خانه / فرهنگی / قدم زدن دردنیای شعر شاعری نابینا از مهاباد

قدم زدن دردنیای شعر شاعری نابینا از مهاباد

شاعری نابینا با تخلص شعری ژاکاو، سال ۱۳۴۷در روستای به رده ره شان شهرستان مهاباد در یک خانواده کشاورز به دنیا آمد،”ناصر آقابرا” تمامی مقاطع تحصیلی خود را در مدارس عادی با موفقیت طی کرده و هم اکنون مدرس دانشگاه پیام نور مهاباد است.

مهاباد- شاعری نابینا با تخلص شعری ژاکاو، سال ۱۳۴۷در روستای به رده ره شان شهرستان مهاباد در یک خانواده کشاورز به دنیا آمد،”ناصر آقابرا” تمامی مقاطع تحصیلی خود را در مدارس عادی با موفقیت طی کرده و هم اکنون مدرس دانشگاه پیام نور مهاباد است.کردپرس پای صحبت و درد دل او نشست که در ادامه گفتگو را می خوانید:
آقای آقابرا از تحصیلات و نحوه آموزش خود بگویید؟
ناصر آقابرا ؛ غیر از یک دوره آموزش خط بریل، تمامی مقاطع تحصیلی خود را در کنار بچه های عادی مدارس مهاباد گذراندم. دوران ابتدایی را با جلب رضایت و موافقت آموزش و پرورش در روستای “به رده ره شان” سپری کردم و برای ادامه تحصیل به مهاباد آمدم و تا مقاطع عالی در کنار بچه های عادی تحصیل کردم. در دوران دانشگاه دستم بازتر بود و رکوردر(دستگاه ضبط صدا) می بردم سر کلاس و تحت پوشش مؤسسه نابینایان رودکی و خندق بودم که فایل صوتی کتابهای درسی دانشگاهی را برایم می فرستاد. من به شیوه تلفیقی درس می خواندم به این معنی که بچه هایی که مشکل ذهنی و جسمی نداشته باشد، از طرف آموزش و پرورش موافقت می شد که در کنار بچه های عادی درس بخوانند.
سال ۱۳۷۰در رشته اقتصاد اجتماعی دیپلم گرفتم و سال بعد در رشته حقوق دانشگاه رفسنجان پذیرش شدم اما خانواده ام موافقت نکردند. و ازدواج و مسائل زندگی ادامه تحصیلات را تا سال ۷۶ که از خانواده پدرم جدا شدم به تعویق انداخت. آن زمان بصورت قراردادی با صدا و سیمای مهاباد همکاری داشتم و سال ۱۳۸۱ در رشته ادبیات وارد دانشگاه شدم و ۱۳۸۶ وارد مقطع ارشد این رشته شدم. الان هم در دانشگاه پیام نور مهاباد بصورت قراردادی تدریس می کنم.
براتون سخت نبود که در کنار بچه های عادی درس بخونید؟
ناصر آقابرا ؛ چرا سخت بود. مخصوصاً وقتی که معلمای ریاضی و عربی چیزی پای تخته می نوشتند. اما از آنها می خواستم که برای من هم توضیح بدن و اونها هم این کار را می کردند. کمک و همراهی معلمها و هم کلاسی هایم خیلی به من کمک کرد و همین باعث شد من دوران تحصیل خوب و همراه با خاطرات به یادماندنی داشته باشم. پدرم هم خیلی حمایتم می کرد و برای دروسی که لازم بود معلم خصوصی می گرفت تا از بچه ها عقب نمانم و مشکلی نداشته باشم.
