خانه / اجتماعی / سلسله علمي و عرفاني صفويان کردستان دكتر محمدعلي سلطاني – بخش اول

سلسله علمي و عرفاني صفويان کردستان دكتر محمدعلي سلطاني – بخش اول

واضح و مبرهن است که منشأ اصلي حرکت آنها پيش از مهاجرت به آذربايجان، منطقه کردستان بوده است. اکثر صاحب‌نظران متفق‌القولند که خاندان شيخ صفي‌الدين اردبيلي از سنجار کردستان به اردبيل کوچيدند و همواره از زمان قيام شيخ موسي علوي همداني برزنجي با حرکت علويان کردستان همراه بودند

جنبه علمي و عرفاني صفويان تحت‌الشعاع شهرت و قدرت سياسي آنها قرار گرفته است؛ حرکتي که طي چندين نسل پي در پي، از شرقي‌ترين نقطه مرزي افغانستان تا غربي‌ترين سرحد آناتولي را در برگرفت و ازبکستان و گرجستان و قفقاز و آذربايجان را به ايران بازگردانيد و سراسر سواحل خليج فارس را همچون عصر امپراتوري ساساني و هخامنشي پاسداري کرد. در هر نقطه از نقشه ايران بزرگ نشاني از انديشه و آرا و آغاز و انجام صفويان نمايان است. مجموع آثار شادروان دکتر عبدالحسين نوايي که متاسفانه به صورت متفرقه چاپ و منتشر شده است، چنانچه يکجا فراهم آيد، در کنار کندوکاوهاي ساير بزرگان عرصه تاريخ در اين حوزه، مجموعه‌اي مستقل خواهد بود که تاکنون توجهي به آن نشده است.
 
نکات سلبي و ايجابي
 
اين خاندان طي ۲۴۱ سال (از ۹۰۷ تا ۱۱۴۸ق) بر سرير قدرت سياسي بودند. پيشينه علمي و عرفاني‌شان را نيز اگر از ۶۸۴ق يعني نخستين ملاقات شيخ صفي‌الدين (متولد ۶۵۰ ق) با شيخ زاهد گيلاني مبدأ قرار دهيم، تا ۹۰۷ق که آغاز سلطنت شاه اسماعيل است، قريب ۲۱۳ سال مي‌شود که در جمع ۴۵۴ سال در عرصه سياست و ديانت و علم و عرفان برقرار بودند و علم و عرفان و سياست را به هم آميختند. پس از سلطنت درايران بزرگ، رجال علمي و عرفاني خاندان صفوي در جغرافياي کردستان که منشأ اصلي آنان بود، قرنها برقرار بودند؛ اما تا کنون چنان که بايد به اين موضوع، در پژوهشهاي اين سو پرداخته نشده است.
 
واضح و مبرهن است که منشأ اصلي حرکت آنها پيش از مهاجرت به آذربايجان، منطقه کردستان بوده است. اکثر صاحب‌نظران متفق‌القولند که خاندان شيخ صفي‌الدين اردبيلي از سنجار کردستان به اردبيل کوچيدند و همواره از زمان قيام شيخ موسي علوي همداني برزنجي با حرکت علويان کردستان همراه بودند. عدم اعتناي شيخ صفي به دعوت الجايتو در تأسيس ابنية سلطانيه پس از شهادت و سرکوبي قيام شيخ موسي برزنجي، نشانة بارز هماهنگي فکري اين دو شخصيت است.
 
