بن جماعه است که در مصر، سال ۷۲۵ه‍ .ق متولد شده است. او در سفر به شام ملازم مزّي و ذهبي بوده و از آن دو بسيار نقل کرده است، و سپس رياست علما به او منتقل شده و متولّي قضاوت در مصر و شام مي‌گردد. لذا در ترجمه‌اش او را فقيه محدث مفيد… معرفي کرده‌اند.(۲)
و حافظ ابوسعيد علائي همان فقيه اصولي ابوسعيد صلاح الدين خليل بن کيکلوي علائي دمشقي شافعي است که در سال ۶۹۴ه‍ .ق در دمشق متولد و از بسياري از علما استفاده نموده است. او متولّي تدريس در مدارس مختلف دمشق و قدس مي‌شود، و علم حديث را در شام و مصر و حجاز فرا گرفته و اهل فتوا و تصنيف بوده است.(۳)
از اين نصيحت‌نامه نسخه‌اي ديگر در «دار المکتبة الظاهرية» دمشق با شماره (۱۳۴۷) وجود دارد.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ ر.ک: شذرات الذهب، ج ۷، ص ۲۶۹٫                     
۲٫ الدرر الکامنة، ج ۱، ص ۳۸٫
۳٫ همان، ج ۲، صص ۹۰ ـ ۹۲؛ شذرات الذهب، ج ۶، صص ۱۹۰ و ۱۹۱؛ طبقات الشافعية، ج ۶، ص ۱۰۴٫
 
شبهه
برخي مي‌گويند: اين نصيحت نامه از ناحيه ذهبي به ابن تيميه صحت ندارد؛ زيرا ذهبي در کتاب‌هاي خود استادش ابن تيميه را مدح و ستايش کرده است. وانگهي ابن قاضي شبهه از دشمنان او بوده است. لذا شهادت و گواهي او به وجود اين نصيحت‌نامه پذيرفتني نيست.
                       
پاسخ
اولاً: بعيد به نظر نمي‌رسد که شخصي در ابتداي امر کسي را مدح کند ولي با کارهاي خلافي که از او مشاهده مي‌کند نظرش تغيير کرده و او را در آخر امر سرزنش نمايد. و مورد ذهبي نيز از اين قبيل است.
ثانياً: از ديگر عبارات ذهبي درباره ابن تيميه به دست مي‌آيد که او درباره ابن تيميه تجديد نظر کرده و رأيش برگشته است.
ذهبي در رساله «بيان زغل العلم و الطلب» خطاب به شخصي مي‌نويسد:
فان برعتَ في الأصول و توابعها من المنطق و الحکمة و الفلسفة و آراء الأوائل و محاورات العقول و اعتصمتَ مع ذلک بالکتاب و السنة و اصول السلف، و لفقت بين العقل و النقل، فما اظنّک في ذلک تبلغ رتبة ابن تيمية ولا والله تقاربها. و قد رأيت ما آل أمره اليه من الحطّ عليه و الهجر و التضليل و التکفير و التکذيب بحقّ و بباطل. فقد کان قبل ان يدخل في هذه الصناعة منوّراً مضيئاً علي مُحَيّاه سيماء السلف، ثم صار مظلماً مکسوفاً عليه قتمة عند خلائق من الناس، و دجّالا افّاکاً کافراً عند اعدائه…(۱)
اگر تو در اصول و توابع آن از منطق و حکمت و فلسفه و آراي پيشينيان و بحث‌هاي عقلي تخصص پيدا کردي و با اينها به قرآن و سنت و اصل سلف تمسک و اعتماد کردي و بين عقل و نقل تلفيق و جمع نمودي گمان نمي‌کنم که در اين امور به رتبه ابن تيميه برسي يا به علم او نزديک شوي، و تو ديدي که کار او به کجا کشيد و چگونه خوار شد و مطرود گشت و او را به حق و باطل به گمراهي و کفر و دروغ نسبت دادند. او قبل از آنکه در اين کار وارد شود مردي نوراني و روشن بود و سيماي سلف را در چهره داشت، ولي او نزد مردم تاريک و گرفته و بسته شد و نزد دشمنانش دجال و تهمت زننده و کافر شناخته گشت…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ بيان زغل العلم و الطلب، ص ۲۳٫
           
           
حافظ ابن حجر عسقلاني از ذهبي نقل کرده که درباره ابن تيميه گفته است:
و أنا لا اعتقد فيه عصمة، بل أنا مخالف له في مسائل اصلية و فرعية.(۱)
من در حق او اعتقاد به عصمت ندارم، بلکه من مخالف او در مسائلي اصلي و فرعي مي‌باشم.
گويا اين نصيحت در وجود ابن تيميه در اواخر عمرش تأثير گذاشته است:
ذهبي در ترجمه اشعري مي‌گويد:
رأيت للأشعري کلمة اعجبتني وهي ثابتة رواها البيهقي، سمعت أبا حازم العبدوي، سمعت زاهر بن احمد السرخسي يقول: لمّا قرب حضور أجل أبي الحسن الأشعري في داري ببغداد، دعاني فأتيته، فقال: أشهد علي انّي لا أکفر أحداً من أهل القبلة؛ لانّ الکل يشيرون إلي معبود واحد، وانّما هذه کلّه اختلاف العبارات.
قلت: وبنحو هذا ادين، وکذا کان شيخنا ابن تيمية في أواخر ايامه يقول: أنا لا اکفّر أحداً من الأمة، ويقول: قال النبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) : (لا يحافظ علي الوضوء إلاّ مؤمن)، فمن لازم الصلوات بوضوء فهو مسلم.(۲)
 
از ابوالحسن اشعري کلامي را مشاهده کردم که مرا به تعجب واداشت و آن ثابت است و بيهقي آن را روايت کرده که از ابوحازم عبدوي شنيدم که گفت: از زاهر بن احمد سرخسي شنيدم که مي‌گفت: چون هنگام وفات ابوالحسن اشعري در خانه من در بغداد رسيد مرا فراخواند. نزد او رفتم، او گفت: بر من گواهي بده که هيچ يک از اهل قبله را تکفير نمي‌کنم؛ زيرا تمام مسلمانان به يک معبود اشاره دارند گرچه عباراتشان مختلف است.
من مي‌گويم: نظر من هم همين است. و نيز شيخ ما ابن تيميه در اواخر عمرش مي‌گفت: من هرگز فردي از امت را تکفير نمي‌کنم. و مي‌گفت: پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرموده: (شخص مؤمن کسي است که بر نمازش محافظت داشته باشد)؛ پس هر کس ملازم نمازهاي خود با وضو باشد او مسلمان است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ الدرر الکامنة، ج ۱، ص ۱۵۱٫
۲٫ سير اعلام النبلاء، ج ۱۵، ص ۸۸٫ 
           
 
۸٫ تقي الدين سبکي شافعي (م۷۵۶ه‍ .ق)
او درباره ابن تيميه مي‌گويد:
اعلم انّه يجوز ويحسن التوسل والإستغاثة والتشفع بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلي ربّه سبحانه وتعالي وجواز ذلک وحُسنه من الأمور المعلومة لکلّ ذي دين، المعروفة من فعل الأنبياء و المرسلين وسير سلف الصالحين والعلماء والعوام من المسلمين، ولم ينکر أحد ذلک من أهل الأديان، ولا سمع به في زمن من الأزمان، حتّي جاء ابن تيمية فتکلّم في ذلک بکلام يُلبس فيه علي الضعفاء الأغمار وابتدع مالم يسبق اليه في سائر الأعصار… وحسبک انّ انکار ابن تيمية للاستغاثة والتوسل قول لم يقله عالم قبله وصار به بين أهل الإسلام مُثلة…(۱)
بدان که جايز است و حسن دارد توسل و استغاثه و طلب شفاعت از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نزد پروردگار سبحان و بلندمرتبه، و جواز و حُسن آن از امور معلوم نزد هر صاحب دين بوده و معروف از فعل انبياء و مرسلين و سيره سلف صالح و علما و عوام از مسلمانان است، هيچ دينداري آن را انکار نکرده و به گوش هيچ کس در هيچ زماني نخورده است، تا آنکه ابن تيميه آمد و در اين باره سخني گفت که مطالب را براي عقول ضعيف و پوشيده مشکل ساخت و بدعتي گذاشت که در هيچ عصري سابقه نداشته است… و بس است تو را که انکار استغاثه و توسل از سوي ابن تيميه گفتاري است که هيچ عالمي قبل از او آن را معتقد نشده است، امري که باعث شد تا بين اهل اسلام تفرقه و شکاف ايجاد شود…
 
