خانه / فرهنگی / «هه‌ژار، قاضی، یونسی» اساتید کردستان در عرصه ی ترجمه و تألیف

«هه‌ژار، قاضی، یونسی» اساتید کردستان در عرصه ی ترجمه و تألیف

ترجمه از زمانی که توفیقی حاصل شده و به دلیل درک زمان حیات پر برکت تنی چند از مترجمین نامدار کشورمان که فرزند کردستان ایران بوده اند و خواهند ماند، بار مسئولیتی بر دوش بنده افتاده که لازم دیدم با رعایت اجمال و گزیده گویی بدون ایجاد مزاحمت برای حضار دانشمند به حضور برسانم

ترجمه از زمانی که توفیقی حاصل شده و به دلیل درک زمان حیات پر برکت تنی چند از مترجمین نامدار کشورمان که فرزند کردستان ایران بوده اند و خواهند ماند، بار مسئولیتی بر دوش بنده افتاده که لازم دیدم در حد وسع و اطلاعات خودم، با رعایت اجمال و گزیده گویی بدون ایجاد مزاحمت برای حضار دانشمند به حضور برسانم.
حقیقت اینست که مصداق این مثل مشهور عامیانه که می گوید کرم از خود درخت است، هیچ کدام از حضراتی که نام می برم کاری به بنده نداشته و مشغول کار خودشان بوده اند و این من کنجکاو و نوجوان بوده ام که به سبب نبودن هیچ نوع آلات و ابزار سرگرمی از نوع امروزی مثل رادیو و تلویزیون و اینترنت و فضای مجازی و دیگر سرگرمی ها، تنها در کتاب و مجله و روزنامه کرده و از مدرسه تا منزل و از صبح تا شام با آنچه مجله کهنه و کتاب قدیمی و جیبی و آنچه در کتابخانه مدرسه و عمومی و منازل برگزاری آئینی خاص و تحقیق و تفحص درباره ی ترجمه و مترجمین کردستان، نیاز به قائل و تلاش بسیار دارد. لیکن در این اقوام و آشنایان بوده، مشغول می شدم و گاهی هم ذوقی پیدا می کردم و اگر نبود مشکلی نداشت و تنهائی در کار خود غرق می شدم. به یاد دارم سال ۱۳۳۶ و ۳۷ بود که در جلو یکی از مغازه های بازار سقز و تعداد زیادی مجله مخصوص کودکان را دیدم روی هم انباشته و هر شماره را یک قران می فروخت و بنده هم اولاً فاقد بضاعت مالی بودم و در ثانی یک مجله که کاری نمی کرد می خواستم همه را بخوانم لذا با صاحب دکان راه افتاده و توافق کردم هر بار دو شماره را ببرم و بخوانم و سعی کنم پاره و کثیف نشود و مثل خودش برگردانم و دو شماره دیگر را ببرم. در این مجلات برای اولین بار با سریال کارتونی تارزان آشنا شدم که بهترین نوع نقاشی کرده و دیالوگهای هر کدام را خیلی ریز و خوانا نوشته بود و به این ترتیب با ادبیات کودک و نوجوان آشنا شدم. سپس در منزل یکی از خویشان مجله ای دیدم به نام ترقی و نیز سپید و سیاه که آن خویشاوندی که آنها را می خرید و پس از مطالعه بایگانی می کرد و من موفق شدم اجازه مطالعه آنها را هم بگیرم. آن گاه با اطلاعات هفتگی به سر برده استاد ارونقی کرمانی برخوردم و اطلاعات جوانان که صفحاتی برای پاسخگویی به خوانندگان داشتند و من برایشان نامه فرستادم و کارم به جایی کشید که مرا پاسیونر آن مجله می خواندند. به اتفاق چند نفر دیگر و در همین اطلاعات هفتگی و سپید و سیاه و روشنفکر و تهران مصور بود که با کتابهای دایی جان ناپلئون و طوبی و آثار حسینقلی مستعمان آشنا شدم و بعد از طرف مؤسسه مطبوعاتی امیر کبیر سلسله کتابهای جیبی پالتوئی درآورند که قطعه کتاب طوری بود می شد در جیب کت یا پالتو بگذاریم و در داخل اتوبوس یا مطب دکتر یا پارک به راحتی مطالعه کنیم و من خیلی زود فهمیدم بزرگترین مترجم کتابهای فارسی در ایران کردستانی و کُرد زبانی هستند مثل مرحومین دکتر یونسی و محمد قاضی و حتی احمد محمود و نصرت الله نوید و چند تن دیگر که بر خود بالیدم و پس از قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر بین شاه و صدام نیز در هنگام شرکت در جشنواره استانی تئاتر کشور در تهران باخبر شدم استاد عبدالرحمن شرفکندی (هه‌ژار) علیه الرحمه در یکی از ساختمانهای رادیو تلویزیون مشغول تالیف فرهنگ کُردی فارسی و ترجمه کتاب مهم قانون ابن سیناست و همکاران او نیز سرکار خانم هما متوسل و آقای ماجد روحانی از اهالی سنندج بودند. لذا اولاً به ملاقات استاد هه‌ژار شتافتم و مرحوم امجد علیمرادی هنرمند متوفای تئاتر سقز نیز همراهم بود و این دیدار باعث شد با وی آشنا شده و دیدار ما چند بار تکرار و حتی موقعی که نیاز به راهنمایی داشتم اجازه داشتم تلفنی با خودش صحبت کنم و چند بار هم استاد بزرگ شعر کُردی احمد هردی در سقز بود از منزل ما به وسیله تلفن با هه‌ژار صحبت می کرد. اما ملاقات اول من با مرحوم محمد قاضی در شبهای کانون نویسندگان ایران مشهور به ده شب بود. که در انستیتو گوته وابسته به سفارت آلمان و مدت ده شب تشکیل شد و من تقریباً پرده شب را در رکاب او بودم و چون قادر به صحبت مستقیم نبود و فقط با دستگاه مخصوص گلو قادر به تکلم بود در ملاقات با طرفدارانش تقریباً سخنگوی او بودم زیرا من هم ۲۶ سال سن داشته و جوان حساب می شدم.
از زمان آشکار شدن فعالیت کنونی نویسندگان ایران و انتخابات که بنده حاضر بودم در خیابان فروردین نزدیک خیابان انقلاب دکتر یونسی به دلیل استانداری کردستان حضور نداشتند غیر از ایشان دکتر رحمت الله مقدم مراغه نیز استاندار آذربایجان بود و نتوانست حاضر شود ولی علیرغم علاقه وافری که به ملاقات با آقای یونسی داشتم نخواستم در سنندج مزاحم او بشوم تا اینکه چنانکه افتد و دانی حوادث پیش آمد و بنده به عنوان عضو فعال در کادر تحریریه مجله ادبی سروه که از سوی انتشارات صلاح الدین ایوبی در ارومیه چاپ می شد مشغول فعالیت بودم که در سفری به تهران در ۱ مرداد ماه سال ۱۳۷۰ با قرار وقت قبلی و در ساعت قبل از ظهر یک روز مطبوع به دیدار او در منزلش رفتم و به همراه عیال مهربانش با لبخندی صمیمانه و دستهایی نیرومند و بسیار با اراده به پیشوازم آمد و برایم چای ریخت و صمیمانه از فعالیتهای ادبی در کردستان و مجله ی سروه و انجمنهای ادبی سخن گفتیم. جالب بود که مصاحبه حقیر مصادف بود با فروپاشی نظام دیکتاتوری اتحاد جماهیر شوروی و آزادی ملتهای آسیای میانه و اروپای شرقی از قید و بند سوسیالیزم دروغین و پشت پرده آهنین که گرافیست سروه در شماره ۶۱ مرداد ماه ۱۳۷۰ روی جلد داس و چکش در هم شکسته ای را نقاشی کرده و گفتگوی بنده و مرحوم یونسی را از صفحه ۲۸ لغایت ۳۲ چاپ کرده بودند و لیستی از آثار چاپ شده و ترجمه ایشان که تا آن زمان درج شده بود ۴۲ جلد بود به یاد دارم لذا از او سوال کردم. شما که استاندار کردستان بودید و سپس به فرانسه رفتید چگونه برگشتید و آیا کسی از شما بازجویی کرده یا اصولاً به دادگاه احضار شده اید؟
ایشان جواب داد چون من فارغ التحصیل رشته اقتصاد در فرانسه و دانشگاه لور هستم عضو باشگاه فارغ التحصیلان فرانسه بود، و با آقای (ریموندبار) نخست وزیر فرانسه همکلاس بودم وی از من خواست در پاریس بمانم و تدریس کنم و به من خانه و امکانات می دهند، سپس مهندس مهدی بازرگان و دکتر احمد صدر، حاج سید جوادی برای من نامه نوشتند که به تهران برنگردم چون دستگیر می شوم اما من هر دو نامه را روی لباسهایم داخل چمدان نهاده و به تهران برگشتم گفتم اگر باز کنند نامه ها را می یابند لکن وقتی به تهران رسیدم هیچ کس سؤالی از من نکرده و یکسر به منزل آمدم و تا به حال کسی مزاحم من نشده و سؤال و چرایی در کار نبوده…