به تصريح و تاييد اکثر منابع معتبر، شيخ صفي و خاندانش همانند ساير سران نهضت علويان، ابتدا مذهب سنت و جماعت داشتند (صفوه‌الصفا به نقل از مزاوي، ص۴۹؛ تصوف و تشيع، ص۳۷۴) و حمدالله مستوفي مي‌نويسد: «اردبيل از اقليم چهارم است… اکثر بر مذهب شافعي‌اند و مريد شيخ صفي‌الدين عليه الرحمه‌اند.»1 (نزهه القلوب، ص ۹۲) و در صفوه الصفا آمده است: «شيخ صفي‌الدين اسحاق اردبيلي کرد سنجاري شافعي… در مجموع عمر چنان قدم بر متابعت شريعت نهاد که از او سر مويي خلاف شريعت در وجود نيامد، نه به قول نه به فعل.» (صفوه الصفاه، ابن بزار، نسخه خطي، کتابخانه ملک، شماره ۳۸۹۴؛ (دين و مذهب در عصر صفوي، ص ۴۱) اين شيوه تا زمان شيخ صدرالدين موسي (۷۰۴ـ۷۹۴ ق) نيز بر دوام بوده است، مهاجرت نياکان صفويان از سنجار (شنگار) که در صدوبيست کيلومتري غرب شهر موصل قرار دارد، نمي‌تواند بي رابطه با ورود و حضور شيخ عدي بن مسافر هکاري (متوفي ۵۵۷ق) از مولدش بيت قار بعلبک شام به منطقه سنجار بوده باشد، که ايزدي‌ها به دور او گرد آمدند و اين عداوت صفويان و ايزديان همچنان در دوره علاءالدين علي و شاه اسماعيل ادامه داشت.
 
نهضت علويان صفوي
 
به هر حال نهضت علويان صفوي در دوره علاءالدين علي آغاز گرديد و در عهد فرزندش جنيد که معاصر سلطنت ميرزا جهانشاه قره قوينلو و اوج نهضت مشعشعيان بود، اعتلا يافت؛ زيرا شيخ شاه شش پسر داشت که از ميان آنان کوچکترينشان ـ شيخ جنيد ـ نايب وي شد. شيخ جنيد همدوره با حکومت ميرزا جهانشاه قره قوينلو (۸۷۲ـ۸۴۱ق/۱۴۶۷ـ ۱۴۳۸م) و در دور? از هم پاشيدگي عهد تيموري پس از مرگ شاهرخ (۸۵۰ق/۱۴۴۶م) بود. همچنين دوره رياست معنوي وي معاصر با جنبش‌هاي مذهبي مانند «مشعشعيان» بود که جنوب غربي ايران را فرا گرفته بود. هم در اين زمان بود که منجمان جهانشاه پيشگويي خروج شيخ جنيد و انتقال سلطنت و به خصوص تغيير مذهب را کردند (عالم آراي صفوي، ص۲۷) كه نتيجه آن مهاجرت جنيد به ديار بکر شد. اين مهاجرت، در ترويج طريقت صفوي در آن سرزمين بسيار مؤثر بود. (دين و مذهب در عصر صفوي، ص۴۴ـ۴۵)
 
ورود شيخ جنيد به کردستان با سابقه قبلي بود؛ زيرا علاءالدين علي، پدر جنيد در کردستان طريقه شباک را بنياد نهاد، و هموست که با سلطان سيد اسحاق علوي برزنجي ملاقات کرده است که يادداشتهاي روايي «علويان يارسان» وي را به تواتر و برجستگي شيخ صفي‌الدين ثبت کرده‌اند، در صورتي که شيخ صفي (۶۵۰ـ۷۳۵ق) معاصر شيخ موسي علوي بزرنجي بود.‏
 
اين پيروي و پيوستگي از گريختن سلطان علي فرزند حيدر به سوي اردبيل که مورد تعقيب سواران ترکمن قرار گرفت، آشکار مي‌گردد؛ زيرا در اين سفر سلطان علي اسرار مسلکي علويان صفوي را به برادر خود ابراهيم و هفت نفر از اعاظم نهضت مي‌سپارد و تاج پدر را بر سر او مي‌نهند؛ چنان که آورده‌اند: هنگامي که صفويان فراري به دهکدة شماسي در حوالي اردبيل رسيدند، سلطان علي از مرگ قريب‌الوقوع خود آگاه شد. در نتيجه برادر کوچکتر خود ابراهيم را به حضور خواند، تاج حيدر را به سر وي گذارد، او را به جانشيني خود منصوب کرد و در عين حال از اسراري که از اجداد خود به ارث برده بود، مطلع ساخت. پس از اين کار، هفت تن از صوفيان مورد اعتماد را برگزيد که از آن جمله بودند: حسين بيگ لالا، قره‌پيري بيگ قاجار، ابدال بيگ و دده بيگ طالشي؛ يعني همه کساني که در دوره شاه اسماعيل از اکابر و اعاظم حکومت شدند. شيخ علي برادران خود را به ايشان سپرد و از آنها خواست که اسماعيل و ابراهيم را در امن و امان به اردبيل ببرند تا او بتواند به مقابله با تعقيب کنندگان خود بپردازد.‏
 