او در ردّ ابن تيميه در مسأله زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گويد:
ومن المعلوم انّ الزيارة بقصد التبرک والتعظيم لاتنتهي في التعظيم إلي درجة الربوبية ولا تزيد علي ما نصّ عليه في القرآن والسنة وفعل الصحابة من تعظيمه في حياته وبعد وفاته، فکيف يتخيّل امتناعها.(۲)
پُر واضح است که زيارت به قصد تبرک و تعظيم منتهي به درجه ربوبيت نمي‌شود و زايد بر نصّ قرآن و سنت و فعل صحابه از تعظيم پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) در زمان حيات و بعد از وفات او نمي‌گردد، پس چگونه امتناع آن به خيال ابن تيميه رسيده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ شفاء السقام، تقي الدين سبکي، ص ۱۷۱،چاپ دار جوامع الکلم،مصر
۲٫ شفاء السقام، ص ۱۳۲٫
           
 
۹٫ صلاح الدين خليل بن أيبک صَفَدي (م۷۶۴ه‍ .ق)
وي در کتاب «اعيان العصر و اعوان النصر»مي‌نويسد:
انفرد ـ ابن تيمية ـ بمسائل غريبة و رجّح فيها اقوالا ضعيفة، عند الجمهور معيبة کاد منها يقع في هوّة…(۱)
ابن تيميه به تنهايي معتقد به مسايل غريبي شده و در آن اقوال ضعيفي را برگزيده است که نزد جمهور علما عيب به حساب مي‌آيد، مسايلي که نزديک بود از آنها در لغزش و گمراهي بيفتد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ اعيان العصر و اعوان النصر، ج ۱، ص ۶۶ .
 
 
۱۰٫ اسعد بن علي بن سليمان يافعي، شافعي (م۷۶۷ه‍ .ق)
او درباره ابن تيميه مي‌گويد:
… وله مسائل غريبة انکر عليه فيها وحبس بسببها مباينة لمذهب أهل السنة، ومن اقبحها نهيه عن زيارة النبي عليه الصلاة والسّلام…(۱)
… او معتقد به مسايلي عجيب و غريب است که علما آنها را انکار کرده و به سبب آنها او را حبس نمودند؛ به جهت آنکه با مذهب اهل سنت مخالفت دارد، و قبيح‌ترين آنها نهي او از زيارت پيامبر عليه الصلاة و السلام مي‌باشد…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ مرآة الجنان، ج ۴، ص ۲۴ .
 
 
۱۱٫ عفيف الدين عبدالله بن اسعد يافعي مکّي شافعي (م۷۶۸ه‍ .ق)
ابن قاضي شهبه درباره او مي‌گويد:
الشيخ الإمام القدوة العارف الفقيه العالم شيخ الحجاز عفيف الدين…(۱)
شيخ، امام، الگو، عارف، فقيه،عالم، شيخ حجاز، عفيف الدين…
او نيز درباره يافعي از ابن رافع نقل کرده:
وله کلام في ذم ابن تيمية، ولذلک غمزه بعض من تعصب لابن تيمية من الحنابلة وغيرهم.(۲)
او سخني در مذمت ابن تيميه دارد و لذا برخي از حنابله و ديگران که نسبت به ابن تيميه تعصب دارند بر او حمله کرده‌اند.
————————————————-
۱٫ طبقات الشافعية، ج ۳، ص ۲۴۶٫
 
۲٫ همان، ص ۲۴۷٫
           
 
۱۲٫ ابوعبدالله محمّد بن عبدالله ابن بطوطه، شافعي (م۷۷۹ه‍ .ق)
او در کتاب«تحفة النظار في غرائب الأمصار و عجائب الأسفار»      
مي‌گويد:
وکان بدمشق من کبار الفقهاء الحنابلة تقي الدين بن تيمية کبير الشام، يتکلم في الفنون؛ إلاّ انّ في عقله شيئاً… وکنت إذ ذاک بدمشق، فحضرته يوم الجمعة وهو يعظ الناس علي منبر الجامع ويذکرهم، فکان من جملة کلامه أن قال: انّ الله ينزل إلي سماء الدنيا کنزولي هذا ونزل درجة من درج المنبر، فعارضه فقيه مالکي يعرف بابن الزهراء و انکر ما تکلم به، فقامت العامة إلي هذا الفقيه وضربوه بالأيدي والنعال ضرباً کثيراً حتّي سقطت عمامته، وظهر علي رأسه شاشية حرير، فانکروا عليه لباسها واحتملوه إلي دار عزالدين بن مسلم قاضي الحنابلة، فأمر بسجنه وعزره بعد ذلک. فانکر فقهاء المالکية والشافعية ما کان من تعزيره…(۱)
در دمشق از بزرگان فقيهان حنبلي شخصي بود به نام تقي الدين بن تيميه، از بزرگان شام که در تمام علوم سخن مي‌گفت جز آنکه عقلش مشکل داشت… من آن موقع در دمشق بودم و روز جمعه نزد او حاضر شدم در حالي که مردم را بر روي منبر مسجد جامع موعظه مي‌کرد و آنها را تذکّر مي‌داد. از جمله کلماتش اين بود که گفت: خداوند به آسمان دنيا فرود آيد آن‌گونه که من مي‌آيم. اين را گفت و از پلّه‌هاي منبر پايين آمد. يکي از فقيهان مالکي به نام ابن الزهراء به مناقشه با او برآمد و آنچه را گفته بود انکار نمود، مردم بر اين فقيه حمله کرده و او را با دست‌ها و کفش‌هايشان بسيار کتک زدند به حدي که عمامه از سرش افتاد و کلاه زير آن که از جنس حرير بود نمايان شد و از او به جهت پوشيدن حرير انکار و اعتراض کردند و او (فقيه مالکي) را به خانه عزالدين بن مسلم قاضي حنابله بردند. او دستور داد تا او را زندان کرده و بعد از آن شلاق بزنند. فقيهان مالکي و شافعي بر او به جهت اين عمل اعتراض کردند…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ تحفة النظار في غرائب الأمصار، ابن بطوطة، ص ۵۲ .
           