در چند سالگی بینایی خود را از دست دادید؟
ناصر آقابرا ؛ سه سال داشتم که مریضی سرخک در روستامون(به رده ره شان) شایع شد و همه بچه ها دچار شدند. مادرم تعریف می کرد که: “بچه ای پر جنب و جوش بودی که سرخک به روستامون اومد.قبل از تو برادر بزرگترت(خلیل) سرخک گرفت و مرد. ما هم به دلیل درگیر بودن مراسم و مهمانا از تو غافل شدیم که تو هم که این مریضی را گرفته ای و به چشمت زده بود. دکتر که بردیم، اینقدر عصبانی شد که من و پدرت را بیرون کرد که چرا حواستان به این بچه نبوده و بینایی اش را از دست داده”.
تشخیص و ارتباط با محیط دور و بر، در دنیای نابینایی چگونه است؟
ناصر آقابرا ؛ در حال حاضر( بر اثر بیماری سرخک) نوری برام مونده و اجسام و اشخاص دور و برم را بصورت سایه هایی کم رنگ و پررنگ تشخیص می دهم. و در فاصله چند قدمی متوجه می شوم که به چیزی نزدیک می شود. اگر با ماشینی فاصله کم داشته باشم به غیر از صدا، روشنایی خاصی را حس می کنم و متوجه می شوم که ماشین است. انعکاس صدا هم کمک می کند که بفهمم در چه نوع فضایی هستم. من خیلی راحت بدون عصا و با اتکا به همین مقدار کم دیدی که دارم راحت در خیابانها و کوچه های شهر راه می روم و شبها میرم قدم میزنم. ما که حس بینایی نداریم از دیگر حواسمان بیشتر و بهتر استفاده می کنیم. دانشگاه که بودم با بوی غذا سلف سرویس و یا انتشاراتی را با بوی کاغذ و چاپ پیدا می کردم. حتی با صدای پاها و قدمهایی که رهگذران برمی دارند مسیرها را می توان ردیابی کرد.
فعالیتهای فرهنگی و هنری خود را از کجا و چگونه شروع کردید؟
ناصر آقابرا ؛  چهارم ابتدایی بودم که برای اولین بار شعر گفتم. آن هم بیوگرافی سعدی که در کتاب فارسیمان بود باعث شد که من به شعر گفتن علاقه مند بشم و شروع کنم به شعر گفتن. ابتدا شعر فارسی می گفتم و در سال ۱۳۶۴ اولین شعر کُردی ام به نام “ماموستای دلسوز” در شماره ۴ مجله سروه به چاپ رسید، زمان قید حیات ماموستا هیمن، شاعر بزرگ کُرد. و در مقطع تحصیلی راهنمایی در مسابقه قلم روستا در زمینه شعر، مقاله نویسی، داستان نویسی و ترجمه داستان فعالیت داشتم و رتبه اول می آوردم. و همین هم باعث شد که در سال ۱۳۶۶از طرف آموزش و پرورش به صدا و سیمای مرکز مهاباد معرفی بشم و در ابتدا همان شعرها و مقاله هایم را بصورت هفته ای می خواندم و بعد وارد بخش تولیدی شدم و در زمینه نمایش رادیویی، میان پرده تلویزیونی، سرود طنز می نوشتم. بعد از آنها دیپلم که داشتم، آزمون مربیگری کامپیوتر و خط بریل از طرف بهزیستی برگزار شد و من که قبلاً دوره دیده بودم، شرکت کردم و قبول شدم و مربی بهزیستی شدم. در این زمان بود که به تحصیلات دانشگاهی علاقه زیاد پیدا کردم و همیشه در این فکر بودم که همکلاسی های من الان در دانشگاه هستند. و چنین شد که با کمک کتابهای صوتی مؤسسه رودکی وارد دانشگاه شدم. رتبه دوم استان آذربایجان غربی را در سال ۱۳۸۱ کسب کردم و وارد دانشگاه آزاد مهاباد شدم.
موضوع شعرهایتان چیست؟
ناصر آقابرا ؛ برای نوشتن شعر ما از اول موضوع را تعیین نمی کنیم و این الهام است که برایمان مشخص می کند که شعر اجتماعی، عاشقانه، طنز اجتماعی، مناسبتی و یا …. باشد. گاهی از یک قطعه موسیقی الهام گرفته می شود و شعر متأثر از آن از دورن شاعر می خروشد. گاهی از یک برخورد یا چیز خاصی. بیشتر زمان قدم زدن که به گذشته ای دور برمی گردی شعری متولد می شود.