در نبردي که بين طرفين رخ داد، بدواً تفوق با سلطان علي بود؛ اما در حين تعقيب دشمن، طرفداران سلطان سرگرم چپاول و غارت شدند، در حالي که با همراهاني اندک به تعقيب دشمن پرداخت تا به رودخانه‌اي رسيدند. سلطان علي با اسبش به آب افتاد و چون پايش در رکاب گير کرد، در آب خفه شد. شاهزاده خانم مارتا با اندوه فراوان دستور داد جسد پسر ارشدش را به اردبيل بياورند و در اوايل تابستان سال ۱۴۹۴م/ ۸۹۹ ق جسد سلطان در جوار اجدادش به خاک سپرده شد.
 
انتخاب جانشين در خاندان صفويه همانند خاندانهاي علوي کردستان شامل اکبر واسن نبود، چنان که مي‌نويسد: تعيين جانشين هميشه به موقع مناسب از جانب پير يعني در زمان حيات خود او انجام مي‌گرفت و به عقيده صوفيان با اين عمل، ولايت از پدر به پسر منتخب منتقل مي‌شد؛ ولي بايد دانست که اين فرزند برگزيده به هيچ وجه لازم نبود که فرزند ارشد نيز باشد؛ مثلاً مي‌توان يادآور شد که شيخ ابراهيم فرزند سوم و شيخ جنيد حتي فرزند ششم پدر خود بود. جانشين نه تنها به مقام معنوي دست مي‌يافت، بلکه کلية ميراث دنيوي را نيز که غير از بقعه، شامل عايدات حاصل از املاک و رقبات پيرامون اردبيل (کلخوران، تاجي بيوک، تلخاب، ابراهيم‌آباد و غيره) مي‌شد، نيز تصرف مي‌کرد و همچنين مسندنشينان براي تبليغ و ارشاد، «خليفه» انتخاب مي‌کردند و به مناطق دوردست مي‌فرستادند. بين مرشد و مريدان به ظاهر، لااقل در بعضي اوقات معين و به خصوص براي مريداني که در مناطق دوردست زندگي مي‌کردند، اشخاص ديگري هم واسطه بوده‌اند که خليفه ناميده مي‌شده‌اند و براي ترويج عقايد و تعاليم صفويه نيز جهد مي‌کرده‌اند. بعدها اين واسطه‌ها يا رؤساي گروههاي محل تحت اراده رئيس ديگري قرار گرفتند: خليفه بزرگ يا «خليفه‌الخلفاء» که براي اولين بار در سال ۱۵۰۸م/۴ـ۹۱۳ق از طرف شاه اسماعيل اول كسي به اين سمت منصوب شد و به عنوان رهبر و پيشواي صوفيان آناتولي از شهرت و عزت فراوان برخوردار گرديد. ‏
 
آداب چله و رياضت، اعتنا و توجه به آفتاب، مراسم سکوت و ذکر جهري، قناعت به غذاي ساده از جمله آداب پيروان مشايخ علويان صفوي بود که در اکثر موارد با شيوه سلوک معنوي علويان زاگرس تطبيق دارد و منابع شرقي نيز گواه بر اين هستند که پيروان اين طريقت زندگي را به رياضت مي‌گذرانده‌اند: روز با سکوت آغاز مي‌شد و قبل از طلوع فجر تا برآمدن آفتاب مطلقاً تکلم نمي‌کردند؛ آنگاه به مدت يک ساعت تمام به ذکر جهري مي‌پرداختند و اين ذکر به هنگام غروب نيز تکرار مي‌شد؛ پس از نماز عصر نيز قرآن تلاوت مي‌کردند، از خوراک نيز به اندک اکتفا مي‌ورزيدند. اغلب بلغور مي‌خوردند و روزه نيز بسيار مي‌گرفتند؛ ده روز آخر ماه رمضان و ده روز اول ماه ذيحجه را در خلوت و انزوا به سر مي‌آوردند؛ در ابتداي زمستان چله مي‌نشستند و از مجالست با ديگران پرهيز مي‌کردند و چندان روزه نگاه مي‌داشتند و به رياضتهاي سخت تن در مي‌دادند تا اينکه به مرحله بي خودي کامل مي‌رسيدند. (تشکيل دولت ملي در ايران، ص۱۱-۸)
 