           
 
۱۳٫ تقي الدين ابوبکر بن محمّد حسيني حصني شافعي (م۸۲۹ه‍ .ق)
او درباره ابن تيميه مي‌گويد:
انّ ابن تيمية الذي کان يوصف بانّه بحر من العلم، لايستغرب فيه ما قاله بعض الأئمة عنه من انّه زنديق مطلق. وسبب قوله ذلک انّه تتبع کلامه فلم يقف له علي اعتقاد حتّي انّه في مواضع عديدة يکفر فرقة و يضلّلها، وفي آخر يعتقد ما قالته أو بعضه، مع انّ کتبه مشحونة بالتشبيه والتجسيم، والإشارة إلي الازدراء بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) والشيخين وتکفير عبدالله بن عباس و انّه من الملحدين، وجعل عبدالله بن عمر من المجرمين وانّه ضالّ مبتدع…(۱)
ابن تيميه، کسي که به دريايي از علم توصيف مي‌شد، و غريب به نظر نمي‌رسد آنکه برخي از امامان او را به زنديق مطلق ياد کرده‌اند. و سبب اين گفتار درباره ابن تيميه اين است که کلام او پيگيري شده و به اين نتيجه رسيده‌اند که او کسي است که در مواضع بسياري فرقه‌اي را تکفير کرده و به گمراهي نسبت داده است، و به برخي ديگر نسبت‌هاي نارواي ديگري داده است، در حالي که کتاب‌هاي او پر از اعتقاد به تشبيه و تجسيم و اهانت و تنقيص به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ابوبکر و عمر و تکفير عبدالله بن عباس است و اينکه او از کافران است و عبدالله بن عمر را از مجرمان و گمراهان و بدعت‌گزاران معرفي کرده است…                   
و نيز درباره ابن تيميه مي‌گويد:
والحاصل انّه واتباعه من الغلاة في التشبيه والتجسيم والازدراء بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) وبغيض الشيخين، وبإنکار الأبدال الذين هم خلفوا الأنبياء، ولهم دواهي أخر لونطقوا بها لأحرقهم الناس في لحظة واحدة…(۲)
حاصل اينکه او و پيروانش از غاليان در تشبيه و تجسيم و اهانت به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و دشمني با ابوبکر و عمر، و انکار شخصيت‌هايي که جانشينان انبيا بوده‌اند، مي‌باشند که داراي انگيزه‌ها و اهداف ديگري هستند، و اگر از اهداف خود سخن بگويند مردم آنان را در يک لحظه به آتش مي‌کشند … .
او همچنين در ردّ ابن تيميه مي‌نويسد:
لا أحد من الخلق أعظم برکة منه، ولا أوجب حقاً علينا منه، فالمعني الذي في زيارة قبره لايوجد في غيره، ولا يقوم غيره
مقامه، کما انّ المسجد الحرام لايقوم غيره مقامه، ومن ههنا شرع قصده بخصوصه، ويتعين، بخلاف غيره من القبور.(۳)
هيچ يک از خلايق از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) پربرکت‌تر نبوده و او از همه کس بيشتر بر گردن ما حق دارد. لذا آثاري که در زيارت قبر اوست در غير او يافت نمي‌شود و کسي همانند او نمي‌گردد، همان‌گونه که مسجدي همانند مسجدالحرام نمي‌باشد. بنابراين قصد سفر به سوي آن مشروع شده و متعيّن مي‌باشد به خلاف غير آن از قبرها.
 
همچنين مي‌گويد:
فزيارة قبره (صلّي الله عليه وسلّم) مستحبة بعينها؛ لما ثبت فيها من الأدلة الخاصة.(۴)
پس زيارت قبر او به طور خصوص مستحب است به جهت ادله خاصي که در آن مورد ثابت شده است.
 
او همچنين مي‌گويد:
أعلم انّه يجوز ويحسن التوسل والإستغاثة والتشفع بالنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلي ربّه… ولم ينکر أحد ذلک من أهل الأديان ولا سمع به في زمن من الأزمان حتّي جاء ابن تيمية فتکلّم في ذلک بکلام يلبس فيه علي الضعفاء.(۵)
بدان‌که توسل و استغاثه و استشفاع به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) جايز بوده و نيکوست و هيچ‌کس از اهل اديان اين امور را انکار نکرده و انکارآنها را در هيچ زماني نشنيده است تا اينکه ابن تيميه آمد، و درباره آن سخني گفت که امر را بر عقول ضعيف که بر روي آنها غبار نشسته، مشتبه ساخت، و چيزي را بدعت گذاشت که در هيچ عصري بر هيچ‌کس مشتبه نبوده است.
 
وي در جاي ديگر مي‌نويسد:
هذا الرجل ـ يعني ابن تيمية ـ کنت رددت عليه في حياته في انکاره السفر لزيارة المصطفي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و في انکاره وقوع الطلاق إذا حلف به، ثم ظهر لي من حاله مايقتضي انّه ليس ممّن يعتمد عليه في نقل ينفرد به لمسارعته إلي النقل…(۶)
اين مرد را ـ يعني ابن تيميه ـ من در زمان حياتش در مورد انکار سفر به جهت زيارت قبر مصطفي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و انکار وقوع طلاق با قسم ردّ نمودم، آن‌گاه براي من درباره او روشن شد که نمي‌توان در نقل‌هاي او که به تنهايي آورده اعتماد نمود؛ زيرا او کسي است که در نقل مطالب سرعت به خرج داده است…
 
همچنين در کتاب «الدرة المضية» مي‌نويسد:
امّا بعد، فانّه لمّا احدث ابن تيمية ما احدث في اصول العقائد ونقض من دعائم الإسلام والأرکان والمعاقد، بعد ان کان مستتراً بتبعية الکتاب والسنة، مظهراً انّه داع إلي الحق هاد إلي الجنة، فخرج عن الاتّباع إلي الابتداع، و شذّ عن جماعة المسلمين بمخالفة الإجماع…(۷)
اما بعد، چون ابن تيميه در اصول عقايد مطالبي را بدعت گذاشته و از پايه‌هاي اسلام، ارکان و مباني را نقض کرده، بعد از آنکه خود را به عنوان پيرو کتاب و سنت معرفي کرده و اظهار مي‌کرد که دعوت‌کننده به حق و هدايت‌کننده به بهشت است. لذا بدين جهت از پيروي خارج شده و داخل در عنوان بدعت‌گذار گشته و با مخالفت اجماع از جماعت مسلمانان خارج شده است…
 
او درباره پيروان ابن تيميه مي‌گويد:
والرأي السخيف الذي أخذ به هؤلاء المبتدئة من التحاقه (صلّي الله عليه وآله وسلّم) بالعدم، حاشاه من ذلک، يلزمه ان يقال: انّه ليس رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) اليوم.(۸)
و رأي ناشايستي که اين افراد مبتدي اخذ کرده که رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) را ملحق به عدم مي‌کنند ـ که رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) از آن منزه است ـ لازمه‌اش آن است که او امروز فرستاده خدا نباشد.
 
وي مي‌گويد:
بيان زندقة من قال: انّ روحه عليه الصلاة و السلام فنيت، وانّ جسده صار تراباً، وبيان زيغ ابن تيمية وحزبه.(۹)
بيان کفر کسي که گفته: روح رسول خدا عليه الصلاة و السلام فاني شده و جسد او خاک گشته است، و بيان گمراهي ابن تيميه و حزب او.
 
او همچنين در ردّ ابن تيميه مي‌گويد:
فان هذا شأنه إذا وجد شيئاً لامساس فيه لما ابتدعه قال به وقبله ولم يطعن، وإذا وجد شيئاً علي خلاف بدعته طعن فيه، وان اتفق علي صحته، ولا يذکر شيئاً علي خلاف هواه و ان اتفق علي صحته…(۱۰)
او با اين وضعيتي که دارد، چون چيزي را يابد که با بدعت‌هاي خودش که به آن معتقد شده منافاتي ندارد به آن قائل شده و قبول مي‌نمايد و هرگز بر آن ايراد نمي‌گيرد، ولي هرگاه چيزي بر خلاف بدعتش بيابد در آن طعن مي‌زند گرچه بر صحت آن اتفاق باشد، و نيز چيزي را که بر خلاف هواي نفس او باشد ذکر نمي‌کند گرچه بر صحت آن اتفاق است.
 