جدا از شعر گفتن چه فعالیت هنری، فرهنگی دارید؟
ناصر آقابرا ؛ علاوه بر مطبوعات و رسانه ها، در بخش کارشناسی ادبیات “برنامه گلستان” سیمای مرکز مهاباد در حال حاضر همکاری دارم. در زمینه آموزش زبان کردی، جلسات نقد ادبی و یا آموزش شعرگفتن و نوشتن در انجمن ادبی مهاباد هم همکاری دارم. به موسیقی هم از همان ابتدا علاقه داشتم اما در کودکی پدرم قبول نمی کرد که به کلاس آموزش موسیقی برم و فکر می کرد که جلو درس و پیشرفتم را می گیرد و عاشق ویولون بودم(با خنده) اما الان هم یاد نگرفتم. دبیرستانی که بودیم به بهانه عضویت در گروه سرود به اتاقی برای تمرین می رفتیم که وسایل موسیقی آنجا بود و دستمان می گرفتیم. از جنبه عملی زیاد پیشرفت نکردم و فقط کم کم نواختن اُرگ را یاد گرفتم اما به دلیل خوب شنیدن و علاقه زیاد، صدای همه دستگاهها را با جزئیات تخصصی آنها را یاد گرفتم. شنیدن در موسیقی خیلی مهم است و من به دلیل استفاده بهتر و بیشتر از حس شنواییم، همه نت ها را می شناسم و از هم تشخیص می دهم، مسئله طنین برام حل شده بود. دیاپازن وسیله ای است که به کمک آن(از راه دیدن) سازها تنظیم می شود، پیش اومده که دوستان دیاپازن نداشتن که ببینن و برای تنظیم از قوه و تشخیص شنوایی من استفاده کردن و کار رو راه انداختن.
از کتابهای شعرتان بگویید؟
ناصر آقابرا ؛ “که ژاوه ی دل” که از اول دبیرستان سرودن شعرهای آن را شروع کردم، در ۱۳۷۷از طرف انتشارات رهرو چاپ شد. شعرهای این کتاب متنوع هستند و از عاشقانه تا طنز اجتماعی را شامل می شود. “تریفه ی ئاوات” ترکیبی از شعر نو و شعر کلاسیک است که شامل ظنز هم می شود. این کتاب هم در دست اصلاح است و قصد چاپش را با هزینه خودم دارم.
آرزوی من این است که کتاب “کوللاره” به معنای با بادبادک که برای کودکان در مقاطع پیش دبستانی و اول دبستان نوشتم، در مدارس ابتدایی چاپ شود برای یادگیری زبان کردی. اشعار این کتاب را بر روی بچه های خودم امتحان کردم، چون بچه ها تا چیزی را دوست نداشته باشند آن را نمی خواهند. اشعار این کتاب را ریتمیک و طوری تنظیم کرده ام که بچه ها با آن کف بزنند و شادی کنند.. بچه هایم که مهد کودک می رفتند و من این اشعار را یادشان داده بودم، از مهد زنگ زدند که ما شهریه از شما نمی گیریم، فقط اجازه بدهید این اشعاری را که بچه های شما می خوانند به بقیه بچه ها هم یاد بدهیم و من هم با کمال خوشحالی آن اشعار را در اختیارشان قرار دادم که به بچه ها آموزش دهند. این کتاب هم کار تصویرگری آن مانده که ان شاءالله آماده شد چاپ می شود.