اکثر موارد اوليه اين شيوه هنوز هم در بين علويان زاگرس، به ويژه خاندان «آتش‌بيگي» که متحد و همراه صفويان بودند، رايج است. با اين آميختگي و پيوستن و انطباق و تأثير و تأثر، حرکت «علويان صفوي» همزمان با نهضت «مشعشعيان» و «نوربخشيان» در کنار «علويان زاگرس» آغاز شد و پس از نهضت‌هاي مکرر علويان در شرق ممالک اسلامي، به ويژه ايران، محيط آماده پذيرش يک قيام‌کنند علوي شد و از هم‌پاشيدگي دولت مغول زمينه مساعد را فراهم آورد.
 
ادامه دارد
 
پي‌نوشت:
 
۱ـ [برخي نيز بر آنند كه آنها از آغاز بر مكتب اهل بيت بوده‌اند؛ اما به دلايلي ترجيح مي داده‌اند كه عقايدشان آشكار نشود.]منبع: روزنامه اطلاعات ۹۲/۱۲/۳

شناسه خبر : 9551

این خبر رو هم ببینید

وضعیت استان‌ها در روزهای بارانی ۱۷ نفر کشته و ۷۴ مصدوم در سیل شیراز/ بارش شدید در راه است

با ورود سامانه بارشی جدید به کشور، بیش از ۱۳ استان کشور درگیر باران، برف …

خانه / دینی / سلسله علمي و عرفاني صفويان کردستان دكتر محمدعلي سلطاني – بخش دوم

سلسله علمي و عرفاني صفويان کردستان دكتر محمدعلي سلطاني – بخش دوم

آغاز حرکت صفويان از سنجار کردستان آغاز گرديد و در سنجال آذربايجان به ثمر نشست؛ زيراتاريخ شناخته شدة صفويه را مردي به نام فيروز بن محمد بن شرفشاه رهبري کردکه از سنجال ـ يکي از قراي آذربايجان ـ آغاز شد و گسترش يافت.‏ کوچروان کرد عادت داشتند به هر سرزميني که مي‌رفتند و يا امر به اقامت داده مي‌شدند، آن محل را به نام منشأ و مبدأ خود نامگذاري مي‌کردند

حرکت «علويان صفوي» همزمان با نهضت «مشعشعيان» و «نوربخشيان» در کنار «علويان زاگرس» آغاز شد و پس از نهضت‌هاي مکرر علويان در شرق ممالک اسلامي، به ويژه ايران، محيط آماده پذيرش يک قيام‌کنند علوي شد و از هم‌پاشيدگي دولت مغول زمينه مساعد را فراهم آورد.
 
از حکومت مغولان فقط قسمت کوچکي تحت حکومت ميرزا حسين بايقرا در هرات باقي مانده بود و در ساير بخشهاي ايران و ترکستان و عراق، استيلاگران ديگر فرمان مي‌راندند. با توجه به استقبال مردم از دعوت نوربخش، و انديشه ظهور مهدي (عج) و فساد اوضاع که اذهان را انباشته بود، جنبش اسماعيل صفوي، پس از کوششهاي گذشتگان، به مثابه حرکت نهايي علويان رخ داد و چنان توفيق بارزي يافت که تمامي شرق (اسلامي) را تکان داد. (تشيع و تصوف، ص۳۶۷) ‏
 