او نيز درباره ابن تيميه مي‌گويد:
وهذا شأنه إن وجد شيئاً يوافق هواه وخبث طويته ذکره و وسع الکلام فيه وزخرفه، و ان وجد شيئاً عليه اهمله أو حمله علي محمل يعرف به أهل النقل حمله وتدليسه عند تأمله…(۱۱)
او وضعيتش اين چنين است که هرگاه چيزي را که مطابق هواي نفس و خبث طينتش باشد ذکر کرده و درباره آن قلم‌فرسايي نموده و زينت مي‌دهد، و اگر چيزي را بيابد که بر ضدّ اوست آن را رها کرده يا بر چيزي حمل مي‌کند که اهل نقل با تأمل در آن مي‌فهمند که عوام‌فريبي نموده است…
ــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ دفع شبه من شبه و تمرد، ص ۳۴۳٫
۲٫ دفع شبه من شبه وتمرد، ص ۴۰۱٫ 
۳٫ شفاء السقام، ص ۸۷ (به نقل از او).
۴٫ شفاء السقام، ص ۸۸٫
۵٫ همان، ص ۱۵۳٫
۶٫ فتاوي السبکي، ج ۲، ص ۲۱۰ (به نقل از او).
۷٫ مقدمه الدرة المضية، سبکي (به نقل از او).
۸٫ دفع شبه من شبه و تمرد، ص ۶۵٫
۹٫ همان، ص ۶۷٫
۱۰٫ همان، ص ۷۴٫
۱۱٫ دفع شبه من شبّه و تمرّد، ص ۱۱۳٫
           
           
 
۱۴٫ نجم الدين عمر بن حجي بن احمد سعدي شافعي (م۸۳۰ه‍ .ق)
او که قاضيالقضاة شافعيه بوده در جواب سؤالي درباره ابن تيميه مي‌گويد:
هذا الرجل المسؤول عنه في الإستفتاء کان عالماً متعبّداً، ولکنّه ضلّ في مسائل عديدة عن الطريق المستقيم و المنهج القويم…(۱)
اين مردي که در اين استفتاء از او سوال شده، شخصي عالم و متعبّد است ولي در مسايل بسياري از راه راست و روش محکم گمراه شده است…
——————————————–
۱٫ الفتاوي السهمية، ص ۴۵٫
 
 
۱۵٫ ابن حجر عسقلاني شافعي (ت ۸۵۲ه‍‍ .ق)
او در ترجمه ابن تيميه در کتاب«الدرر الکامنة» مي‌گويد:
ثم نسب أصحابه إلي الغلو فيه واقتضي له ذلک العُجب بنفسه حتّي زهي علي ابناء جنسه واستشعر انّه مجتهد، فصار يرد علي صغير العلماء وکبيرهم، قديمهم وجديدهم، حتّي انتهي إلي عمر فخطاه في شيء، فبلغ ذلک الشيخ ابراهيم الرقي فأنکر عليه فذهب إليه واعتذر واستغفر وقال في حقّ علي اخطأ في سبعة عشر شيئاً… ومنهم من ينسبه إلي النفاق لقوله في علي ما تقدم، ولقوله: انّه کان مخذولا حيثما توجه. وانّه حاول الخلافة مراراً فلم ينلها وانّما قاتل للرياسة لا للديانة، ولقوله: انّه کان يحبّ الرياسة و انّ عثمان کان يحبّ المال…(۱)
 
اصحابش در شأن ابن تيميه غلو کرده و اين باعث عجب در او شد تا اينکه خود را از ديگران و هم نوعانش بالاتر برد و خيال کرد که مجتهد است. لذا درصدد ردّ بر کوچک و بزرگ، قديم و جديد از علما برآمد، و حتي کارش به جايي رسيد که متعرض عمر شده و نسبت اشتباه در برخي از امور به او داد. پس خبر آن به شيخ ابراهيم رقي رسيد و بر او اعتراض نمود، ولي او به نزدش رفته و عذرخواهي کرد و استغفار نمود. او در حقّ علي مي‌گويد: در هفده مورد اشتباه کرده است… برخي او را به نفاق نسبت داده‌اند به جهت اين مطلبي که در حق علي گفته است و اينکه گفته علي با کارهايش خوار شد، و اينکه او مکرر قصد خلافت کرد ولي به آن نرسيد، و براي رياست جنگيد نه ديانت، و اينکه او رياست را دوست مي‌داشت و عثمان مال را…
 
وي همچنين در کتاب رجالي ديگر خود درباره ابن تيميه مي‌گويد:
لکنّه ردّ في ردّه کثيراً من الأحاديث الجياد التي لم يستحضر حالة التصنيف مظانّها، لانّه کان لاتساعه في الحفظ يتکل علي ما في صدره و الإنسان عامد للنسيان. وکم من مبالغة لتوهين کلام الرافضي ادته احياناً إلي تنقيص علي (عليه السلام) .(۲)
او در ردّيه‌هايش بسياري از احاديث خوب را از آنجا که مصادر آنها را نديده بود رد کرده است؛ زيرا به جهت گستردگي حافظه‌اش بر آنچه در ذهنش بود اعتماد مي‌نمود، ولي انسان در معرض نسيان است. و چه بسيار مواردي را که مبالغه‌اش در توهين کلام رافضي (ابن مطهر حلّي) او را به توهين علي (عليه السلام) کشانده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ الدرر الکامنة، ابن حجر عسقلاني، ج ۱، ص ۱۴۴٫
۲٫ لسان الميزان، ج ۶، ص ۳۱۹٫
           
 
۱۶٫ احمد بن عمر بن عثمان خوارزمي دمشقي شافعي (ت ۸۶۸ه‍ .ق)
سخاوي درباره او مي‌گويد:
وکان عالماً صالحاً ديّناً مصرحاً بالحطّ علي الطائفية العربية بل واتباع ابن تيمية بحيث انّه قال مجيباً لمن سأله عن اعتقاده من المخالفين له: اعتقادي زيتونة مبارکة لاغربية ابن عربي، ولا شرقية ابن تيمية…(۱)
 
او مردي عالم، صالح، و ديندار بوده و در تضعيف طائفيّت عربي اهل صراحت لهجه بود؛ بلکه درباره پيروان ابن تيميه، که در جواب سؤالي در مورد اعتقادش که با او مخالف بوده مي‌گويد: اعتقاد من زيتون مبارکي است که نه غربي است مثل اعتقادات ابن عربي و نه شرقي مثل اعتقادات ابن تيميه…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ الضوء اللامع، ج ۲، ص ۵۴٫
 
 
۱۷٫ شهاب الدين احمد بن محمّد قسطلاني (ت ۹۲۳ه‍‍ .ق)
وي درباره ابن تيميه مي‌گويد:
وللشيخ تقي الدين بن تيمية هنا کلام شنيع عجيب يتضمّن منع شدّ الرحال للزيارة النبوية المحمّدية، وانّه ليس من القرب بل بضدّ ذلک، و ردّ عليه الشيخ تقي الدين السبکي في (شفاءالسقام) فشفي صدور المؤمنين.(۱)
شيخ تقي الدين ابن تيميه در اينجا کلام زشت و عجيبي دارد که متضمّن منع سفر به جهت زيارت نبويه محمّديه است، و اينکه عمل زيارت موجب قرب به خدا نيست بلکه موجب دوري از خداست. لذا شيخ تقي الدين سبکي در «شفاء السقام» آن را ردّ کرده و دل‌هاي مؤمنين را شفا داده است.
 
در «المواهب اللدنية» نقل مي‌کند:
و قد روي انّ مالکاً لمّا سأله أبوجعفر المنصور العباسي: يا أباعبدالله! أأستقبل رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ادعو أم استقبل القبلة وأدعو؟ فقال له مالک: ولم تصرف وجهک عنه وهو وسيلتک و وسيلة ابيک آدم (عليه السلام) إلي الله عزّوجلّ يوم القيامة.(۲)
روايت شده که چون ابوجعفر منصور عباسي از مالک سؤال کرد: اي اباعبدالله ! آيا رو به رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نمايم و دعا کنم، يا رو به قبله دعا نمايم؟ مالک در جواب او گفت: چرا صورتت را از طرف حضرت برمي‌گرداني در حالي که او وسيله تو و وسيله پدرت آدم (عليه السلام) نزد خداي عزّوجلّ در روز قيامت است.
 