اشعار شما بیشتر با سبک کلاسیک اند یا نو؟ و نظر شما در مورد شعر نو و شعر کلاسیک چیست؟
ناصر آقابرا ؛  قالب شهر هم مثل موضوع از طریق الهامی که به شاعر می رسد تعیین می شود و از ابتدا دست خود شاعر نیست. من در دو حوزه شعر کلاسیک و نو شعر می گم، اما می خوام اینجا بگم که شعر کلاسیک ویژگی های بسیار خوبی دارد از جمله اینکه در بخش موسیقایی موفقیت بیشتری دارند و البته محدودیت هایی هم ایجاد می کند از جهت عروضی است. اما در شعر نو قلم آزاد است و دست شاعر بازتر. شعر نو اگر حالت انشایی داشته باشد و شبیه حرفهای عامیانه باشد، ارزش هنری زیادی ندارد بلکه شعر نو باید دارای سبک و آهنگ باشد. همچون شعرهای سهراب سپهری و اخوان و دیگر شاعران شعر سپید. شعر نو باید دارای انسجام و پیوستگی باشد که خواننده از شنیدن آن لذت ببرد. عده ای معتقدند که شعر کلاسیک کهنه شده است و باید به طرف شعر نو روی آورد، در حالی که بدون حفظ و شناخت گذشته چیزی برایمان نمی ماند و شعر کلاسیک خدمت زیادی به ادبیات کرده است. چنین نظراتی بیشتر ناشی از عدم شناخت ما نسبت به شعر کلاسیک است. من در اینجا در کنار احترامی که برای همه شاعران نو قائلم می گویم که ابتدا شعر کلاسیک را بشناسند و بلد بشن و بعد بگویند که کهنه شده و دیگر دوران شعر کلاسیک بسرآمده است. اینکه ما بشناسیم و بگویم که خوشمان نمیاد خیلی متفاوت است نسبت به اینکه نشناسیم و بگوییم دورانش بسرآمده است و به درد نمی خورد.
اگر خواننده ای بخواهد شعرهای شما را بخواند دوست دارد که باشد؟
ناصر آقابرا ؛ گاهی اوقات خود خواننده ها بدون هماهنگی با ما این کار را می کنند. در اینجا فرصت را غنیمت می شمرم که بگم عده ای از خواننده ها شعرهای من را خوانده اند، اما به سلیقه و دلخواه خود آنرا تغییر داده اند و این نه تنها ظلمی بزرگ به شاعر، بلکه تعرض به قانون ادبیات و کاری بسیار ناپسند است. به عنوان مثال خدابیامرز “خانم مرضیه فریقی” شعر “کانی” بنده را خوانده و به جای “… تو جیژوانی په ریه کانی…” گفته است: “….تو جیژوانی دلدارانی…” و این تغییر برای من بسیار ناخوشایند بود که قبلاً هم در مصاحبه ای به این نکته اشاره کرده ام. “آقای بکر لگزی” هم متأسفانه “مه قامی” از من خوانده است اما متأسفانه به میل خود تغییر داده است و از همین جا گلایه خودم را می رسانم.
جدای از این مسائل اگر کسی بخواهد برای خواندن، شعر به وی بدهم، از وی می خواهم که آزمایشی قطعه ای بخواند تا ببینم به خوبی مفهوم شعرهای من را می رساند یا نه! البته بهم گفتن که من سخت گیر و رک هستم اما چه می شود کرد! اما اگر بخواهم اسم کسی را ببرم که دوست دارم شعرای من را بخواند، از صدا و خواندن “عمر عبدی” خیلی خوشم می آید که قبلاً شعر “ولاتی من” را خوانده است که اتفاقاً در کاستی به همین نام پخش شد. و اگر ایشون هر کاری از من بخوانند خوشحال میشم. به غیر از ایشون “رحمان پاشاخانی”، “گه زیزه” را خیلی خوب خوانده و از صداش خوشم میاد و الان هم کارهایی که صدای زیر می خواهد را به او می دهم که بخواند. البته اشعار “کانی” و “گول” را هم آقای احمد لاوه هم خیلی خوب خوانده و اگر کاری در سطح بالا داشته باشم به ایشان می دهم.