شادروان دکتر زرياب خويي مي‌نويسد: تشکيل دولت صفويه در ايران يکي از مهمترين وقايع تاريخ مملکت و ملت ايران به طور خاص و آسياي غربي به طور عام است. پس از ظهور دين مبين اسلام و انقراض دولت ساساني، ملت و مملکت ايران در حدود نهصد سال از وحدت سياسي و ملي محروم بود. ايران در حدود دويست سال از هر جهت تابع خلافت بزرگ اسلامي بود و حکام و عمال آن مستقيماً از مدينه و کوفه و دمشق و بغداد تعيين مي‌شدند. پس از تجزيه خلافت عباسي، ولايات ايران تابع حکام مستقل محلي بودند. تسلط سلجوقيان و ايلخانان مغولي و تيموريان و امراي بزرگ قره‌قوينلو و آق‌قوينلو بر سرتاسر ايران يا قسمت اعظم آن فقط به عنوان تسلط اين اقوام بر اين سرزمين تلقي مي‌شود، نه يک حکومت ملي خاص با وحدت سياسي خاص.‏
 
قدرت جهاني شدن خلافت عثماني در قرن نهم و تسلط تدريجي آن بر سرتاسر آسياي صغير و بالکان و سوريه، گسترش آن را به سوي شرق و کلاً به سوي ايران محتمل مي‌ساخت و ظاهراً مانعي معنوي و سياسي براي اين گسترش ديده نمي‌شد. ايرانيان که متدين به دين اسلام و مذهب اهل سنت و جماعت بودند، مانعي در راه اطاعت از يک مرکز سياسي که خود را پرچمدار اسلام و حامي حرمين شريفين مي‌خواند، نمي‌ديدند و به هر حال حکومت قوي يک دولت بزرگ اسلامي بهتر از احکام قبيله‌اي بود که اهداف و آمالشان از حد جمع مال و غصب املاک مردم تجاوز نمي‌کرد.‏
 
ظهور دولت صفوي ناگهان اين وضع را بر هم زد. دولتي با آرمانهاي مذهبي و سرشار از جذبه و عاطفه شديد ديني تشکيل شد که با بسياري از آرمانهاي عميق نهاني مردم ايران موافق بود. حب خاندان علي که در جبهه مظلوميت و طلب حق بودند، با بغض خلفا و واليان مستولي که قهراً در حکومت خود جانب حق و عدالت را مراعات نمي‌کردند، قرنها در رگ و پي مردم ريشه دوانده بود. بارها در گوشه و کنار ايران حکومتهاي محلي شيعي روي کار آمده بود. علاءالدين خوارزمشاه که با حکومت عباسي بغداد از در ستيز درآمده بود، قصد داشت که خليفه عباسي را بردارد و شخصي علوي را به خلافت بگذارد. مؤسسان نخستين دولت صفوي زيرکانه از اين آمال و آرمانهاي عميق باطني بهره‌برداري کردند و مهارت و نبوغ سياسي خود را آشکار ساختند.
 
تأسيس حکومت صفوي
 
به هر حال ابتدا جنيد به نقشه‌هاي سياسي ماهرانه خود موفق به جلب حمايت بزرگترين امير عصر که اوزون حسن باشد، گرديد و از فيض مصاهرت او بهره‌مند شد و در نهان با استفاده از اقامت در ديار بکر و آناتولي، به جلب قبايل ترکمان شيعي‌مذهب پرداخت و سجادة ارشاد و هدايت بگسترانيد و دل هزاران جنگجوي بي‌باک را مسخر کرد و در عين حال به جمع ذخيره قواي مادي نيز پرداخت و چندي نگذشت که در چشم حاميان و خويشاوندان سابق خود، از جمله خطرناکترين دشمنان جلوه کرد.‏
 
اگرچه تأسيس حکومت صفوي را در ايران به شاه اسماعيل نسبت مي‌دهند، ولي در حقيقت اين جد او «جنيد» و پدرش «حيدر» بودند که اين حکومت قوي و پديدة شگرف را در شرق پي افکندند و اگر مساعي توأم به صبر و استقامت و نقشه‌هاي ماهرانه اين دو تن نبود، شاه اسماعيل به وجود نمي‌آمد. (مقدمه تشکيل دولت ملي در ايران)
 
