اخبار اجتماعی

خالو قربان هرسینی و آخر و عاقبت او در فلکلور سقز/
عمر فاروقی


حالا که شکاف و اختلاف در انقلاب جنگل هویدا شد خالو قربان نیز با رفقایش به فکر مراجعت افتادند و در فصل زمستان که برفی سنگین باریده بود میرزا کوچک خان تنها مانده بود

به راستی این سرزمین ایران به مانند فرش رنگینی است که در پهنای کره زمین گسترده است و گنجینه ایست از گویشها و فرهنگها و زبانها و آداب و رسوم و خزائینی از فرهنگ عامیانه که از خراسان شمالی و مرزهای ترکمنستان و عشق آباد تا کلات نادری و خراسان جنوبی و رضوی و استان مرکزی و مناطق سمنان و دامغان و گلپایگان تا اصفهان و فارس همیشه بهار و چهارمحال و بختیاری و کرمانشاه و لرستان و کردستان از قطور و خوی و مادکوه تا ایلام و فصر شیرین و عراق عجم و زنگان و تبریز قهرمان خیز و اردبیل تا مرز اربیل که مورخی بزرگ چون ابن خلکان نوشت سقز بلدة فی الوسط اربیل و اردبیل و بر من معلوم نیست او چگونه حضاری و مساحی کرده و شهر و منطقه سقز را در میان راه اربیل و اردبیل قرار داده و چه مناسبت و خویشاوندی بین این دو ابرشهر هست که از چشم من و ما پنهان است؟ برای همین است سازمان علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) دارد هر ماه و هر سال نقطه ای از این فرش رنگین ایران را در میراث جهانی ثبت می کند. زمانی آسیابهای آبی دزفول و سرزمین خوزیهای خوزستان و چغازنبیل و شوش را و گاهی مزار و خانقاه شیخ صفی الدین اردبیلی و تخت سلیمان و دهها میراث معنوی این سرزمین عجایب را در فهرست میراث بنی آدم بر زمین ثبت می کند و من در این مقاله می خواهم از جماعتی از کُردهای هرسین و صحنه در استان تاریخی کرمانشاه مهد گوران و کلهر و سنجابی و پارسان بنویسم که چگونه در اواخر عهد سلسله ی بی لیاقت و ایرانفروش قاجار نام خود را تومار کردند و بزرگان آنها که (خالو) لقب داشتند چگونه به ایفای نقش در یک اقدام جبری ناخواسته پرداختند. جالب است در پهنه رنگین ایران و در هر جائی بزرگان قوم را بنامی می شناسند مانند خان بیگ، سان، خالو، کاکه، کدخدا، کیا، کربلائی، مشهدی، سلطان، کائوستا و... اما در زمان زعامت احمدشاه که دیگر امپراطوری قاجار نفس آخر را می کشید و اکثر مناطق شمالی ایران در رهن قیصر تا تزار روس بود تا پولی بدهند و شاه به پاریس برود و در بلاد فرنگستان خوش بگذارند، جماعتی از کُردهای هرسین و صحنه به زعامت خالو قربان و خالو مراد برای کندن گیاه کتیرا از گونه های گیلان عازم آن دیار شدند چون کتیرا را با پول خوبی خریداری کرده و در صنایع پارچه بافی و غیره کاربرد دارد و این کتیرا در بُن گیاهی دیگر بنام (گه‌وه‌ن) خلق شده و شکلی چون جیوه درختان دارد لاکن وقتی به گیلان رسیدند مشاهده کردند که اوضاع عادی نیست و میرزا کوچک خان جنگلی و یارانش قیام کرده و تفنگ و فشنگ و باروت فراوان است و حیدر خان عمو اوغلی دارد به داوطلبان نحوه انفجار بمب و دینامیت و نارنجک می آموزد. حالا دیگر کُردهای گرسنه تفنگ با مشاهده احوال فوری با میرزا تماس گرفتند و او هم که مجاهدی بود جهان بین بر دلاوری و جنگاوری کُردها واقف بود موافقت کرد افراد کُرد تحت ریاست دو خالوی خود مسلح شده و به انقلاب جنگل پیوستند و مدتی صادقانه در کنار نیروهای مترقی مبارزه کردند تا اینکه بالاخره چون دیگر احزاب و قیامهای عشایری و منطقه ای، اختلافات درونی مقام و پست و صندلی در انقلاب جنگل ظاهر شد و عمو اوغلی رفت و دکتر حشمت و احسان الله خان راه خود را گرفتند و میرزای جنگل داشت تنها می شد از آن طرف رضا خان قزاق که ترفیع گرفته بود با نیروهای خود به گیلان نزدیک می شد. رضاخان از طایفه پهلوانی و پالانی بود که در زمان نادرشاه از کردستان به مازندران تبعید شده بودند و در کلاردشت و آن نواحی ساکن بودند همانگونه که قبیله ی عبدالملکی نیز از اورامانات تبعید و در زاغمرد حومه ساری و در هفده روستا اقامت گزیده بودند. پدر رضاخان بنام خداداد خان همان مردی است که در تصاویر تاریخی زنجیر به گردن میرزا رضا کرمانی قاتل ناصرالدین شاه قاجار انداخته و خود و پدرش از نظامیان عهد قاجار بودند چون کار دیگری بلد نبودند.