کدام شعرتان را بیشتر دوست دارید؟
ناصر آقابرا ؛ انتخاب خیلی سخت است. هر شاعری اگر تعدادی از شعرهایش را بیشتر دوست داشته باشد، به دلیل این است که شأن نزول دارند، یعنی به مناسبت خاصی گفته شده اند و شاعر تعلق خاطر خاصی به آنها دارد که این را اینجا از من نخواید چون مربوط به حریم شخصی هستند! از شعر “کانی” خیلی خوشم میاد، “قندیل” را هم خیلی دوست دارم. و همچنین از بعضی شعرهای طنزم هم که آن موقع محصل بودم و سر کلاس حساب که خوشم نمی آمد می گفتم. از شعر طنز “فالگیر” هم خوشم میاد. شعر طنز “گه ره که که مان” چون خنده دار است را دوست دارم.
کردپرس؛ به نظر شما شاعری قریحه ای خدادی است؟
ناصر آقابرا ؛ کاملاً. اگر کسی هزار کتاب شعر هم بخواند، اما ذوق شاعری نداشته باشد، هرگز نمی تواند شعر بگوید. خیلی ها هستند که ادعای شاعری دارند اما اثرشان بیشتر نظم است تا شعر.
به عنوان یک شاعر نابینا از مسئولین فرهنگی چه انتظاری دارید؟
ناصر آقابرا ؛ با اکثر آنها حضوری، تلفنی و کتبی بارها انتظارات و تقاضاهای خود را رسانیده ایم و خیلی کم به نتیجه رسیده ایم، اما خب ما حرف خود را می زنیم. تقاضای اول من در رابطه با فراهم کردن میدان مناسب جهت چاپ و نشر تألیفاتمان است. تقبل کردن هزینه های چاپ و پخش کتابها از طرف ارگانها و نهادهای فرهنگی-هنری در وهله اول خدمتی به ادب و هنر مملکتمان است و حتی اگر یک سوم هزینه را هم متقبل شوند ما استقبال می کنیم. تقاضای دیگرم این است که مسولین در رابطه با استخدام و حمایت کاری ما تنها به این امر توجه نکنند که آیا ما جلو چشممان را می بینیم یا نمی بینیم. بلکه به توانایی و تحصیلات ما به عنوان یک عضو جامعه نگاه کنند نه یک فرد نابینا. اگر چنین نباشد به ما و خانواده مان ظلم می کنند.
چه حرفی برای همنوعان خود دارید؟
ناصر آقابرا ؛ اکثر همنوعان من گرایش داشته اند که تنها به خواندن قرآن روی بیارن. من این کار آنها را می ستایم امااز آنها می خوام که در کنار آن خط بریل و کامپیوتر را هم یاد بگیرند. از کتابهای صوتی استفاده کنند و اطلاعات خود را بالا ببرند و از آموزش سمعی بهره مند بشن. در کتابخانه شیخ شلتوت مهاباد کتابهای صوتی وجود دارند که عزیزان می توانند استفاده کنند. مطالعه کردن، فرهنگ و دانش آنها را بالا می برد و خود را به قرآن خواندن محدود نکنند. من دیروز ۴۷ مین کتاب در زمنیه رمان را در سال جدید تمام کردم. صبحها از ساعت ۶ تا ۸ زبان انگلیسی می خوانم و اوقات دیگر مطالعه آزاد دارم. دوست دارم همنوعان من هم مطالعه کنند و در یک مقطع نمانند.
 
کد مطلب: ۶۳۹۰۱  |  تاريخ: ۱۳۹۳/۳/۱۱  |  ساعت: ۷ : ۴۵

شناسه خبر : 19767

این خبر رو هم ببینید

مقاومت در قرآن

سلمان نگهبان[۱] رحیم ابوالحسینی[۲] چکیده در طول تاریخ هرگاه اهل‌ ایمان به خداوند توکل نموده­اند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 − شانزده =