آغاز حرکت صفويان از سنجار کردستان آغاز گرديد و در سنجال آذربايجان به ثمر نشست؛ زيراتاريخ شناخته شدة صفويه را مردي به نام فيروز بن محمد بن شرفشاه رهبري کرد (تاريخ شاه اسماعيل، مولف مجهول، نسخه خطي کتابخانه دانشگاه کمبريج به شماره ۲۵۵٫ ‏Add‏ ورقه ۳ الف؛ «صفوه‌الصفا»، ابن بزاز بمبئي ۳۲۹ ، ص۲؛ «سلسله‌النسب صفويه»، نسخه خطي کمبريج به شماره ۱۲٫‏H‏،‏Browne‏ ورقه ب؛ «عالم آراي عباسي» 1/8 ب) که از سنجال ـ يکي از قراي آذربايجان ـ آغاز شد و گسترش يافت.‏(«معجم البلدان» ياقوت؛ ۵/۱۴۶؛ «الاسباب» ورقه ۳۱۲ ب) کوچروان کرد عادت داشتند به هر سرزميني که مي‌رفتند و يا امر به اقامت داده مي‌شدند، آن محل را به نام منشأ و مبدأ خود نامگذاري مي‌کردند.
 
شيخ صفي‌الدين اردبيلي و فرزندش صدرالدين موسي از برجستگان مورد توجه پيشوايان علوي زاگرس بودند، تا جايي که سيد محمد نوربخش درباره صدرالدين موسي گفت: «وي از فتيان و اوتاد اوليا و در فتوت به کمال بود…. و بي‌چيزان و تهيدستان را اطعام مي‌کرد.» (مجالس‌المؤمنين، ص۲۷۳) شيخ صدرالدين موسي با حکام مغول در ۷۵۸ق درگير بود و به همين جهت از تبعيد تبريز به گيلان گريخت. پس از صدرالدين، رهبري به علاءالدين علي رسيد (الضوء اللامع» سخاوي ۶/۲۹) که همواره لباس سياه مي‌پوشيد و «سياهپوش» لقب يافت. («تاريخ شاه اسماعيل»، ورقه ۸ ب) وي در زهد مبالغه مي‌نمود و در چند مجلس با تيمور ملاقات داشت و آورده‌اند که يک بار سم نوشيد (سلسله‌النسب صفويه، ورقه ۳۴ الف و ب)؛ همان کاري که صوفيان رفاعي مي‌کردند، و نيز نوشته‌اند که وي تيمور را متوجه وجود ايزديان نمود که در حق معاويه اعتقاد نيک داشتند، و به تنبيه ايشان تشويق کرد.(تشيع و تصوف، ص۳۷۷)
 
پوشش سياه علاءالدين علي (متوفي ۸۳۲ ق)، اتحاد فکري او را با نهضت نوربخشيه که در اواخر زندگاني او آغاز گرديد، مي‌رساند (۸۲۶ق)، و اين معاصرت و معاشرت و همفکري و تناسب اين دو شخصيت را بيشتر مي‌نماياند. ديگر مبارزه علاءالدين علي با ايزديان است و همانطور که اشاره شد، اين ضديت و مقابله ريشه در ورود شيخ عدي مسافر به سنجار و کوچ نياکان صفويان از سنجار دارد و گمان نمي‌رود با توجه به اعتقاد تيمور، از اعتنا و توجه به معاويه و خاندان او ناخشنود بوده باشد. ارتباط علاءالدين علي با پادشاهان تيموري همچنان ادامه داشت و در نهايت سياست، برخلاف فضل‌الله تبريزي روزگار را به ترويج انديشه خود و تبليغ عامه مي‌گذارند.
 
«… همچنين پسر و جانشين تيمور يعني شاهرخ نيز هنگامي که با قره‌يوسف پيشواي قره‌قوينلو در حال جنگ بود، در حين لشکرکشي به اردوي زمستاني قره‌باغ در اوايل مارس ۱۴۱۲ ذي‌القعده ۸۱۴ ق از ملاقات با شيخ خواجه علي خودداري نورزيد و با او به بحث درباره مسائل روحاني و اخلاقي پرداخت.» (تشکيل دولت ملي در ايران، ص۱۶)
 
