خانه / جریانات تکفیری (page 99)

جریانات تکفیری

اس ام اس های تبریک تولد

طلوع دوباره خورشید زندگیت را در زیباترین فصل سال تبریک می گویم میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که با آن میتوان به رنج های زندگی هم دل بست ودر میان این روز های شتابزده عاشقانه تر زیست میلاد تو معراج دستهای من است وقتی که با آن عاشقانه تولدت …

بیشتر بخوانید »

اس ام اس های  فلسفی

دهانتان را به اندازه ای باز کنید که حرف در دهانتان نگذارند   هزاران معجزه میان آسمان و زمین معطل است   دستی باید تا معجزه ها را فرود آورد • آدم ها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار   و به انــدازه ظــرفــیت آنها  ابراز کــن • • …

بیشتر بخوانید »

دو زن ملا

ملا دو زن داشت. روزی هر دو زن نزد ملا آمده و پرسیدند: «کدام یک از ما را بیشتر دوست داری؟» دو زن ملا ملا دو زن داشت. روزی هر دو زن نزد ملا آمده و پرسیدند: «کدام یک از ما را بیشتر دوست داری؟» ملا خیلی سعی کرد که …

بیشتر بخوانید »

کریم تر از حاتم

گفت: «بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه‌ای از آن خوش آمد، بخوردم.» ….. کریم تر از حاتم حاتم را پرسیدند که :«هرگز از خود کریمتر دیدی؟» گفت: «بلی، روزی در …

بیشتر بخوانید »

خدایا هر آن چه که خواست توست

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم. خطاب اومد: برو تو صحرا. اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه. او از خوبان درگاه ماست…. خدایا هر چی تو میخوای یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: من …

بیشتر بخوانید »

راز خوشبختی زوج ۶۰ ساله!

زن و شوهری ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند و بدون هیچ مشکلی همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:  یک جعبه کفش در …

بیشتر بخوانید »

مهمان ناخوانده

چندین مهمان ناخوانده به خانه شخصی وارد شدند. صاحبخانه که انتظار این تعداد آدم را نداشت، به پسرش گفت: تفنگ را بردار و برو پشت بام و چند تیر هوایی شلیک کن. پسر دستور پدر را اجرا کرد. مهمانان ترسان و لرزان پرسیدند: چه خبر شده؟صاحبخانه گفت: خبری نیست این …

بیشتر بخوانید »

دعوا نکنید

دخترک با ترس و لرز به مادر گفت : مامان خواهش می کنم ، خواهش می کنم با بابا دعوا نکن مادر به تندی سرش را برگرداند و گفت : برو گمشو از جلوی چشام ، به تو از این غلط های اضافی نیومده ! تو هم دختر همون مردک …

بیشتر بخوانید »

تنها مهربانی و دوستی

بد اندیشی به حکیم ارد بزرگ دشنام می داد ، که فلان اندیشه شما درست نیست ، و فلان حرف شما بد است و … حکیم به آرامی و مهر با او سخن می گفت . چون بد اندیش رفت نزدیک حکیم بزرگ شدم و گفتم چرا پاسخی شایسته ، …

بیشتر بخوانید »