حالا که شکاف و اختلاف در انقلاب جنگل هویدا شد خالو قربان نیز با رفقایش به فکر مراجعت افتادند و در فصل زمستان که برفی سنگین باریده بود میرزا کوچک خان تنها مانده بود به اتفاق رفیق شفیق آلمانی خود و به دعوت شیرزنی از آذربایجان قصد عبور از کوهستان و رسیدن به آستارا را داشتند لاکن در کوران برف و طوفان گم و نابود شدند و خالو قربان و ژاندارمها چون لاشخور در پی آنان رفتند و بالاخره پیکر میرزا را پیدا کردند و سر آن سردار جنگل را از بدنش جدا و در گونی یا خورجین اسب انداختند و شتابان به امام زاده هاشم رفتند که اردوی قزاق و رضا خان در آنجا ساکن بودند و چون خالو قربان با رضاخان مواجه شد سر بریده میرزا را به پای او انداخت و سردار سپهبدی که دشمن خود را چنین دید فوری با خلعت درجه سرهنگی لقب سردار ظفر را نیز به وی اعطا کرد. حالا خالو قربان دیگر سرهنگ سردار ظفر بود و قدرت و پول و جاه و جلال داشت لاکن دولت مستعجل بود چون پس از مدتی به دستور رضا خان همراه با قوای خود برای سرکوبی قیام اسماعیل خان شکاک (سمکو) به مهاباد اعزام شد تا بتواند سر بریده سمکو را نیز چون سر کوچک خان که با نامردی بریده بود به پای رضا خان بیندازد و بعد آسوده شود اما او عوضی فهمیده بود چون اولاً خالو قربان و دیگران هرگز جرأت مقابله با کوچک خان را نداشتند و با جسد بی جان او روبرو شد در حالی که سمکو زنده بود و از تفنگش آتش بیرون می جهید. در این باره میرزا کریم بهرام بیگی در خاطرات خود که توسط حقیر تنظیم و به زبان کُردی آماده چاپ است می نویسد... همراه اردوی کردستان در نزد یک کوه ناله شکینه بوکان بودم که علی آقا امیر اسعد رئیس ایل دهبکری رسید و با علی خان نوذری فرمانده قوای منگور صحبت کرد و سپس سردار علی خان پسر سردار شهید محمد حسین خان موکری آمد و گفت آماده شوید برویم مهاباد تا به سردار ظفر خالو قربان کمک و مساعدت کنیم و قوای هشتصد نفری ارتش نیز آماده است لاکن آقای امیر اسعد خندید و گفت... جناب سردار. کدام سردار ظفر؟ کدام خالو قربان؟ علی خان سردار پرسید... یعنی چی منظورت چیه؟ امیر اسعد گفت: اکنون قاصد از مهاباد رسیده و خبر آورده که خالو قربان در جنگ با سید طه نهری کشته شده و به انتقام میرزا کوچک خان سرش را بریده و حالا در میدان مهاباد کودکان دارند با کله سردار ظفر فوتبال بازی می کنند. علی خان سردار و نصرت الله خان فرمانده ارتش با شنیدن این خبر نزدیک بود بر زمین بیفتند. آنگاه نصرت الله خان گفت. استدعا دارم از آقایان اجازه بدهند من با قوای خودم به سقز بروم. ابتدا امیر اسعد موافقت کرد و او فرمان حرکت داد لاکن از آنطرف یکی از خوانین شلیک کرد و ارتشیها از ترس جان شروع به تیراندازی کردند و جنگی ناخواسته در گرفت و در اندک مدتی عشایر بر ارتش غالب و آنها را اسیر و خلع سلاح کردند از طرفی خبر کشتن خالو قربان و شکست نیروی رضا خان در بوکان و سقز پیچید و هواداران سمکو به رقص و پایکوبی و شلیک گلوله پرداختند و یکی از خوانندگان سقزی در قالب آهنگ خود بیتی سروده بود که می گفت...

کاری که تو با من کردی ای کافر بی ایمان...

قوای شکاک چنین نکرده است... با خالو قربان

این بیت به زبان کُردی چنین است:

کارێ تۆ کردت... کافری بێ ئیمان

شکاک نه‌یکرد... به‌ خالو قوربان

بدینگونه افسانه خالو قربان سردار ظفر پایان یافت و رضاخان فهمید که او پهلوان پنبه ای بیشتر نبوده و کسی با داشتن درجه و لقب جنگاور و فاتح نمی شود!

 

 

کد مطلب: 88770  |  تاريخ: ۱۳۹۴/۶/۳  |  ساعت: ۷ : ۴۴


تعداد بازدید : 663

نظرات
-----------------

نام : (اختیاری)
ایمیل : (اختیاری)
متن نظر :