البته چاپ مصاحبه آقای یونسی انعکاس وسیعی داشت و پس از آن نیز ضمن نقد گونه ای بر کتاب گورستان غریبان او در شماره ۱۰۳ سروه نوشتم کتاب مذکور را نیز به خوانندگان کُردزبان معرفی کردم و در حاصل از طرف استاد دو نامه اختصاصی با خط و امضاء خودش به زبانهای کُردی و فارسی برای حقیر نوشته و در نامه کُردی خود راجع به کتاب «پیکه‌نینی گه‌دا» از مرحوم استاد حسن قزلجی بنام (هومه‌ر پاشای قه‌له‌ ڕه‌شه‌) در زندان ارومیه هم بند بوده و خاطره ای از او را نقل کرده است. در نامه فارسی نیز از من خواسته که از طرح آثار او در انجمن های ادبی سقز و بانه خودداری نمایم و به قول خودش در مقابل منتقدانش اعلام آتش بس کرده است که فتوکپی هر دو نامه برای ماندگاری در آرشیو این همایش تقدیم می شود و به همراه این مقاله می باشند.
در خصوص استاد محمد قاضی علیه الرحمه باید عرض کنم که غیر از چند دیدار در قسمت حقوقی وزارت دارائی و نیز باغ انستیتو گوته و کانون نویسندگان، دیداری هم با وی در همایش «کردستان شناسی» که زمان استانداری آقای رحیمی در سنندج برگزار شد داشتیم و علاقه وافری به بحث درباره ی اشعار مرحومین «مصباح الدیوان ادب» و «سیف القضاة» داشتند و بنده سعی می کردم که با انشا و غزلیات آن بزرگواران، استاد را خشنود نمایم اما در میان محل کسانی بودند که مرا منع می کردند و می گفتند بی خود وقت خود را ضایع می کنی چون محمد قاضی علاقه ای به زبان و ادب کُردی ندارد و انتقاداتی بر او وارد می کردند اما من گوشم پر بود زیرا زمانی که بعنوان شاگردی کوچک و نادان در معیت مرحوم استاد هه‌ژار بودم و کیف او را برداشته و قصد خروج از ساختمان رادیو تلویزیون دو بلوار کنونی کردستان را داشتیم دو سه نفر از کارکنان رادیو کُردی تهران ایستاده بودند به محض دیدن من در معیت حضرتش که افتخاری بود جاودانی برای من بر خود جسارت دادند و جلو آمده و مرا مورد خطاب قرار دادند و سرزش کردند که چرا به دنبال هه‌ژاری و چرا کیف او را برداشته و پشت سرش راه می روید: گفتم من کسی نیستم و افتخار می کنم این موفقیت نصیبم شده…
حضرت استاد که متوجه شده بود پس از طی چند قدمی فرمود فلانی… آنها راست می گویند… چرا بیهوده در پی من روان هستی، عرض کردم… بزرگا… مهربانا… وای بر من که اگر منعم نمی کردند حاضر به بوسیدن گامهای مبارکتان بوده و هستم و او دست پرتوانش را بر شانه ام نهاد و گفت… موفق باشی فرزندم…
جالب این است که ساواک به دنبال محمد قاضی و آقای یونسی بوده طی گزارشی که رونوشت آن در کتاب چپ در ایران از انتشارات وزارت اطلاعات چاپ شده گزارش کرده که محمد قاضی، سلیمان خان یونسی در شرکت کامپساکس کار می کنند در خیابان کوشک و با پارت دموکرات کردستان و ملا مصطفی بارزانی رابطه دارند. در حالی که بنده می دانم که این دو نفر هیچ سمپاتی و علاقه ای به شرکت در این امور نداشتند.
در ضمن حتی مأمور ساواک نام پدر دکتر یونسی را به جای خود نوشته، چون نام ایشان ابراهیم بوده در گزارش، سلیمان خان نوشته است و این بی اطلاعی آنان را می رساند و سوارشان به حدی کم بوده که حتی نام طرف و هدف خود را بلد نبوده اند.
 
 ____________
 
عمر فاروقی
 
کد مطلب: ۶۳۱۰۵  |  تاريخ: ۱۳۹۳/۲/۲۴  |  ساعت: ۲۲ : ۱۲

شناسه خبر : 4921

این خبر رو هم ببینید

ملاقات با بانویی از جنس اراده / چشم انتظار کمک مسئولان

با هماهنگی قبلی، از کوچه پس کوچه های قدیمی و باریک خیابان انقلاب، بعد از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده + دوازده =