او در ردّ ابن تيميه که اين قصّه را درباره مالک بن انس رد کرده مي‌گويد:
و لکن هذا الرجل ـ ابن تيمية ـ ابتدع له مذهباً وهو عدم تعظيم القبور، و انّها انّما تزار للترحم والإعتبار بشرط ان لايُشدّ إليها رحل، فصار کلّ ما خالفه عنده کالصائل لايبالي بما يدفعه، فإذا لم يجد له شبهة واهية يدفعه بها بزعمه، انتقل إلي دعوي انّه کذب علي من نُسب إليه، مجازفة وعدم نصفه، وقد انصف من قال فيه: علمه أکبر من عقله…(۳)
ولي اين مرد ـ يعني ابن تيميه ـ مذهبي را بدعت گذاشته است که همان تعظيم نکردن قبرهاست، و اينکه تنها به جهت ترحّم و عبرت گرفتن بايد زيارت کرد به شرط آنکه به سوي آنها بار سفر بسته نشود. لذا تمام مخالفانش نزد او همانند کسي است که حمله کرده و باکي ندارد که به چه وسيله‌اي او را دفع مي‌کند. و چون ـ به گمان خود ـ شبهه سستي نداشته باشد تا به وسيله آن از خودش دفاع کند بي‌جهت و بدون انصاف به نسبت دادن به دروغ روي آورده است. و لذا منصفانه در حق او گفته‌اند که علمش از عقلش بيشتر است…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ المواهب اللدنية، قسطلاني، ج ۴، ص ۵۷۴٫
۲٫ شرح المواهب اللدنيّة، ج ۱۲، ص ۱۹۴٫       
۳٫ همان.
 
 
۱۸٫ ابن حجر هيتمي شافعي (ت ۹۷۴ه‍ .ق)
وي درباره ابن تيميه مي‌گويد:
ابن تيمية عبد خذله الله واضلّه واعماه واصمه واذلّه، وبذلک صرح الأئمة الذين بينوا فساد احواله وکذب اقواله… ومن أراد ذلک فعليه بمطالعة کلام الإمام المجتهد المتفق علي امامته وجلالته وبلوغه مرتبة الإجتهاد أبي الحسن السبکي وولده التاج والشيخ الإمام العزّ بن عبدالسلام جماعة وأهل عصرهم وغيرهم من الشافعية والمالکية والحنفية. ولم يقصر اعتراضه علي متأخري الصوفية بل اعترض علي مثل عمر بن خطاب وعلي بن أبي‌طالب (عليه السلام) کما سيأتي. والحاصل ان لايقام لکلامه وزن بل يرمي في کلّ وعر وحزن، ويعتقد فيه انّه مبتدع ضالّ مضلّ جاهل غال، عامله الله بعدله و اجارنا مثل طريقته وعقيدته وفعله… و اخبر عنه بعض السلف انّه ذکر علي بن أبي‌طالب (عليه السلام) في مجلس آخر فقال: انّ علياً اخطأ في اکثر من ثلاثمائة مکان، فياليت شعري من أين يحصل لک الصواب إذا اخطا علي بزعمک…(۱)
ابن تيميه بنده‌اي است که خداوند او را خوار و گمراه و کور و کر و ذليل نموده است، و اين مطلبي است که اماماني که فساد احوال و دروغ اقوالش را بيان کرده‌اند به آن تصريح نموده‌اند… . و کسي که مي‌خواهد از آن اطلاع پيدا کند بر اوست که به کلام امام مجتهد که بر امامت و جلالتش و رسيدن به مرتبه اجتهادش اتفاق شده، يعني ابوالحسن سبکي و فرزندش تاج و شيخ امام عزّ بن عبدالسلام جماعه و اهل عصرشان و غير آنان از علماي شافعي و مالکي و حنفي مراجعه کرده و نوشته‌هاي آنها را مطالعه کند. او کسي بود که اعتراضش را بر متأخرين صوفيه محصور نکرد، بلکه بر امثال عمربن خطاب و علي بن ابي‌طالب (عليه السلام) نيز همان‌گونه که به آن اشاره خواهيم کرد اعتراض نمود. حاصل اينکه کلام او هيچ ارزشي ندارد بلکه با کمال تأسف به دور انداخته مي‌شود. و اعتقاد ما درباره اواين است که او بدعت‌گذار و گمراه و گمراه‌کننده و جاهل و اهل غلو است. خداوند با او به عدالتش رفتار کند و ما را از مثل روش و عقيده و کردارش پناه دهد… از برخي سلف خبر داده شده که نزد او يادي از علي بن ابي‌طالب (عليه السلام) شد، او گفت: سيصد مورد اشتباه کرده است. اي کاش مي‌دانستم که از کجا صواب به دست تو رسيده است اگر به گمان تو علي اشتباه کرده است…
 
 
او همچنين مي‌نويسد:
و اياک ان تصغي إلي ما کتب ابن تيمية و تلميذه ابن قيم الجوزية وغيرهما مِـ{مَن اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلي عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلي سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلي بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ}. وکيف تجاوز هؤلاء الملحدون الحدود وتعدوا الرسول وخرقوا سياج الشريعة والحقيقة، فظنوا بذلک انّهم علي هدي من ربّهم و ليسوا کذلک.(۲)
بپرهيز از اينکه به نوشته‌هاي ابن تيميه و شاگردش ابن قيم جوزيه و ديگران گوش فرا دهي، کساني که خداي خود را هواي نفسشان قرار داده و آنها را با علمي که دارند گمراه نموده و بر گوش و قلبشان مهر نهاده و بر چشم‌هايشان پرده انداخته است. پس چه کسي او را بعد از خدا هدايت خواهدکرد؟ و چگونه اين ملحدان از حدود تجاوز کرده و از دستورات پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) تعدّي نموده و لباس شريعت و حقيقت را پاره کرده‌اند و با اين کارشان گمان نموده‌اند که در راه هدايت پروردگارند در حالي که چنين نيستند.
 
 
و نيز مي‌گويد:
ولا يُغتر بانکار ابن تيمية لسنّ زيارته (صلّي الله عليه وسلّم) ؛ فانّه عبد اضلّه الله کما قال العز بن جماعة و اطال في الردّ عليه التقي السبکي في تصنيف مستقل…(۳)
کسي نبايد گول انکار ابن تيميه در مورد سنت بودن زيارت رسول خدا (صلّي الله عليه وسلّم) را بخورد؛ زيرا او بنده‌اي است که خداوند او را گمراه کرده است، همان‌گونه که عز بن جماعه گفته و در ردّ بر او تقي سبکي در کتاب مستقلي اطاله کلام داده است…
 
او در جاي ديگر مي‌گويد:
من خرافات ابن تيمية التي لم يقلها عالم قبله وصار بها بين أهل الإسلام مُثله، انّه انکر الإستغاثة والتوسل به (صلّي الله عليه وآله وسلّم) .(۴)
از جمله خرافات ابن تيميه که هيچ عالمي قبل از او آن را معتقد نشده و به واسطه اعتقاد به آن در بين مسلمانان مورد سرزنش واقع شده اينکه او استغاثه و توسل به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) را انکار نموده است.
 
