خانه / مشاهیر / به یاد دکتر مهیندخت معتمدیاستادی که تنها زیست و تنها رفتمحمد رئوف توکلی ـ بانه

به یاد دکتر مهیندخت معتمدیاستادی که تنها زیست و تنها رفتمحمد رئوف توکلی ـ بانه

بسیارند کسانی که چون وقت خود را بیشتر صرف دانش‌اندوزی می‌کنند، از لحاظ مادی و معیشتی عقب می‌مانند و به هنگام بیماری و سالخوردگی، زندگی ناگواری خواهند داشت، مگر اینکه نیکخواهانی از حالشان آگاه شوند و آستین همت بالا بزنند و بر دل آنان مرهم نهند و آلامشان را تسکین دهند. غرض از بیان این مقدمه اینکه:…..

خانم دکتر مهیندخت معتمدی استاد بازنشسته دانشگاه در تنهایی و غربت رفت. وی سال ۱۳۰۸ در بانه دیده به جهان گشود. پس از تحصیلات ابتدایی و دوره متوسطه، به دانشسرای مقدماتی سنندج راه یافت و در سال ۱۳۲۹ به استخدام آموزش و پرورش درآمد. با پشتکار و علاقه‌ای که به ادامه تحصیل داشت، دوره دانشسرای عالی را در سال ۱۳۳۸ به پایان برد و در سال ۱۳۵۲ در رشته زبان و ادبیات فارسی موفق به دریافت دکتری گردید و به تدریس در دانشگاه پرداخت و سرانجام پس از ۳۲ سال خدمت فرهنگی، در سال ۱۳۶۱ بازنشسته شد.
وی با زبانهای عربی و فرانسوی نیز آشنا بود و در شعر طبع روانی داشت. دو دفتر اشعارش یکی به نام «گلهای آبیدر» و دیگری به نام «دریای اشک» چاپ شده‌اند. در ترجمه هم توانا بود؛ «شعله‌ کبود» از جبران خلیل جبران و «اشکها و لبخندها» اثر می زیاده را از عربی به فارسی برگردانده‌ است که به چاپ رسیده‌اند. تحقیقات بزرگی هم راجع به زندگانی و اشعار مسعود سعد سلمان انجام داده بود که قرار بود انتشارات امیرکبیر چاپش کند. «گنجینه زبانها» و کتابی راجع به عرفان «مولانا خالد نقشبندی» از او به چاپ رسیده است. مقالات و اشعاری هم از وی در مطبوعات چاپ شده ‌است.
خانم دکتر معتمدی به اسلام و انجام فرایض دینی سخت پایبند بود و در هر فرصتی با تلاوت قرآن کریم قلب خویش را جلا می داد. او دو بار به زیارت خانه خدا مشرف شد. مجرد بود و تنها می‌زیست و با حقوق بازنشستگی سر می‌کرد. خانه‌ای نداشت و چون همة خانه به دوشان کرایه‌نشین بود و در آپارتمانی واقع در شرق خیابان طالقانی تهران زندگی می کرد. به مناسبت همشهری بودن و اشتراک علایق فرهنگی، به خانه ما تشریف می‌آورد و حقیر هم برای خوشه‌چینی از معلوماتش به خدمتش می‌شتافتم. روزی تلفنی تماس گرفت و با لحنی محزون از مشکلی که برایش پیش آمده بود، سخن گفت: «صاحبخانه به بهانه اینکه پسرش در تدارک ازدواج است، می‌خواهد آپارتمانش را تخلیه نمایم. جریان دادرسی هم در دادگاه به سر آمده و به زودی حکم تخلیه صادر می‌گردد و اثاثیه‌ام را به کوچه می‌ریزند. از بابت وسایل منزل چندان نگران نیستم، غم و دلهره‌ام بیشتر به خاطر کتابها و دست نوشته‌‌هایم است که سالها برایشان رنج برده‌ام و چون فرزند عزیز می‌دارم و سخت است پرپرشدن و بی‌حرمتی آنها را در کوچه شاهد باشم!»
پس از شنیدن رنجنامه خانم دکتر معتمدی، غمی سنگین بر دلم نشست. لاجرم اندوه خویش و درددل او را بر صفحه کاغذ نگاشتم و به روزنامه اطلاعات که بیش از نیم سده است خواننده‌اش هستم، فرستادم. پس از دو روز مثل اینکه آه جگرسوز ایشان چون تیری به هدف اصابت کرده باشد، تلفن خانه‌مان به صدا درآمد و کسی متواضعانه فرمود: «من فلانی هستم. حسب حالی که از آن استاد فرستاده‌ای، به دستم رسید؛ اگر ممکن است، شماره تلفن ایشان را لطف کنید تا شرح گرفتاری او را از زبان خودش هم بشنوم و راه چاره‌ای برایش بیابم.» شماره تلفن خانم دکتر معتمدی را به ایشان تقدیم کردم.
خوشبختانه در نتیجه تلاش خیرخواهانه ایشان، آپارتمانی دوخوابه در خیابان آرژانتین به مادام‌العمر خانم دکتر معتمدی واگذار گردید واز تشویش خاطر و سرگردانی رهایی یافت. به دنبال مستقر شدن ایشان در آپارتمان مزبور، با توجه به فرمایش رسول گرامی(ص) که فرمود: «من لم یشکرالمخلوق لم یشکرالخالق»، یعنی کسی که از لطف بندگان خدا شکر نکند، از خدا هم تشکر نمی‌کند، سپاسنامه‌ای حضور جناب دعایی تقدیم داشتم و کماکان از او ممنونم و از خداوند تبارک و تعالی اجر جزیل برایش مسئلت دارم. اقامت خانم دکتر معتمدی در آن آپارتمان حدود ده سال به طول انجامید و گاهگاهی حالش را جویا می‌شدم. مدتی بود هر چه تلفن می‌زدم، تماسی برقرار نمی‌شد، به قول لسان‌الغیب شیراز:
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟
با خود اندیشیدم شاید مشکلی برایش پیش آمده یا در بیمارستانی بستری شده؛ چون همواره از پا درد و بیماری شکایت داشت. از دوستان و آشنایان سراغش را می‌گرفتم. یکی از دوستان در سنندج گفت: «شنیده‌ام او را به آسایشگاه سالمندان فاطمیة کرج برده‌اند.» با آنجا تماس گرفتم، گفتند: «بلی، اینجاست و می‌توانی او را ببینی.» ازحصار کرج خود را به آسایشگاه رساندم، ساعت ۱۲ ظهر بود. مدیر داخلی آسایشگاه گفت: «وقت ملاقات تمام شده، فردا پیش از ظهر تشریف بیاورید.» گفتم: «از راهی دور آمده‌ام، رفت و آمد برای من سالخورده سخت است. لطف بفرمایید در باز شود تا او را زیارت نمایم.» در باز شد، یکی از پرستاران اتاق کوچکی را نشانم داد که استاد معتمدی با یک خانم سالخوردة دیگر در آنجا به سر می‌برد و هزینه نگهداری‌اش را از حقوق بازنشستگی‌اش دریافت می‌کردند.
سلام و عرض ادب کردم. تشکر کرد. دیدم فقط جثه مچاله شده‌ای از وی باقی مانده است. به یاد روزی در آذر ۱۳۵۰ افتادم که مرحوم دکتر مهدی حمیدی شیرازی در دانشسرای عالی در رثای بدیع‌الزمان فروزانفر صحبت می‌کرد و از مرحوم دکتر معین هم سخن به میان آورد که پنج سال در حال اغما بود و سرانجام ۱۳ تیر ۱۳۵۰ به رحمت ایزدی پیوست، در حالی که وزنش به ۱۶ کیلو تقلیل پیدا کرده بود! یکی دو بار دیگر به ملاقاتش رفتم و گاهگاهی تلفنی حالش را جویا می‌شدم و با صدای ضعیفی جواب می‌داد. بار آخر وقتی خواستم حالش را بپرسم، خانم هم اتاقی‌اش گفت: «متأسفانه خانم دکتر معتمدی چندی است درگذشته و بدون هیچ تشریفاتی در گورستان بی‌بی‌سکینه کرج روی در نقاب خاک کشیده است!» هیچ روزنامه و رسانه‌ای خبر فوت او را انتشار نداد. ندانستم سرنوشت کتابها و دست‌نوشته‌هایش که آن همه دغدغه آنها را داشت، به کجا انجامید؟ به قول شاعر:
کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد
که نقشبند حوادث ورای چون و چراست
کسی چه داند کاین گوژپشت مینارنگ
چگونه مولع آزار مردم داناست!
روانش شاد و یادش گرامی باد و به فرمودة پروین اعتصامی:
صاحب آن همه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است
***
یکی از سروده‌های ایشان، شعر «به تو ای بانه زیبا»ست که در آغازش می‌نویسد: حمله هوایی دشمن به شهر کوچک من بانه در روز ۴ر۳ر۱۳۶۲ آن را به خاک و خون کشید و چنان آتشی در دل برافروخت که در سوگ عزیزان از دست رفته،خون گریستم.
تا که خاک تو مرا زادگه است بانه ای شهر پر از شور وسرور
با نسیم سحری بوی خوشت به مشام آیدم از این ره دور
تا بکاهـد غـم تنهـایی دل از توام، مه سخنی ساز کند
تا بپیچد به پرندت همه شهر جلوه مهتاب خوش آغاز کند
خود ندانم که در این جنگ وستیز در سلیمان بگ تو جائی هست؟
تا مگر تشنه لبی نوشد آب بر لب جو اثر پائی هست؟
آرببای خوش و سرسبزی آن گر چه در چشم خیالم طاق است!
سـایه بیـد بن و زرد گلـت باز میعادگـه عشـاق اسـت؟
باز در دامن این کوه، چو من مرغی آواره غزلخوان گردد؟
باز از آتش صدها گل سرخ همه شب باغ چراغان گردد؟
درختـی ز دوکانان لب جـو آشیان ساخته آن لک‌لک پیر؟
می زند چوبه منقار به هم؟ می‌شود گاه ز تنهائی سیر؟
باز از جلـوه، هـزاران اختـر عاشقان را همه شب گوید راز؟
آید از مسجد آدینـه شـهر بانگ تکبیر به هنگام نماز؟
باز در سقف سرا، فصل بهار چلچله ساخت ز نو لانه خویش؟
یا چو من ماند ز جانانه جدا؟ الفتی بست به کاشانه خویش؟
باز در پیچ و خم کوچه تنگ پیچد آواز خوش رهگذری؟
یا که در آرزوی دیدن دوست آید از خانه برون باز سری؟
باز در سـایه کم نور چـراغ پـدر پیـر نفرسـود ز کار؟
از شکوفا گل رخسـار پسر آیـدش یاد ز هنـگام بهـار؟
بشکند دست جفاپیشه خصم که غمی تازه به غمها افزود
آفت جنگ که ننگ بشر است بـاد از پهـنه گیتی نابود…

شناسه خبر : 20035

این خبر رو هم ببینید

کردهای صاحب منصب در حکومت قاجاریه/ عمر فاروقی

پس از انقراض زندیه و کشیدن ارکان حکومتی بطرف خراسان و بخصوص مشهد مقدس حکام …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده + سه =