علاءالدين علي در سفرهاي خود به کردستان، پيروان و فدائياني بر اساس نحله فکري علويان زاگرس يافت که به «شباک» معروف شدند و برخلاف تصور استاد غلامرضا رشيد ياسمي (ر.ک: کرد و پيوستگي نژادي و تاريخي او، ص۱۲۵) علي رش، در نظر و اعتقاد شباکها، علاءالدين علي سياهپوش است که به کردي او را «علي رش» (علي سياه) مي‌گفتند، نه حضرت علي بن ابيطالب؛ زيرا نام علي سياهپوش در کتابهاي عربي به صورت «علي سياه» آمده و سخاوي از وي به عنوان «مرشد صوفيه عراق» («الضوء اللامع»، ۶/۲۹)نام برده و پيداست که مقصودش عراق عجم بوده؛ همچنان که قرماني، حيدر نوادة علي سياهپوش را «صاحب عراق عجم» مي‌نامد (اخبارالدول، ۳۴۸ ) و به عبور وي از دمشق در بازگشت از مکه به سال ۸۳۰ ق به همراهي جمعي از پيروانش اشاره کرده است. در تأييد اين اخبار، سخاوي تصريح مي‌کند که علي سياهپوش چند سال در دمشق ماند و در وصف رابطه مريدانش با وي گفته: «در حق مرشد خود، چنان اعتقادي دارند که گفتني نيست.» («الضوء اللامع»، ۶/۲۹ ـ۳۰ و ۳۷۸)و همين مريدان مورد بحث شباک‌ها هستند.‏
 
ملاقات خواجه علي با تيمور
 
علاءالدين علي علاوه بر سياحت در کردستان، همانند سيد محمد نوربخش در سرزمين نهضت و قيام مشعشعيان نيز به سياحت و گردش و ارشاد و ايجاد همبستگي پرداخته است و چنان مي‌نمايد که در پي مقدمات سازماندهي سياسي و نظامي نهضت‌هاي علويان زاگرس از آذربايجان تا خوزستان برآمده باشد؛ زيرا خواجه علي مدت دوازده سال در دزفول و نواحي اطراف آن به ارشاد و دلالت مردم مشغول بوده («ابدال زاهدي»، سلسله‌النسب صفوي، ص ۴۷) خواجه علي معاصر با تيمور است و در سلسله‌النسب صفويه شرح سه ملاقات خواجه علي با تيمور که دو بار آن در دزفول و يک بار در اردبيل بود، آورده شده است. از اين بين، داستان ديدار اردبيل بسيار جالب است و نظر به اينکه به گوشه‌اي از تاريخ قزلباشان مربوط مي‌باشد، در اينجا ذکر مي‌شود:‏ ‏«تيمور پس از فتح روم در بازگشت، در اردبيل به ملاقات شيخ خواجه علي مي‌رود و همان گونه که شيخ خود در ملاقات دزفول پيش‌بيني کرده بود، او را مجبور به نوشيدن جام زهري مي‌کند. شيخ زهر را مي‌نوشد و مريدان وي به ذکر گفتن مشغول مي‌شوند و خواجه علي به سماع مشغول مي‌شود…. تيمور شيفته و معتقد به شيخ خواجه علي مي‌شود و کليه اسيران رومي را که به عنوان غنائم جنگي به همراه خود داشته است، به خواجه علي مي‌بخشد. و به فرمان خواجه علي منازلي براي سکونت آنان در مجاور محل زندگي شيخ تعيين مي‌شود و نسل‌هاي بعدي ايشان به صوفيان روملو مشهور مي‌گردند.»(سلسله‌النسب صفويه، ص۴۹؛ عالم‌آراي صفوي ص۲۳؛ دين و مذهب در عصر صفوي، ص۴۳)
 
ادامه داردمنبع: روزنامه اطلاعات ۹۲/۱۲/۴

شناسه خبر : 5947

این خبر رو هم ببینید

عضو شورای برنامه ‌ریزی مدارس علوم دینی اهل سنت: کمک به تحقق گام دوم انقلاب حرکت در مسیر تمدن اسلامی است

سنندج – عضو شورای برنامه ‌ریزی مدارس علوم دینی اهل سنت گفت: کمک به تحقق …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه − چهار =