او در ردّ ابن تيميه در تحريم سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گويد:
وجه شمول الزيارة للسفر انّها تستدعي الإنتقال من مکان الزائر إلي مکان المزور، کلفظ المجيء الذي نصّت عليه الآية الکريمة… وإذا کانت کل زيارة قربة کان کلّ سفر إليها قربة… والقاعدة المتفق عليها انّ وسيلة القربة المتوقفة عليها قربة.(۵)
دليل بر اينکه کلمه زيارت شامل سفر به جهت زيارت نيز مي‌شود اينکه کلمه «زيارت» مستلزم انتقال از مکان زائر به طرف مکان مزور است، مثل لفظ «مجيء» که در آيه کريمه بر آن تصريح نموده است… حال اگر هر زيارتي باعث تقرّب باشد هر سفري به سوي زيارت نيز باعث تقرب خواهد بود… و قاعده‌اي که همه بر آن اتفاق دارند اين است که وسيله براي رسيدن به چيزي که باعث تقرب به خداست، آن نيز موجب تقرّب است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ الفتاوي الحديثية، ابن حجر، ص ۱۴۴٫         
۲٫ الفتاوي الحديثية، ص ۲۰۳٫          
۳٫ حاشية الايضاح، ص ۴۴۳٫
۴٫ الجوهر المنظم، ص ۱۴۸٫
۵٫ همان، ص ۲۳٫ 
           
 
 
۱۹٫ شيخ رضوان عدل بيبرس شافعي (م۱۳۰۳ه‍ .ق)
وي مي‌گويد:
ثمّ ظهر بعد ابن تيمية محمّد بن عبدالوهاب في القرن الثاني عشر، وتبع ابن تيمية وزاد عليه سخفاً وقبحاً، وهو رئيس الطائفة الوهابية قبحهم الله، وتبرأ منه اخوه الشيخ سليمان بن عبدالوهاب وکان من أهل العلم…(۲)
آن‌گاه بعد از ابن تيميه محمّد بن عبدالوهاب در قرن دوازدهم ظهور کرد که بر سخافت و قبح عقايد او افزود، و او رئيس طائفه وهابيه است که خداوند چهره آنان را قبيح گرداند. او کسي است که برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب از او تبرّي جست که مردي از اهل علم بود…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ السلفية الوهابية، ص ۴۱٫
           
           
 
۲۰٫ يوسف بن اسماعيل نبهاني شافعي (م۱۳۵۰ه‍ .ق)
 
وي مي‌گويد:
إنّي اعتقد في ابن تيمية وتلميذه ابن القيم وابن عبدالهادي انّهم من ائمة الدين وأکابر علماء المسلمين، وقد نفعوا الأمة المحمّدية بعلمهم نفعاً عظيماً و ان اساؤا غاية الاسائة في بدعة منع الزيارة والإستغاثة، واضرّوا بها الإسلام والمسلمين اضراراً عظيمة، واقسم بالله العظيم انّي قبل الإطلاع علي کلامهم في هذا الباب في شئون النبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) لم أکن اعتقد انّ مسلماً يجترئ علي ذلک وانّي منذ أشهر اتفکّر في ذکر عباراتهم فلا اتجاسر علي ذکرها ولو للردّ عليها خوفاً من ان يکون سبباً في زيادة نشرها لشدة فظاعتها…(۱)
بدان‌که من در مورد ابن تيميه و شاگردش ابن قيم و ابن عبدالهادي معتقدم که از امامان دين و بزرگان علماي مسلمانان بوده‌اند
که امت محمّدي را با علم خود نفع عظيمي دادند، گرچه در بدعت منع زيارت و استغاثه نهايت اسائه ادب را نموده، و به اسلام
و مسلمانان ضررهاي بزرگي وارد کرده‌اند. به خداي بزرگ قسم ياد مي‌کنم که قبل از اطلاع پيدا کردن از کلام آنان در اين باب
در شئون رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) ، گمان نمي‌کردم که مسلماني چنين جرأتي داشته باشد، و در مدت چند ماه در ذکر عبارات آنها تفکّر مي‌کردم و جرأت بر نقل آنها را نداشتم، گرچه براي ردّ کردن بر آنها؛ چون مي‌ترسيدم سبب زيادي نشر آنها به جهت شدت افتضاح آنها شوم…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ شواهد الحق، يوسف نبهاني، ص ۶۲٫
           
 
۲۱٫ شيخ سلامة قضاعي عزامي شافعي (م۱۳۷۶ه‍ .ق)
او در ردّ ابن تيميه مي‌گويد:
والعجب انّک تري امام المدافعين عن بيضة أهل التشبيه وشيخ إسلام أهل التجسيم ممّن سبقه من الکرامية وجهلة المحدثين الذين يحفظون وليس لهم فقه فيما يحفظون، أحمد بن عبدالحليم المعروف بابن تيمية، يرمي إمام الحرمين وحجة الإسلام الغزالي بانّهما أشد کفراً من اليهود والنصاري…(۱)
عجيب اينکه تو امام مدافعان از حيثيت اهل تشبيه و شيخ اسلام اهل تجسيم از کراميه سابق و محدثان جاهل را مشاهده مي‌کني که حفظ حديث مي‌کنند در حالي که در آن چه حفظ مي‌نمايند فهم و تأمل ندارند. او که احمد بن عبدالحليم معروف به ابن تيميه است، امام الحرمين و حجت الاسلام غزالي را متهم مي‌سازد که کفرشان از يهود و نصارا شديدتر است…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ فرقان القرآن، سلامه قضاعي، ص ۶۱٫
 
 
۲۲٫ نجم الدين محمّد امين کردي شافعي (م۱۴۰۰ه‍ .ق)
وي مي‌گويد:
فقد نجمت في القرون الماضية بين أهل الإسلام بدع يهودية من القول بالتشبيه والتجسيم والجهة والمکان في حق الله تعالي، ممّا عملته أيدي أعداء الإسلام تنفيذاً لحقدهم عليه، ودخلت الغفلة علي بعض أهل الإسلام…حتّي إذا کانت أوائل القرن الثامن أخذت هذه البدع تنتعش إلي أخوات لها لاتقل عنها خطراً علي يد رجل يدعي أحمد بن عبدالحليم بن تيمية الحراني، فقام العلماء من أهل السنة والجماعة في دفعها حتّي لم يبق في عصره من يناصره إلاّ من کان له غرض أو في قلبه مرض…(۱)
در قرن‌هاي پيشين بين اهل اسلام بدعت‌هايي يهودي از قبيل قول به تشبيه و تجسيم و اعتقاد به جهت و مکان در حق خداي متعال وجود داشته که از ساخته و پرداخته‌هاي دشمنان اسلام بوده است، تا کينه خود را بر ضدّ اسلام محکم سازند، در حالي که برخي از اهل اسلام از آنها غافل بوده‌اند…
تا اوايل قرن هشتم که اين بدعت‌ها به صورت ديگري شبيه آنها صورت به خود گرفت که خطر آنها کمتر از کارهاي يهود نبوده است. اين کارها به دست فردي به نام احمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّاني انجام گرفت، که علماي اهل سنت و جماعت در مقابل آنها قيام کردند، به طوري که در عصر او کسي باقي نماند تا او را ياري و نصرت کند مگر کسي که داراي غرض بوده و يا در قلبش مرض بوده است…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ مقدمه کتاب فرقان القرآن، ص ۲٫
           
 
           
 
۲۳٫ حسن بن علي سقاف شافعي
او درباره برخورد تند ابن تيميه با حضرت زهرا(رض) مي‌گويد:
بعض ذلک ذکره في منهاج سنته (۲/۱۶۹) و ذکره بطريقة ملتوية عرجاء، وتظاهر في بعض تلک الجمل بمدحها و انّها(ها) سيدة نساء العالمين، وليس وراء قوله (عامله الله بمايستحق) إلاّ الطعن والذمّ!! وليس له مخرج عندنا من هذه الورطة، ولا نقبل الدفاع عنه، وتأويل بعض کلماته هناک بأي وجه!! فهو ناصبي خبيث و مجسّم بغيض؛ شاء المخالفون أم أبوا.(۱)
برخي از اين مطالب را در «منهاج السنة ج ۲، ص ۱۶۹» آورده و با طريق پيچيده و متزلزل آن را ذکر کرده و در برخي از آن جمله‌ها، حضرت را مدح نموده و اينکه او بهترين زنان عالم است، ولي هدف او از اين کلمات جز طعن و مذمت حضرت نيست. خداوند با او به آنچه مستحق است معامله کند. و براي او نزد ما راهي براي خروج از اين گرفتارش نيست و هرگز دفاع از او و تأويل برخي از کلماتش را به هيچ وجه نمي‌پذيريم؛ پس او شخصي ناصبي و خبيث است که خداوند را جسم دانسته و عداوت دارد، مخالفان اين مطلب بخواهند يا نخواهند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ مجموع رسائل السقاف، ج ۲، ص ۷۳۷٫
           
           
 
۲۴٫ طارق بن محمّد بن عبدالرحمان جباوي سعدي شافعي
او که از علماي شهر صيداي لبنان است چهار کتاب در ردّ ابن تيميه تأليف کرده که يکي از آنها «کشف المين في شرح الحراني لحديث ابن حصين» است. او در مقدمه آن کتاب مي‌گويد:
فهذا کتاب اسميته (کشف المين) أي الکذب بيّنت فيه بهتان ابن تيمية الحراني وافترائه علي العقل والنقل… وذلک بعد اطلاعي المفصّل علي کتبه کمجموع الفتاوي، و درء التعارض، ومنهاج السنة، والصفديّة وغيرها ممّا نقلنا بعض نصوصه فيها علي قدم نوع العالم في کتاب (کشف الزلل) الذي فصّلنا فيه مذهبه ورددنا عليه…(۱)
اين کتاب را به اسم (کشف المين) يعني دروغ ناميدم و در آن تهمت ابن تيميه حرّاني و نسبت‌هاي ناروايش را به عقل و نقل بيان کردم… و اين بعد از اطلاع مفصل من از کتاب‌هاي او همچون (مجموع الفتاوي) و (درء التعارض) و (منهاج السنة) و (الصفدية) و ديگر کتاب‌هاي اوست که برخي از نصوص آن را نقل کرديم و از آن جمله اعتقاد به قديم بودن نوع عالم در کتاب (کشف الزلل) است که در آن به طور مفصّل مذهبش را تفصيل داده و آن را ردّ نموده‌ايم…
 
وي همچنين درباره ابن تيميه مي‌گويد:
فاسأل الله تعالي کشف بصيرة اتباعه فضلا عن المغبونين والمغترين به إلي الحق، ليعرفوا مکانة هذا المبتدع علي التحقيق، وانّه ليس إلاّ مارق زنديق، ليس فيما انفرد فيه إلاّ بدعة الضلالة وفُرقة الجماعة.(۲)
از خداوند متعال مي‌خواهم که چشم بصيرت به پيروان او دهد و آنان را به حق هدايت کند، تا چه رسد به کساني که مغبون شده و گول حرف‌هاي او را خوردند، تا جايگاه اين بدعت‌گذار را به خوبي بدانند و اينکه او جز فردي خارج شده از دين و کافر نيست، و در اعتقادات منفرد و شاذّش تنها بدعت‌گذار و گمراه بوده و از جماعت مفارقت کرده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ مقدمه کتاب “کشف المين” طارق سعدي.
۲٫ خاتمه کتاب “کشف المين”.
 
           
 
۲۵٫ محمود سعيد ممدوح شافعي
او که از محدثان معاصر اهل سنت است، درباره تضعيف ابن تيميه نسبت به روايات زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌نويسد:
وهذا خطأ منه و تسرع. وخصومات ابن تيمية اوقعته في مثل هذه العبارات. وقد کتبت جزءاً في الأحاديث التي ينکرها في فضائل آل البيت (عليهم السلام) ، وهي ثابتة في ردّه علي الرافضي، وقد بلغ بابن تيمية الشطط في فضائل آل البيت إلي ان ضعف حديث «الموالاة» وهو متواتر. وقال عن حديث (أنت ولي کل مؤمن) کذب، (الردّ علي الرافضي ۴/۱۰۴) وهو علي شرط مسلم، وأخرجه امامه أحمد بن حنبل في مسنده (۴/۴۳۷) و الطيالسي (۸۲۹) و الترمذي (۵/۲۶۹)، و صحّحه ابن حبان (۶۹۲۹) والحاکم (۳/۱۱۰).
 
وقال عن حديث ابن عمر (ما کنّا نعرف المنافقين علي عهد رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلاّ ببغضهم علياً). قال (۳/ ۲۲۸): هذا الحديث لايستريب أهل المعرفة بالحديث انّه موضوع مکذوب.
وهو حديث صحيح. ففي صحيح مسلم (۷۸) وغيره: انّه لعهد النبي الأمي (صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلاّ يحبّني إلاّ مؤمن ولا يبغضني إلاّ منافق.
وأخرج امامه أحمد بن حنبل في الفضائل (۹۷۹) باسناد علي شرط البخاري عن أبي‌سعيد الخدري، قال: انّما کنّا نعرف منافقي الأنصار ببغضهم علياً.
 
وفي مسند البزار (زوائده ۳/۱۶۹) باسناد حسن عن جابر قال: ما کنّا نعرف منافقينا معشر الأنصار إلاّ ببغضهم لعلي.
وقال رجل لسلمان: ما اشدّ حبک لعلي؟ قال: سمعت نبي الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) يقول: (من احبّه فقد احبّني). قال ابن تيمية (۳/۹): کذب.
قلت: بل صحيح لغيره، فله طريق حسن في المستدرک (۳/۱۳۰)، وآخر في المعجم الکبير للطبراني (۲۳/۳۸۰/۹۰۱) عن ام سلمة، قال عنه الهيثمي في المجمع (۹/۱۳۲): و اسناده حسن.
وحديث: (يا علي! حربي حربک وسلمي سلمک) قال ابن تيمية (۲/۳۰۰): (هذا کذب موضوع علي رسول الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ليس في شيء من کتب الحديث المعروفة، ولا روي باسناد معروف).
قلت: هذه جرأة وأخرجه امامه أحمد في فضائل الصحابة (۱۳۵۰)، وأخرجه الحاکم (۳/۱۴۹) من طريق الإمام احمد، وله شاهد حسن أخرجه الترمذي (۵/۶۹۹)، والحاکم (۳/۱۴۹) والطبراني (۳/۱۴۹).
حديث (إنّ الله أوحي إلي انّه يحبّ أربعة من أصحابي وأمرني بحبّهم. فقيل: من هم يا رسول الله؟ قال: علي سيّدهم، وسلمان، والمقداد، وأبوذر).
 
قال ابن تيمية (۳/۱۷۳): ضعيف بل موضوع، وليس له اسناد يقوم به.
قلت: أخرجه امامه أحمد بن حنبل في المسند (۵/۳۵۱)، والترمذي (۳۷۱۸)، و ابن ماجه (۱۴۹). وحسّنه الترمذي، وله شاهد…(۱)
و اين خطايي است از او و سرعت‌داشتن در تضعيف احاديث، و دشمني‌هاي ابن تيميه او را در مثل اين‌گونه عبارات انداخته است، و من کتاب مستقلي را درباره احاديث فضايل اهل بيت (عليهم السلام) که ابن تيميه آنها را انکار کرده نوشته‌ام، احاديثي که همگي ثابت‌اند ولي او در مخالفت با رافضي ـ علامه حلّي ـ آنها را رد کرده است. و کار ابن تيميه به جايي رسيده که حرف‌هاي نامربوطي درباره فضايل آل بيت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) زده است، به حدّي که حديث «موالات» متواتر را تضعيف کرده است. و درباره حديث (انت ولي کل مؤمن) در کتاب (الردّ علي الرافضي ۴/۱۰۴) گفته: دروغ است در حالي که شرط صحت نزد مسلم را دارد، و امام او احمد بن حنبل آن را در مسندش (۴/۴۳۷) و طيالسي (۸۲۹) و ترمذي (۵/۲۶۹) نقل کرده، و ابن حبان (۶۹۲۹) و حاکم (۳/۱۱۰) آن را تصحيح نموده‌اند.
و درباره حديث ابن عمر (ما منافقان در عصر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) را تنها با بغض علي مي‌شناختيم) گفته: در اين حديث اهل معرفت به حديث شک نکرده‌اند که جعلي و دروغ است (۳/۲۲۸)، در حالي که حديثي است صحيح؛ زيرا در صحيح مسلم (۷۸) و ديگر کتاب‌ها آمده است که حضرت علي (عليه السلام) فرمود: (اين همان عهد پيامبر امّي است که دوست ندارد مرا مگر مؤمن، و دشمن ندارد مرا مگر منافق).
و نيز امامش احمد بن حنبل در (الفضائل ۹۷۹) با سندي که شرط بخاري را دارد از ابوسعيد خدري نقل کرده که گفت: (ما منافقان انصار را با بغض علي مي‌شناختيم).
و در مسند بزار (زوائدش ۳/۱۶۹) با اسناد حسن از جابر نقل کرده که گفت: (ما منافقان جماعت انصار را تنها با بغضشان نسبت به علي مي‌شناختيم).
و مردي به سلمان گفت: چه چيز باعث شده که تا اين اندازه علي را دوست داري؟ او گفت: از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) شنيدم که فرمود: (هر کس او را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته است).
 
ابن تيميه مي‌گويد: اين حديث دروغ است ۳/۹٫
 
من مي‌گويم: بلکه اين حديث به جهت شواهد و متابعات آن صحيح مي‌باشد و براي آن طريق خوبي در مستدرک (۳/۱۳۰) است، و طريق ديگري در (المعجم الکبير) طبراني (۲۳/۳۸۰/۹۰۱) از ام سلمه مي‌باشد که هيثمي در مجمع الزوائد (۹/۱۳۲) با سند حسن آورده است.
و حديث (اي علي! جنگ با من، جنگ با تو و صلح با من، صلح با تو است) را ابن تيميه کذب دانسته که به دروغ به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نسبت داده شده و در هيچ يک از کتاب‌هاي معروف و نه به اسناد معروفي روايت شده. (۲/۳۰۰).
من مي‌گويم: اين جرأتي است از او، در حالي که امامش احمد در (فضائل الصحابة) (۱۳۵۰) و حاکم (۳/۱۴۹) از طريق امام احمد تخريج کرده‌اند، و نيز شاهد خوبي دارد که ترمذي (۵/۶۹۹) و حاکم (۳/۱۴۹) و طبراني (۳/۱۴۹) براي آن نقل کرده‌اند. حديث: (همانا خداوند به من وحي نمود که او چهار نفر از اصحابم را دوست دارد و مرا مأمور به محبت آنها کرده است. به حضرت گفته شد: آنان کيانند اي رسول خدا؟ حضرت فرمود: علي که سرور آنان است، و سلمان و مقداد و ابوذر). ابن تيميه (۳/۱۷۳) درباره آن مي‌گويد: ضعيف بلکه جعلي است، و سندي که به آن قيام پيدا کند ندارد.
 
من مي‌گويم: اين حديث را امام احمد بن حنبل در مسند (۵/۳۵۱) و ترمذي (۳۷۱۸) و ابن ماجه (۱۴۹) نقل کرده و ترمذي آن را حسن شمرده و براي آن شاهدي است…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱٫ رفع المنارة لتخريج احاديث التوسل و الزيارة، ممدوح، ص ۲۰ ـ ۲۱٫
منابع و مآخذ:
 
 
* قرآن کريم.
۱٫ ادلة أهل السنة والجماعة، يوسف الرفاعي، چاپ پنجم، کويت، مکتبة دار القرآن الکريم، ۱۴۱۰ه‍ .ق.
۲٫ الاشفاق في حکم الطلاق، محمد زاهد کوثري، بيروت، دار الکتب العلمية، ۱۴۲۵ه‍ . ق.
۳٫ البدر الطالع، محمد بن علي شوکاني، چاپ اول، بيروت، دار الکتب العلمية، ۱۴۱۸ه‍ .ق
۴٫ البرهان الجلي، احمد غماري، چاپ اول، مصر، مطبعة السعادة، ۱۳۸۹ه‍ . ق.
۵٫ تحفة النظار في غرائب الامصار وعجائب الاسفار، چاپ مصر، ۱۳۵۷ه‍ .ق.
۶٫ تحفة النظار في غرائب الامصار، ابن بطوطه، چاپ اول، الشرکة العالمية للکتاب، ۱۹۹۱م.
۷٫ تصحيح المفاهيم العقدية، عيسي حميري، چاپ اول، مصر، دار السلام، ۱۴۱۹ه‍ .ق.
۸٫ تطهير الفؤاد، محمد بخيت مطيعي، چاپ ترکيه، ۱۳۹۷ه‍ .ق.
۹٫ الدرر الکامنة، ابن حجر عسقلاني، بيروت، دار الحبل، ۱۴۱۴ه‍ .ق.          
۱۰٫ذيل التاريخ الاسلام، ذهبي، چاپ اول، بيروت، دار الکتب العربي، ۱۴۲۴ه‍ .ق.
۱۱٫ رفع الاصر عن قضاة مصر، ابن حجر، چاپ اول، مصر، مکتبة الخانجي، ۱۴۱۸ه‍ .ق.
۱۲٫ سعادة الدارين في الرد علي الفريقين، ابراهيم سمنودي، چاپ اول، موريتاني، مکتبة الامام مالک، ۱۴۲۶ه‍ .ق.
۱۳٫ سلسلة الاحاديث الصحيحة، ناصر الدين الباني، رياض، مکتبة المعارف، ۱۴۱۵ه‍ .ق.
۱۴٫ السلفية (مرحلة زمنية)، بوطي، چاپ اول، بيروت، دار الفکر المعاصر، ۱۴۰۸٫
۱۵٫ سميري الصالحين، عبدالله غماري، چاپ اول، مصر، مکتبة القاهرة، ۱۳۸۸ه‍ .ق.
۱۶٫ سيف الابرار المسلول علي الفجار، چاپ استانبول، ۱۹۸۶م.
۱۷٫ شرح الشفاء، ملا علي قاري، چاپ اول، بيروت، دار الکتاب العلمية، ۱۴۲۱ه‍ .ق.
۱۸٫ شرح المواهب اللدنية، زرقاني، چاپ اول، بيروت دار الکتب العلمية، ۱۴۱۷ه‍ .ق.
۱۹٫ شفاء السقام، تقي الدين سبکي، مصر، دار جوامع الکلم.
۲۰٫ شواهد الحق، يوسف نبهاني، مصر، المکتبة التوفيقية.
۲۱٫ طبقات الشافعية، سبکي، چاپ اول، دار الکتب العلمية، ۱۴۲۰ه‍ .ق.
۲۲٫ غاية التبجيل، محمود سعيد بن ممدوح، چاپ اول، امارات، مکتبة الفقهية، ۱۴۲۵ه‍ .ق.
۲۳٫ فرقان القرآن، سلامة قضاعي، بيروت، دار احياء التراث العربي.
۲۴٫ فضل الذاکرين والرد علي المنکرين، چاپ سوريه، ۱۳۹۱ه‍ .ق.
۲۵٫ فقه السيرة النبوية، بوطي، بيروت، دار الفکر المعاصر، ۱۴۲۳ه‍ .ق.       
 
۲۶٫قرائة في کتب العقائد، حسن بن فرحان مالکي، چاپ اول، اردن، مرکز الدراسات، ۱۴۲۱ه‍ .ق.
۲۷٫ کلمة هادلة في الزيارة وشدالرحال، عمر عبدالله کامل، چاپ اول، دار المصطفي، ۱۴۲۶ه‍ .ق.
۲۸٫ لسان الميزان، چاپ سوم، بيروت، موسسة الأعلمي، ۱۴۰۶ه‍ .ق.
۲۹٫ مرآة الجنان، حيدرآباد دکن، ۱۳۳۹ه‍ .ق.
۳۰٫ المواهب اللدنية، قسطلاني، چاپ دوم، بيروت، المکتب الإسلامي، ۱۴۲۵ه‍ .ق.
۳۱٫ النجوم الزاهرة، ابن تعري، مصر، وزارة الثقافة.
۳۲٫ نقد الرسالة التدمرية، سعيد فودة، چاپ اول، دار الرازي، ۱۴۲۵ه‍ .ق.
۳۳٫نقض قواعد التشبيه، عمر عبدالله کامل، چاپ اول، دار المصطفي، ۱۴۲۶ه‍

شناسه خبر : 19891